سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

4- اوسنه‌های محلی تربت؛ اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین؛ قسمت اول

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایل‌های دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی free download را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

همان‌طور که در مقدمه توضیح دادم از این هفته در بخش شعر محلی می‌توانید اوسنه‌های محلی تربت را هم بخوانید. اولین اوسنه که اوسنه‌ای است به نام نجمانجم‌الدین در 8 قسمت در وبلاگ خواند آمد و پس از اتمام قسمت‌ها با برچسب اوسنه‌های تربتی و اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین قابل مشاهده خواهد بود. قبل از پرداختن به خود افسانه مطلبی را خواهید خواند با عنوان "مقدمه‌ای بر افسانه‌ها" که استاد رشید در کتابی که درباره‌ی فرهنگ عامه‌ی تربت تالیف کرده‌اند آن را نوشته‌اند:

انسان در ابتدا که آگاهی بر تمام عوامل و اسباب طبیعت نداشت و آن‌ها را نمی‌شناخت در ذهن خود برای هر یک از پدیده‌های طبیعی علتی می‌ساخت و چون نمی‌توانست حقایق را تشخیص دهد به عالم خیال پناه می‌برد و از تخیل خود چیزهایی می‌ساخت که هرگز در عالم واقع وجود نداشت.

در ذهن او غول و دیو و جن به وجود می‌آمد، دیوی هول‌ناک که دارای دندان‌های بلند و شاخ‌های قوی و ناخن‌های تیز بود. درباره‌ی ستارگان که به نظرش می‌آمدند با ماه و خورشید و آتش و زمین هر یک تصوراتی داشت که زاده‌ی خیال او بودند و از همین تخیلات رنگین انسان نخستین درباره‌ی اشیا بود که افسانه‌های گوناگون به وجود آمد.

وقتی به کنار رودخانه‌ی خروشانی رسید عبور از آن را ناممکن دید آرزو کرد بال داشته باشد و بتواند همچون پرندگان به آن سوی رودخانه پرواز کند. در نتیجه چون در عالم واقع به این آرزو دست نیافت در دنیای افسانه بال‌های قوی و مستحکمی برای خود به وجود آورد و یا وقتی مشکلات زندگی به او روی می‌آوردند و او را زبون می‌ساختند آرزو می‌کرد که فرشته‌ای نیکوکار او را از این مصائب رهایی بخشد و این فرشته در داستان‌ها نمودار می‌شد و به او کمک می‌کرد و وقتی از قحطی و گرسنگی به ستوه می‌آمد در عالم تخیل انگشتر سلیمان را می‌یافت که با چرخاندن به دور انگشت هر نوع غذایی برایش فراهم می‌شد و هر مشکلی برایش آسان می‌گردید و در داستان‌های گوناگون از انگشتر سلیمان به روش‌های مختلف و در موارد متنوع استفاده می‌کرد.

مشکلات را می‌دید و با آن آن روبه‌رو می‌شد و چون از حل آن درمانده می‌شد به طلسم و قوای ماوراءالطبیعه معتقد می‌شد و اینکه طلسم به نام فردی مخصوص بسته شد و غیر از او کسی نمی‌تواند آن را بگشاید، مرگ و نیستی را می‌دید و از آن به هراس می‌آمد و همواره می‌خواست از آن بگریزد و چون در عالم واقعیت راهی نیافت در دنیای پهناور افسانه، آب حیات را می‌دید و زندگی جاودانه را به دست می‌آورد.

به این دلایل است که افسانه‌های قدیمی زاده‌ی یک فرد مشخص نیست و کسی آن‌را نساخته بلکه نیاز و ارزوهای انسانی است و به همین جهت می‌توان در افسانه‌های گوناگون در نزد اقوام مختلف مشترکاتی پیدا کرد. به عنوان مثال در تمام افسانه‌های عامیانه‌ی اقوام مختلف قهرمان افسانه فردی سخاوت‌پیشه و مهربان می‌باشد، تمام مشکلات در طی ماجرا به دست او گشوده می‌شود و در همه‌ی آن‌ها خواننده‌، ایده‌آل خود را در وجود قهرمان افسانه می‌بیند.

