۶- شعر طنز؛ سند حیات؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
آقای محمود یاوری زاوه در 19 مردادماه 1321 خورشیدی در تربت حیدریه به دنیا آمده است. سالهاست در مشهد زندگی میکند و بیشتر او را با شعرهای طنز روان، صمیمی، و صریحش میشناسند. او سالهای سال در مطبوعات فعال بوده است و اکنون دوران بازنشستگی را در شهر مشهد سپری میکند. آقای یاوری تا کنون مجموعهای از اشعار خود منتشر نکرده اما شعرهای ایشان چند دهه است که در مجلات و نشریات مختلف چاپ میشود.
ایشان در مقدمهی این شعر نوشتهاند: "بهطوریکه از دوستان خود شنیدم، دوست جوان نویسنده شاعر و شاعرم آقای حسن احمدی فرد در یکی از شمارههای اخیر روزنامهی سنگین قدس در تماشاخانهی طنز از اینجانب با عنوان مرحوم ذکری بهمیان آورده است. سند حیات را به همین بهانه از طریق روزنامهی قدس تقدیم این دوست کردهام. این جوابیه در خرداد 1381 در روزنامهی قدس چاپ شده بود.
سلام، ای احمدی فرد اعلا
به مکتب رفته و نارفته ملا
هم اهل بخیه و هم طنزپرداز
تماشاخانهدار گلشن راز
ستوندار ستون نوش در نیش
علمدار قلمداران بیریش
ز همکاران خوب قدس و فیاض
برای دادنِ مطلب به مقراض
شنیدم هفتهی ما قبل هفته
که اکنون هشت یا نه روز رفته
گزارش دادی از گردهمآیی
که نزدیکی بُوَد به از جدایی
رسیدی چون به نام من، حسن خان
به جلدت راه پیدا کرد شیطان
قلم را نیم دوری تاب دادی
حسابی دسته گل را آب دادی
شدی مجذوب شوخیهای مرسوم
مرا مرحوم فرمودی تو مرقوم
چه شد، حلوای چندانی نخورده
رفیق زنده را خواندی تو مُرده؟
ندیدی بیست روزی تا که ما را
بهخود گفتی که رفت از دار دنیا؟
من اینجا در تکاپو و تلاطم
تو سوراخ دعا را کردهای گم
ز دیوان حکومت چونکه دورم
نشاندی در صف اهل قبورم
از آنجا که نیَم اهل زد و بند
خیالت بندِ عمرم ناگهان کَند
شیوخ البته استقبال کردند
هم آقازادههاشان حال کردند
طرفداران رِند این عناصِر
شدند از فرق ِ سر تا نوکِ پا، قر
ولی برعکس ِ آن، همدردی ِ ناس
قیامت شد به جان شیخ عباس
شبانه عدهای چند از قریه
به مشهد آمدند از بهر گریه
خودم هرچند عمراً بیخیالم
خبر آورد از بیرون، عیالم
برای کَفْن و دفنم دسته دسته
چو بستانکار پشت در نشسته
در و همسایه حیرانند یکجا
که آمد از کجا مرگِ مفاجا
برای رفع این سوء تفاهم
که از مشهد گذشته، رفته تا قُم
بفرما این سَنَد کاندر حیاتم
همین السّاعه فکر سور و ساتم
به والله و به مولا زنده هستم
شدم بیمار، لیک از مرگ جستم
نمیگویی اگر ایهام دارد
فلانی قصد خاص از عام دارد
در این بدبختی آخوندبازار
تمام عضوهایم میکند کار
عجیباً طبع من مانند سابق
به خیلی چیزها گردیده شایق
نه دارم جلوه چون واعظ به منبر
نه در خلوت کنم آن کار دیگر
به خیلیها خدا گر چیزها داد
مرا "یک ظاهر و باطن" خدا داد
به شکران همین یک نعمت خوب
همیشه هم پیاز از ماست، هم چوب
غرض زین مثنوی ِ چلّه و چاق
همین که: زندهام، قبراق ِ قبراق
خلاصه ای رفیق نازنینم
تو اینجوری که میبینی مبینم
اگر چه زندگانی سخت باشد
خیالت تختِ تختِ تخت باشد
از آنجایی که هستم بنده قانع
ندارد طول و عرضم هیچ مانع
چو من با قابضالارواح قهرم
بدون آبِ حیوان، خضر شهرم
ز بس هی آمد و کردم جوابش
بهکلّی گشت از راه صوابش
چنان با بنده عزرائیل لج شد
که راهش از کنارم پاک کج شد
گمانم، گوش شیطان کر، برادر
زده خط اسم چاکر را ز دفتر
یقین را کرده وی از ما فراموش
ندوزد باز پاپوشی اگر "بوش"
اصولا تا که سهم نفت برجاست
چه تعجیلی برای رفتن ماست؟
مگر خرجم ز جیب آستانهست؟
و یا چون شیخ سرباز خزانهست؟
گذشته از تمام این تفاصیل
به داس و چارشاخ و چکّش و بیل
حقوق ناگرفته، مرگ زود است
که مُردن حق شارون ِ یهود است
دعا کن تا بلا او را بگیرد
به پیش چشم آمریکا بمیرد
فلسطینی شود از رنج آزاد
فلسطین را کند سرسبز و آباد
درآید "قدس" از اشغال بیرون
بگو: آمین! که ایدون باد، ایدون
مرحوم زنده: م ی ز
10/2/1381
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1032 به تاریخ 921021, شعر طنز, شعر طنز یاوری