۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت چهل و هفتم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول میکشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره دویست و سی و یک (1477 نسخهی فروزانفر)
از اوْل امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقیِ بَدمست که امروز درآمد
صد عُذر بگفتیم و ز آن مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
امروز سَرِ زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندانِ خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشتزنان گشته که از پرده بجَستیم
یک لحظه بلانوشِ رهِ عشقِ قدیمیم
یک لحظه بلیگویِ مناجاتِ اَلَستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم، نه بالا و نه پستیم
خاموش! که تا هستیِ او کرد تجلّی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما، خواجه حکیما!
کز دست شدستیم، ببین تا ز چه دستیم
هر چند پَرستیدنِ بت مایهی کفر است
ما کافرِ عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصّهی شمسالحق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپَرستیم
غزل شماره دویست و سی و دو (1478 نسخهی فروزانفر)
المنه لله که ز پیکار رهیدیم
زین وادی خَم در خَمِ پُرخار رهیدیم
زین جانِ پُر از وَهمِ کژاندیشه گذشتیم
زین چرخِ پُر از مکرِ جگرخوار رهیدیم
در سایهی آن گلشنِ اقبال بخفتیم
وز غرقهی آن قلزمِ زخّار رهیدیم
بیاسب همه فارِس و بیمی همه مستیم
از ساغر و از منَتِ خَمّار رهیدیم
ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار
دیدیم مَهِ توبه، به یک بار رهیدیم
ای سال، چه سالی تو! که از طالع خوبت
ز افسانهی پار و غمِ پیرار رهیدیم
در عشق ز سه روزه و از چلّه گذشتیم
مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم
خاموش! کز این عشق و از این علم لُدَنّیش
از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
هین، ختم بر این کُن که چو خورشید برآمد
از حارس و از دُزد و شب تار رهیدیم
غزل شماره دویست و سی و سه (1480 نسخهی فروزانفر)
خیزید، مخسپید که نزدیک رسیدیم
آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم
والله که نشانهای قرویِ دهِ یارست
آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم
حق داند و حق دید که در وقت کشاکش
از ما چه کشیدید و از ایشان چه کشیدیم
خیزید، مخسپید، که هنگام صبوح است
استارهی روز آمد و آثار بدیدیم
شب بود و همه قافله محبوسِ رباطی
خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم
هین، رو به شفق آر، اگر طایر روزی
کز سوی شفق چون نفسِ صبح دمیدیم
هر کس که رسولیِّ شفق را بشناسد
ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم
وان کس که رسولیِّ شفق را نپذیرد
هم محرم ما نیست، بر او پرده تنیدیم
خفاش نپذرفت، فرودوخت از او چشم
ما پردهی آن دوخته را هم بدریدیم
غزل شماره دویست و سی و چهار (1481 نسخهی فروزانفر)
ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
چون شمع به پروانهی مظلوم رسیدیم
یک حملهی مردانهی مستانه بکردیم
تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم
در منزلِ اول به دو فرسنگیِ هستی
در قافلهی امّت مرحوم رسیدیم
آن مه، که نه بالاست نه پست است، بتابید
وان جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم
تا حضرتِ آن لعل که در کون نگنجد
بر کوری هر سنگدلِ شوم رسیدیم
با آیتِ کُرسی به سویِ عرش پریدیم
تا حیّ بدیدیم و به قیوم رسیدیم
امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم!
تا ظن نبری، خواجه، که محروم رسیدیم
ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان
ما بوم نهایم، ار چه در این بوم رسیدیم
غزل شماره دویست و سی و پنج (1482 نسخهی فروزانفر)
چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
از سنگ سیه نعرهی اقرار برآریم
بر کارگَهِ دوست چو بر کار نشینیم
مر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزارِ رخِ دوست چو بیپَرده ببینیم
صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دُلدُلِ دل چون فکنَد دولت ما زین
بس گَرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم
صد جوش عجب از خُم و خَمّار برآریم
***
مطلع غزلهای هفتهی آینده:
غزل شماره دویست و سی و شش (1483 نسخهی فروزانفر)
امروز، مها، خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حَد که رهِ خانه ندانیم
غزل شماره دویست و سی و هفت (1484 نسخهی فروزانفر)
بشکن قدح باده که امروز چنانیم
کز توبه شکستن سرِ توبه شکنانیم
غزل شماره دویست و سی و هشت (1486 نسخهی فروزانفر)
چون آینهی رازنما باشد جانم
تانم که نگویم، نتوانم که ندانم
غزل شماره دویست و سی و نه (1487 نسخهی فروزانفر)
امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گُل از خار ندانم
غزل شماره دویست و چهل (1489 نسخهی فروزانفر)
ساقی، ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولیِّ تو کُند است زبانم
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1013 به تاریخ 920609, بازخوانی ادبیات کلاسیک, گزیدهی غزلیات شمس