نکته‌ی دیگر گیرایی این داستان‌هاست و آن‌قدر به ذوق شنونده سازگاری دارد که حتی در دوران اخیر باز هم نویسندگانی هستند که به تقلید از افسانه‌های عامیانه کار افسانه‌پردازی خود را شروع می‌کنند و کاملا از همان طرح‌های قدیمی تقلید می‌کنند.

امیدوارم زمانی فرا رسد که همه‌ی این افسانه‌ها در مجموعه‌ای جمع‌آوری گردد زیرا معتقدم که این مجموعه‌ها می‌تواند حکم دایرة‌المعارفی از پسندها و ناپسندهای گذشتگان ما را در بر داشته باشد و حتی با تکیه بر نقد و تحلیل آن‌ها می‌توان به روحیات، باورها و معارف آنان دست یافت.

 

اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین

راوی: رمضان دوپیکر 75 ساله از روستای امیرآباد، تربت حیدریه

روایت: پنجشنبه 5/10/1392 روستای امیرآباد، تربت حیدریه

1

یَکِ بو یَکِ نِبو، غیرِ خدا کَسِ نِبو وُ خدا کَسِ هَمِه‌یْ بی‌کِسا بو. یَگ نِجْمایِ بو، پیَرِش تاجِر بو. پیَرِ ای مِرَف به تاجِری به شَرا. بعد یَگْ روزْ ای دِگَه دَرسِشِرْ خُوندَه بو و مَدَرِش گف: مَرد؛ ایرْ وَردار و هَر جا مِری خِدِیْ خُودِت بُبُر، دِگَه که یَعنِه یادْ گیرَه تاجِریرْ. اَلِکی کُ نیَه که هِی تو مِری ایرْ دِ خَنَه پِرتُو کِنی. ای اَمَد و اِی بِچَّه‌رْ وِردیشت وُ رَف به شهرِ لار. ایرُم بُگُم که اینا دِ شیراز بُویَن. به لار که رِسی به نِجما گُف: باباجان، تو دِ هَم جایْ بارا بِسْ، تا مُو بُرُم به مینِ بازارا یَگ دورِ بِزِنُم که واز جِنس و مِنْسار بِتِنِم بُفْروشِم خِدَت.

یکی بود یکی نبود، غیر خدا کسی نبود و خدا کس همه‌ی بی‌کسان بود. یک نجمایی بود، پدرش تاجر بود. پدر این (اشاره به نجما) می‌رفت به تاجری به شهرها. بعد یک روز این (اشاره به نجما) دیگر درسش را خوانده بود (فارغ‌التحصیل شده بود) و مادرش گفت: ای مرد، این را (اشاره به نجما) بردار و هر جا می‌روی با خودت ببر، دیگر که یعنی یاد بگیرد تجارت را. (گوینده‌ی این افسانه با گفتن "یَعنِه که" یا "که یَعنِه" و آوردن جمله‌ای دیگر معنی مورد نظرش را کامل می‌کرد) الکی که نیست که هی تو می‌روی این را (اشاره به نجما) در خانه رها می‌کنی. این (اشاره به پدر نجما) آمدو این بچه را برداشت و رفت به شهر لار. این را هم بگویم که این‌ها (اشاره به خانواده‌ی نجما) در شیراز بودند. به لار که رسید به نجما گفت: پدرجان، تو در هم جای بارها بایست، تا من بروم به میان بازارها یک دوری بزنم که باز جنس و منس‌ها (مِنس معنی خاصی ندارد و به تبع جنس می‌آید) را بتوانیم بفروشیم با تو.

آقایْ که شِمارْ دَرِم ای پیَرِش رَف وِر بازار و نِجما دِ هَم جایْ بارا مُوند و دی که دِ او وَر پِندِری صدایْ بِچِّه مِتِّبی میَه. ای وِرخِست وُ رَف به جایْ بِچِّه مِتِّبیا و از هَم دَمِ دَر که نیگا مِکِرد دی دختر پادشا دِ هَمونْ‌جِه دَرس مِخَنَه. دختِرَه وِر ای چَشمِش اَفتی عاشِقِش رَف، ایمْ چَشمِش که وِر دختِرَه اَفتی عاشقِ او رَف.

آقای که شما را داریم (هر افسانه‌گو برای وصل‌کردن بخش‌های داستان تکیه‌کلام‌هایی دارد و این هم از تکیه‌کلام‌های رایج در تربت است) این پدرش رفت به بازار و نجما در هم جای بارها ماند و دید که در آن ور (طرف) پنداری (گویی) صدای بچه مکتبی (بچه‌هایی که در مکتب‌خانه درس می‌خوانند) می‌آید. این (اشاره به نجما) برخاست و رفت به جای (محل) بچه مکتبی‌ها و از هم دم در که نگاه می‌کرد دید دختر پادشاه در همان‌جا درس می‌خواند. دختر به این (اشاره به نجما) چشمش افتاد عاشقش رفت (شد)، این هم (اشاره به نجما) چشمش به دختر افتاد عاشق او رفت (شد).

بعدِش آقایْ شِمارْ دَرِم اَمَد و پیَرِش که اَمد گف: باباجان. گف: بَلِه. گف: اِنَه دِزینْجِه دِ ای مِتِّب‌خَنَه خُب بِچَّه دَرس مِتَن وُ دِ جایِ ما که به ‌درد نُمُخُورَه دَرس دایَنِ‌شا. پیَرش وِرگُف: بابا، تو که دَرسِتِرْ طِی کِردِیْ. گف: نِه، جایِ ما به درد نُمُخورَه. خُلَصَه، بِیْد مُو بُرُم دِ هَمینْ‌جِه درس بِخَنُم. گفت: خُب باباجان، کارِ نِدَرَه، تو اَگِر مِدَنی دِ اینْ‌جِه درسِش بیتَرَه برو به هَمینْ‌جِه درس بُخو. اَمَد و ای بِنْدِه‌يْ خدا بارار فُرُخت و ای بِچَه گفت: مُو مُرُم هَمین‌جِه به درس خُندَن؛ پیَرِش گُف: بِس تا یَگ جای و جُومبُ بِرَت تیار کِنِم که یَعنِه یَگ سَفقِ دِ بالایْ سَرِت بَشَه.

بعدش (بعد از آن) آقایی که شما را داریم آمد و پدرش که آمد گفت: پدرجان. گفت: بله. این‌ها ("اِنَه" مثل همان "اینا"یی است که تهرانی‌ها در اول جمله‌های خود می‌گویند) درین‌جا در این مکتب‌خانه خوب بچه درس می‌دهند (به بچه‌ها به‌خوبی درس می‌دهند) و در جای ما (اشاره به مکتب‌خانه‌های شهر ما) که درد نمی‌خورد درس دادنشان. پدرش برگفت (گفت): بابا، تو که درست را سپری کرده‌ای. گفت: نه، جای ما (اشاره به مکتب‌خانه‌های شهر ما) به درد نمی‌خورد. خلاصه، باید من بروم در همین‌جا درس بخوانم. (پدرش) گفت: خوب، پدرجان، کاری ندارد، تو اگر می‌دانی در این‌جا درسش بهتر است برو به همین جا درس بخوان. آمد و این بنده‌ی خدا (اشاره به پدر نجما) بارها را فروخت و این بچه (اشاره به نجما) گفت: من می‌روم همین‌جا به درس خواندن. پدرش گفت: بایست (صبر کن) تا یک جایی (جومب از اتباع است) برایت مهیا کنم که یعنی یک سقفی در بالای سرت باشد.

دِ هَمون‌جِه یَعنِه دِ هَم کُنارِ مِتَّب‌خَنَه یَگ پیرزالِ خَنِه‌يْ دیشت و پیَر نِجما رَف به جایْ پیرزالَه وُ یَگ موشتِ لعل و جِواهِر به ای پیرزالَه دا وُ گف مُو از مالِ دنیا هَمی یَگ پِسرِرْ دَرُم وُ ای بِچَه مَیَه که دِ همی‌چو درس بِخَنَه. اَگِر صِلاح مِدِنِن که ای بیَه به هم حُولیِ شما و دِ هَم یَگ خَنِه‌یْ از خَنِه‌هاتا زندگانی کِنَه. پیرزالَه هُم که از یِکِّگی به جو رِسیَه بو گف: خیلِ خُب، چی بیتَر اَزی؟

در همان جا یعنی در هم کنار مکتب‌خانه یک پیرزنی خانه‌ای داشت و پدر نجما رفت به جای پیرزن و یک مشت لعل و جواهر به این پیرزنه داد و گفت من از مال دنیا همین یک پسر را دارم و این بچه (اشاره به نجما) می‌خواهد که در همین‌جا (همین نزدیکی‌ها؛ اشاره به مکتب‌خانه) درس بخواند. اگر صلاح می‌دانید که این بیاید به هم خانه‌ي شما و در هم یک اتاق از اتاق‌های‌تان زندگی کند (قابل توجه این که در گویش تربتی "خَنَه" به معنی اتاق است و "حُولی" به معنی خانه) پیرزن هم که از یکه‌ای (تنهایی) به جان رسیده بود (به تنگ آمده بود) گفت: خیلی خوب چه بهتر از این.

چکار دَرِن که ای نِجما اَمَد و دِسلاف کِرد دِ این‌جِه به درس خُندَن و پیَرِش دِگَه رَف. ای دِ هَم جایْ پیرزال بو و هِی دَرس مُخُند و مُخُند و روزگار طِی مِرَف. از او وَر دخترِ پادشا دِ مینِ بِچِّه‌مِتِّبیا دَرسِش از هَمَه بالاتَر بو و، ای نِجما هَم اوّل که به مِتَّب‌خَنَه اَمَد هَمِه‌یْ هَم دِرسارْ از بَر دیشت. اَمبا وِر دُرُغ هِی خُند و خُند تا دِگَه رَف دِ هَم بِخِ دخترِ پادشا. یَگ روزِ ای بِچِّه‌مِتِّبیا گفتَن: مُلّا. گُف: بله. گفتَن: ای نِجمایْ شیرازی عاشقِ دخترِ پادشا رِفتَه. گُف: نِه بابا. گُفتَن: بله، اینا خِدِیْ هَم خُبَن. گف: خِیْلِ خُب. اَمَد مُلا یَگ روزِ گُف مُو مُرُم به فُلان‌جایَک و اختیارِ مِتَّب به هَم شما دو تا، که بالادَستِ هَمَه‌یِن، یَعنِه نِجمایْ شیرازی و دخترِ پادشا. گُفتَن: به چَشُم.

چکار دارید که (هر افسانه‌گو برای وصل‌کردن بخش‌های داستان تکیه‌کلام‌هایی دارد و این هم از تکیه‌کلام‌های رایج در تربت است) این نجما آمد و شروع کرد در این‌جا به درس خواندن و پدرش دیگر رفت. این (اشاره به نجما) در هم جای پیرزن بود و هی درس می‌خواند و می‌خواند و روزگار سپری می‌رفت (می‌شد). از آن ور (طرف) دختر پادشاه در میان بچه‌مکتبی‌ها درسش از همه بالاتر بود و این نجما هم اول که (همان ابتدا که) به مکتب‌خانه آمد همه‌ي درس‌ها را از بر داشت. اما به دروغ هی خواند و خواند و خواند تا دیگر رفت در هم بیخ (پهلوی) دختر پادشاه. یک روز این بچه‌مکتبی‌ها گفتند: ملا (معلم مکتب‌خانه را ملا می‌گویند و مبصر را خلیفه). (ملا) گفت: بله. (بچه‌ها) گفتند: این نجمای شیرازی عاشق دختر پادشاه رفته (شده است). (ملا) گفت:نه بابا، بچه‌ها گفتند بله این‌ها با هم خوبند (خوب هستند، در گویش تربتی کنایه‌ای است برای دو نفر که به هم عشق بورزند). ملا گفت: خیلی خوب. آمد ملا یک روزی گفت من می‌روم به فلان جا و اختیار مکتب به هم شما دو تا که بالا دست همه‌اید (در درس از بقه جلوترید) یعنی نجمای شیرازی و دختر پادشاه. (نجما و دختر) گفتند به چشم.

ای مُلّا رَف اَزینا پِنْهُم رَفت و اینامْ تا دیَن مُلّا رفت گُفتَن: وَخِزِن بِچِّه‌ها شُمامْ بِرِن وِر مِیْدو دورِ بِزِنِن وْ وَرگِردِن. ای مُلّاهَه‌یُم رِفتَه بو پوشتِ بُمب و دِ سیلِ اینا بو. دی که بَلِه، دِگَه ای بِچا راس مِگَن که اینا عاشِق هَمدِگَرَن. گُف: اِی بابا، اَگِر پادشا خِبَر رَ که مُور به دَر مِنَه اَزین‌جِه. اَمَد و یَگ کَغَذِ نِویشت و دا به دخترِ پادشا و گُف: ایرْ مُبُری مِتی به بابات؛ نِخَنیشْ ها. ای وِرگُف: یارُم چی خَبو دِ ای کَغَذ؟ اَمبا دَس به کَغَذ نِزَد وُ کَغَذِز بُرد دا به پیَرِش؛ تا خُوند دی که مُلّا نِویشتَه: پادِشایْ قُبلِه‌يْ عالَم؛ ای دخترِ شُمارْ اِقذِر مُو دِگَه درس دایُمِشْ که دِگَه بیشتَر بِلَد نیُمْ وُ درسِ ای دِگَه دِ جایِ ما طِی رِفتَه وُ ایرْ دِگَه نِگْذِرِن که بیَه. ای اَمَد و نِماشُم که رَف، پادشا صُب خِدِی دخترش گُف که: دِگَه باباجان نِمَیَه بِری به مِتَّب‌خَنَه که دِگَه مُلّا گُفتَه نِمَیَه بِری خُلَصَه.

این ملا ازین‌ها پنهان رفت (شد) و این‌ها هم تا دیدند ملا رفت گفتند: برخیزید بچه‌ها شما هم بروید به بیرون دوری بزنید و برگردید. این ملا هم رفته بود پشت بام و در سیر این‌ها بود (نجما و دختر پادشا را زیر نظر داشت). دید که بله، دیگر این بچه‌ها راست می‌گویند که این‌ها عاشق همدیگرند. گفت: ای بابا، اگر پادشاه خبر رود (شود) که مرا به‌در (بیرون) می‌کند از این‌جا. آمد و یک نامه‌ای نوشت و داد به دختر پادشاه و گفت: این را می‌بری می‌دهی به بابایت. نخوانی‌اش ها. این (اشاره به دختر پادشا) برگفت (گفت): یارب (ای خدا) چه خواهد بود این نامه؟ اما دست به نامه نزد و نامه را برد داد به پدرش؛ تا خواند دید که ملا نوشته: پادشاهِ قِبله‌ی عالم؛ این دختر شما را آن‌قدر درس دادمش که دیگر بیشتر بلد نیستم و درس این (اشاره به دختر پادشا) دیگر در جای ما سپری رفته (شده است) و این را (اشاره به دختر پادشا) دیگر نگذارید که بیاید (اجازه ندهید به مکتب‌خانه بیاید). این آمد و شب‌هنگام که رفت (گذشت)، پادشاه صبح با (خطاب به) دخترش گفت: دیگر باباجان نمی‌خواهد بروی به مکتب‌خانه که دیگر ملا گفته نمی‌خواهد بروی خلاصه‌ (خلاصه این‌که دیگر نمی‌خواهد بروی).

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1032 به تاریخ 921021, شعر محلی تربت, اوسنه‌ی محلی تربت, اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ساعت 19:39  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |