4- شعر محلی تربت؛ اوسنههای محلی تربت؛ اوسنهی نجمانجمالدین؛ قسمت ششم
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایلهای دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینهی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جملهای را میبینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمهی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
مدتی پیش با دیدن کتاب ارزشمند افسانههای هرات که خانم روشن رحمانی زحمت نگارش آن را کشیدهاند و بخشی از افسانههای ولایت هرات را در بر میگیرد و با گویش محلی نگاشته شده است به این فکر افتادم من نیز دست به کار شوم و افسانههای محلی تربت حیدریه را با گویش تربتی ثبت و ضبط کنم. در زمینهی جمعآوری فرهنگ گویشی شهرستان تربت حیدریه کار زیادی انجام نشده و منابع بسیار کمی در دسترس است. از طرفی دامنهی این افسانهها به قدری گسترده است و به قدری ویرایشهای مختلف از این افسانهها وجود دارد که اگر کسی تمام عمر را صرف این کار کند باز هم نخواهد توانست تمام افسانههای این منطقه را جمعآوری کند. سالهاست با افزایش رسانههای جمعی دیگر کسی به این افسانهها توجه ندارد و راویها مدتهاست اینها را برای کسی بازگو نکردهاند. این افسانهها که قرنهاست سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده است تا به ما و قرن ما رسیده است را در حال حاضر تنها کهنسالان در سینه دارند و این زنجیره در حال قطع شدن است پس بهتر است تا دیر نشده کاری بکنیم. از شما دوستان و خوانندگان عزیز هم تقاضا میکنم که همت کنید و افسانههایی که کهنسالان فامیلتان در سینه دارند را منتشر کنید حتی اگر زمان و حوصلهی این کار را ندارید میتوانید این اوسنهها را به صورت یک فایل صوتی برای من که بهمن صباغ زادهام siyah_mast@yahoo.com ارسال کنید تا آنها را در همین وبلاگ منتشر کنم.
اوسنهی نجمانجمالدین در 8 قسمت در وبلاگ خواند آمد و پس از آوردن همهی قسمتها این اوسنه با برچسبهای اوسنههای تربتی و اوسنهی نجمانجمالدین قابل مشاهده خواهد بود.
اوسنهی نجمانجمالدین
راوی: رمضان دوپیکر؛ 75 ساله؛ از روستای امیرآباد؛ تربت حیدریه
روایت: پنجشنبه؛ 5/10/1392؛ روستای امیرآباد؛ تربت حیدریه
...
6
خُلَصَه چِکار دَرِن که نِجما تا رَف قِمچیرْ وَردَرَه دی که نِه قِمچیای هَست و نِه اَسبِ و نِه سِوارِ. هوا هُم یَک کَمِه روشَن رِفتَه بو و به یَگبار نِجما دی: ای که دِ رویْ پُلْ دِ هَم بیرونِ دِروزِهیْ شهرِ لارَه. دِ اینجِه یَک بیتِ وِرگُف که: نِماز شام رسیدُم بر سرِ پُل / قِدَمگاهِ علی، بَم سُمبِ دلدل / عَرَق بر سینهي پاک محمد / چکیدَه بر زمین، چه سَر زِدَه گل.
خلاصه چکار دارید که (تکیه کلامی است برای ادامه دادن داستان) نجما تا رفت تازیانه را بردارد دید که نه تازیانهای هست و نه اسبی و نه سواری. هوا هم یک کمی روشن رفته (شده) بود (دقت کنید که در گویش تربتی روشن در بخش اول با مصوت کشیده تلفظ میشود و باید روشن تلفظ شود نه رُشَن یا رُوْشن) و نجما دید (متوجه شد): این که در روی پل در بیرون دروازهی شهر لار است (یعنی به شهر لار رسیده است). در اینجا یک بیتی (دوبیتیای) برگفت (گفت) که: نماز شام رسیدم بر سر پل / قدمگاه علی (ع) بر هم سم دلدل (بر جایی که رد پای دلدل اسب حضرت علی بود) / عرق بر سینهی پاک محمد (ص) / چکیده است بر زمین، چه سر زده گل (چه گلی سرزده است، چه گلی از زمین روییده است).
خُلَصَه چِکار دَرِن که نِجما وِر سَمتِ دِروَزَه به را اَفتید و هَوام دِگَه خُب روشَن رِفتَه بو. دخترِ پادشا شُوِر دِ خو نِرِفتَه بو وُ دِ هَم دَرِ دِرچَه نِشِستَه بو وُ دی یَکِ از حدِ جَعدِهيْ شیراز دِرَه میَه. خُب که چَشُم دُوُند دی که ای که پِندِری هَم نِجمایَه. نِفَر رِیی کرد که بِرِن و نِجمار بیَرِن به اینجِه.
خلاصه چکار دارید که (تکیه کلامی است برای ادامه دادن داستان) نجما بر (به) سمت دروازه به راه افتاد و هوا هم دیگر خوب روشن رفته (شده) بود. دختر پادشاه شب را در خواب نرفته بود (تمام شب نخوابیده بود) و در هم در پنجره (پشت پنجره) نشسته بود و دید یکی (کسی) از سمت جادهی شیراز دارد میآید. خوب که چشم دواند (با دقت که نگاه کرد) دید که این که پنداری (انگار) هم نجما است. نفر (کسی از افرادش را) راهی کرد که بروید و نجما را بیاورید به اینجا (مراد قصر دختر پادشاه است).
نِجمارْ که به پیشِ دختِرَه بُردَن واز خِبَر بُردَن به پادشا که: قُبلِهیْ عالَم واز نِجمای شیرازی دِ لارَه وُ رِفتَه به جایْ قصرِ دخترِ شما. پادِشا دِ فِکِر رفت و دی که اِنگار اینا از راسْ عاشِقِ هَمَن و دی که نِمتِنَه خِدِیْ قِسمَت دَر اُفتَه، دِگَه دِ دِلِش رضا رَف که دخترِشِرْ به هَم نِجما بِتَه. رو کرد وِر او که خِبَر اَوُردَه بو و گف: خِبَرِتِر شِنُفتُم وُ اَمبا کُ دِگَه اینارْ یَکِ کار نِگیرَه. یَعنِه دِگَه مَیِست جَشنِ عَروسیِ نِجمایْ شیرازی و دخترِ خودِشِر وِرپا کِنَه.
نجما را که به پیش (نزد) دختر پادشاه بردند باز خبر بردن به پادشاه که: قبلهی عالم باز نجمای شیرازی در لار است و رفته است به جای (به) قصر دختر شما. پادشاه در فکر رفت (شد) و دید که انگار اینها (اشاره به نجما و دختر پادشاه) از راست (به راستی) عاشق هماند و دید که نمیتواند با قسمت (سرنوشت) درافتد، دیگر در دلش رضا رفت (راضی شد) که دخترش را به هم نجما بدهد. رو کرد بر (به) آن که خبر آورده بود و گفت: خبرت را شنفتم (شنیدم) و اما که دیگر اینها را (اشاره به دختر پادشاه و نجما) یکی (کسی) کاری نگیرد (کسی به کار این دو کاری نداشته باشد، مزاحمشان نشوید). یعنی دیگر میخواست جشن عروسی نجمای شیرازی و دختر خودش را برپا کند.
ای پِلِشتِقَّه که دِ همونجِه بو گف که: ای دختر از مُویَه و هَمَه مِدِنَن و مُو رضا نُمُرُم که نیمْزَهمِر به نِجما بِتِن. پادشا وِرگُف: تو چِجور رِضا مِری؟ وِرگف: مُو سه تا شرط دَرُم، اَگِر نِجما ای سه شَرطِر به جا اَوُرد که خُب ای عاشِقَه وُ کارِش نِمِشَه کِرد، اَمبا اَگِر که ای شِرْطارْ بهجا نیِرَه پَس ای وِر دُرُغ خُودْشِرْ به عاشقی زیَه وُ خِدِیْ هَمی شِمشیر دوتاش مُنُم.
این پلشتتقه که در همانجا (در حضور پادشاه) بود گفت که: این دختر از من است و همه میدانند (از این موضوع باخبر هستند) و من رضا نمیروم (راضی نمیشوم) که نامزدم را به نجما بدهید. پادشاه برگفت (گفت): تو چهجور (چطور) رضا میروی (راضی میشوی)؟ (پلشتتقه) برگفت (گفت): من سه تا شرط دارم، اگر نجما این سه شرط را به جا آورد (از عهدهی این سه شرط برآمد) که خوب این عاشق است و کارش نمیشود کرد (نمیشود با او کاری داشت)، اما اگر که این شرطها را به جا نیاورد پس (معلوم میشود) این (اشاره به نجما) بر (به) دروغ خودش را به عاشقی زده است و با همین شمشیر دوتایش میکنم (او را دو تکه میکنم).
آقایِ که شُمار دَرِم پادشا قُبول کِرد و خِبَر بُردَن به نِجما که پادشا از تو گِذیشتَه وُ بِرِی که دخترِ پادشار به تو بِتَن بَیِس شِرطایْ پِلِشتِقَّهرْ به جا یَری. نِجما گف: سَر و جو مُتُم. نِجمار بُردَن و نِجما دستِ پادِشارْ بوسی وْ دِ هَم کُنارِش نِشَس. خُب پادشا وِرگُف: شرطِ اوّلِرْ وَرگو. پِلِشتِقَّه وِرگُف: شرطِ اوّل ای که دختَر بَیِس بِرَه دِ بینِ چِل دختر بِشینَه و نِجما بَیِس به یَگ نِظَر دختَرِر از بینِ چِل دخترِ دِگَه بِشْنِسَه.
آقایی که شما را داریم (تکیه کلامی است برای ادامه دادن داستان) پادشاه قبول کرد و خبر بردند به نجما که پادشاه از تو گذشته است و برای که (به این منظور که، اگر میخواهی که) دختر پادشاه را به تو بدهند بایست (باید) شرطهای پلشتتقه را به جا بیاوری. نجما گفت: سر و جان میدهم. نجما را بردند و نجما دست پادشاه را بوسید و در هم کنارش نشست. خوب (در ادامه) پادشاه برگفت (گفت): شرط اول را برگو (بگو). پلشتتقه برگفت (گفت): شرط اول این (این است) که دختر بایست (میباید) برود در بین چهل دختر بنشیند و نجما بایست (میباید) به یک نظر دختر را از بین چهل دختر دیگر بشناسد.
رَفتن و دختَرِر خِدِیْ چِل دُختَرِ دِگَه دِ یَگ خَنِهیْ کِردَن و پِلِشتِقَّه گُف که: دُختَرِ پادِشا خُب روشِر بیگیرَه که کَسِ نِتِنَه بِشنِسَه اور. نِجما از هَم دَمِ دَرِ یَگ نِگاهِ کِرد و نِکِرد، ای بِیْتِر گُفت: نِگارُم بَم سَرِ سَنگِ نِشِستَه / میانِ دُختِرا رَنگِ گِریفتَه / هَمیرُم بد نِگُف بیچارَه نِجما / به دِندو چادُرِ تَنگِ گِریفتَه. بِیْتِر که وِرگُف مُردُم وِرگُفتَن که: بَلِه، نِجما نِشونیر دایَه وُ دِ مینِ چِل دختر دختَرِ پادِشار شِناخْتَه.
رفتند و دختر را با چهل دختر دیگر در یک خانهای کردند (گذاشتند) و پلشتتقه گفت که: دختر پادشاه خوب رویش را بگیرد (رو گرفتن عبارت است از حفظ حجاب به نحوی که تمام صورت دیده نشود) که کسی نتواند بشناسد او را (او را بشناسد). نجما از هم دم در یک نگاهی کرد و نکرد این بیت (دوبیتی) را گفت: نگارم بر هم سر سنگی نشسته است / میان (در بین) دخترها رنگی گرفته است / همین را هم بد نگفت بیچاره نجما / به دندان چادر تنگی گرفته است (چادرش را با دندان محکم گرفته است). بیت (دوبیتی) را برگفت (گفت) مردم برگفتند (گفتند) که: بله، نجما نشانی را داده است و در میان چهل دختر دختر پادشاه را شناخته است.
پادشا وِرگُف که: خُب شرطِ دُوُّمِر وَرگو. پِلِشتِقَّه دی که نه، خِدِیْ ایجور شِرطا نِمتِنَه نِجمار از سَرِ را وَردَرَه، گُف: قُبلِهی عالَم، نِجما بَیِس بِرَه به تهِ چا وُ هَر چی دِ بالایْ چا گِذَشت یَعنِی هَرچه پیشَمَد کِرد او دِ تَهِ چا وَرگَه. پادشا گفت: خُب بِرِن نِجمار دِ چاه کِنِن.
پادشاه برگفت (گفت) که خوب شرط دوم را برگو (بگو). پلشتتقه دید که نه، با اینگونه شرطها نمیتواند نجما را از سر راه بردارد، گفت: قبلهی عالم، نجما بایست (میباید) برود به ته چاه و هر چه در بالای چاه گذشت یعنی هر چه پیشامد کرد (اتفاق افتاد) او در ته چاه برگوید (بگوید). پادشاه گفت: خوب بروید نجما را در چاه کنید.
نِجما اَمَد رَف به تَهِ چا و مُردُم به سَرِ چا اَستیدَه بویَن که دیَن یَگ قافِلِهي میَیَه و یَگ دخترِ دِ رویْ اُشتُر نِشِستَه. پِلِشتِقَّه زود رَف که قافِلَهر وَرگِردَنَه که بِذینجِه نَیَن که نِجما از تَهِ چا بِیْتِ وِرگُف که: شُتُر دیدُم که صِندَل بار دارَه / شِکَر تَهبار و گُل سِربار دارَه / همیرُم بَد نَگُف بیچَرَه نِجما / پِلِشتِقَّه دِ دست اُوسار داره. مُردُم دیَن که بَلِه دخترِ پادشا دِ بالایْ اُشتُرَه و گُفتَن ای شَرطِرُم نِجمای شیرازی تَنِست به جا یَرَه.
نجما آمد رفت به ته چاه و مردم به (بر) سر چاه ایستاده بودند که دیدند یک قافلهای میآید و یک دختری در روی شتری نشسته است. پلشتتقه زود رفت که قافله را برگرداند که بدینجا (به اینجا، به نزدیک چاه) نیایند که نجما از ته چاه بیتی (دوبیتیای) برگفت که: شتر دیدم که صندل (نوعی چوب خوشبو که میسوزاندهاند) بار دارد / شکر تهبار و گل سربار دارد (تهبار چیزی است که در زیر بارها است و سربار روی بارها) / همین را هم بد نگفت بیچاره نجما / پلشتتقه به دست افسار دارد. مردم دیدند که بله دختر پادشاه در بالای شتر است گفتن که این شرط را هم نجمای شیرازی توانست به جا بیاورد.
...
... ادامه دارد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1042 به تاریخ 930116, شعر محلی تربت, اوسنهی محلی تربت, اوسنهی نجمانجمالدین