سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

۵- شاعر همشهری؛ خسرو یزدان‌پناه قرایی (1310) ؛ گردآورنده بهمن صباغ زاده

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. اما متاسفانه شرح حالی که در فضای مجازی راجع به این شاعران وجود دارد در خیلی از موارد از واقعیت دور است و یا خیلی سطحی و کلی است. نکته‌ی مهمی که ذکرش لازم است این است که از آنجا که خوانندگان این وبلاگ را بیشتر همشهریان تربتی تشکیل می‌دهند، ممکن است خیلی از خوانندگان عزیز اطلاعات مهم دیگری راجع به این شاعران داشته باشند که در کتابی نیامده باشد و یا آمده باشد و من ندیده باشم. بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com  ارسال کنند. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

خسرو در سال 1310 در تربت حیدریه به دنیا آمد. او پس از طی تحصیلات ابتدایی و اخذ لیسانس از دانشگاه تهران به خدمت در آموزش و پرورش پرداخت. وی از جوانی شعر می‌سرود و اولین مجموعه‌ای که از وی منتشر شد "فرار" بود که در سال 1335 توسط انتشارات علمی در تهران به چاپ رسید. در کتاب صد سال شعر خراسان و سخنوران زاوه و تربت عشق بیش از این اطلاعاتی راجع به ایشان نبود و در اینترنت هم مطلبی پیرامون زندگی ایشان پیدا نکردم. گلشن آزادی وی را دارای طبعی صاف و روشن دانسته است.

این اشعار از اوست:

خوب شد کز نیک‌مردی نقش پایی یافتم

گر چه دیر و پیر، دل را آشنایی یافتم

در سراب زندگی سرچشمه‌ای پاک و زلال

در کویر عمر باغ دل‌گشایی یافتم

در خراب‌آباد این ویرانه‌ی جغدآشیان

بلبلی بی‌جفت، لیکن خوش‌نوایی، یافتم

دور از این گنداب و خیل کرکسان لاشه‌خوار

در کنار دوست، خوش حال و هوایی یافتم

مرده می‌پنداشتم آیین ِیک‌رنگی و لیک

چون مَلک، پاکیزه‌خویی، باصفایی یافتم

پرده تا از راز کار دوستان برداشتم

راست خواهی؟ از هزاران چندتایی یافتم

هر کجا گشتم مگر آزاده‌ای پیدا کنم

دم غنیمت‌دان گدایی، بی‌حیایی یافتم

مانده بودم ناتوان در موج‌خیز حادثات

زورق بشکسته‌ام را ناخدایی یافتم

جان همه عطر است و نقش و رنگ و آهنگ و نوا

معبدی، هر گوشه تندیس خدایی یافتم

در شب خاموش و شومم تافت خورشید، ای عجب!

کز پی ده قرن کوشش کیمیایی یافتم

راه گل‌گشت ِخیالم را ز هر سو بسته‌اند!

اینک اما روزنی بر گلستانی یافتم

باده و گل گو نباشد، صحبت این دوست بس

شاد باش ای دل! بهشت جان‌فزایی یافتم

(یاد خوی و روی "پستا" بود کامشب بر دلم

تا که بنشیند همای عشق، جایی یافتم)

با امید و آرزو بیگانه بودم سالها

درد بی‌درمان جانم را دوایی یافتم

با نگاهش خواستم تا ناکجاها پر کشم

مرغ همّت را رفیق هم‌نوایی یافتم

آفرین گویند و نفرین، نیست پروایم حسن

کز تو بر شعرم به شوخی مرحبایی یافتم

شهریورماه 1376

***

عقده تا باز کنم از دل دیوانه‌ی خویش

ره‌نوردیم به سرمنزل جانانه‌ی خویش

اندر این بزم که ما بی‌خبر از خویشتنیم

شمع را گوشه‌ی چشمی‌ست به پروانه‌ی خویش

به چه مانم من ِدیوانه در این شهر، ای دوست؟

مرغ طوفان‌زده‌ای در پی کاشانه‌ی خویش

***

اشکی دوید از غم رویی به دامنم

آهی ز دل برآمد و زد شعله بر تنم

شمعی بسوخت بال و پرم در شرار عشق

دستی برید شاخ امیدی ز گلشنم

عشقی درید دفتر آمال عمر را

شامی رسید تیره پس از صبح روشنم

من ماندم و سرشک غم و آرزوی وصل -

از دلبری که درزده آتش به خرمنم

آن رهزنی که برده دل از عاشقان، تویی

دیوانه‌ای که خفته به دامان غم، منم

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 959 به تاریخ 910417, شاعر همشهری, زندگی‌نامه خسرو یزدان‌پناه قرایی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 12:57  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |