سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

2- کنفرانس ادبی؛ مصاحبه با غلامعلی مهدی‌زاده؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تربت حیدریه انجمن شعری با سابقه‌‌ای حدود چهل سال دارد و طوری که از بزرگترهای شعر و پیشکسوتان عرصه‌ی شعر در این شهر شنیده‌ایم اولین جلسه‌های شعر در این شعر در دوران جدید که به شکل جمع شدن شاعران به طور هفتگی در منازل یکدیگر بوده است در ابتدای دهه‌ی ششم قرن حاضر شکل گرفته است. یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه جناب آقای غلامعلی مهدیزاده هستند. در ادامه مصاحبه‌ی کوتاهی که با ایشان راجع به شعر تربت داشته‌ام را خواهید خواند. زمان مصاحبه پنجشنبه 19 تیرماه 1393  برابر با دوازدهم ماه رمضان سال 1435 بود و مکان مصاحبه شهرستان تربت حیدریه، خیابان ابوذر غفاری، در محله‌ای که بین مردم به سه راه برزار معروف است.

 

* ابتدا خود را معرفی کنید و از پیشینه‌ی خود بگویید.

مرحوم تهرانچی در کتاب قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه خاندان مهدیزاده را به طور کامل معرفی کرده است و همان‌طور که در آن کتاب آمده است مهدیزاده‌های تربت از مهاجرین افغانی هستند که از هرات به تربت حیدریه آمده‌اند. دلیل آن هم آزار و اذیتی بوده که در آن زمان شیعه‌ها در افغانستان می‌دیده‌اند. جمعیتی که شامل پدربزرگ بنده و برادران و پسرعموهایش بوده همراه با خانواده‌هایشان کوچ می‌کنند و به خراسان ایران می‌آیند و تربت حیدریه را برای سکونت انتخاب می‌کنند. در راس آن‌ها می‌شود به حاج ابوالقاسم هراتی، شیخ مهدی هراتی (پدربزرگ من)، کربلایی محمد تقی سیاح هراتی، حاج غلامعلی هراتی اشاره کرد. پدربزرگ من که یکی از پسران شیخ مهدی بوده است نامش علی اکبر بود و از این رو در دورانی که شهرت رواج یافته پدر من شهرت مهدیزاده را برگزید. پدر من سه پسر داشت و من کوچکترین پسرش بودم. از وقتی که یادم می‌آید پدرم تجارت می‌کرد و در بازار حجره‌ای داشت. یادم می‌آید که در دوره‌ای پدر من با شراکت یکی از دوستانش پودر سرشک که نوعی چسب است را به عراق می‌فرستاد که مناسبات ایران و عراق در آن زمان برهم خورد و آن مرحوم مقروض شد و هر چه ملک و املاک داشت فروخت تا توانست دیونش را به دیگر کاسبان ادا کند. من غلامعلی مهدیزاده هستم و در 28/3/1313 در همین محله (یعنی محله‌ی بُرزار) به دنیا آمده‌ام. در آن زمان این محله با امروز تفاوت بسیار داشت و اولین آن هم مربوط با باغ‌ها بود. رسم بود که هر کس در منزلش باغی هم داشت که معمولا از بیست سی مَن (دو سه هزار متر مربع) شروع می‌شد و کسانی که وضع مالی بهتری داشتند تا صد من و دویست من (یک هکتار و دو هکتار، در گویش عامیانه تربت هر هکتار زمین را یک خروار می‌گفتند، یعنی هر خروار صد مَن بوده است) هم داشتند. خانه‌ی پدری من هم مانند دیگر خانه‌های آن زمان باغی داشت که ما بچه‌ها تابستان‌های زیبایی را در آن ‌گذراندیم و بزرگ شدیم. یادم می‌آید باغی که ما هم سر ِ خانه‌مان داشتیم از یک خروار بیشترک بود و به سه قسمت تقسیم شده بود. بزرگترین بخش آن را درخت بادام و تاک کاشته بودنم. زمانی که من نوجوان بودم پدرم پیاز زعفران از قاین آورد و در آن‌جا کاشت.

 

* تحصیلات‌تان چگونه شروع شد؟ در مدارس جدید درس خواندید یا مدارس قدیم؟

فکر می‌کنم هفت هشت سال بیشتر نداشتم که پدرم مرا به مکتب‌خانه‌ای در نزدیکی خانه‌مان یعنی در همین محله‌ی برزار فرستاد. کسی که مکتب را اداره می‌کرد خانمی بود موسوم به خانم‌آغا که مکتبش بیشتر اختصاص به دخترها داشت.

 

* مکتب شیخ حسین هم در آن زمان مشغول به کار بود؟

بله آن هم بود منتها سطح درس‌ها در آن مکتب بالاتر بود و جامع‌المقدمات و دیگر دروس را می‌گفتند و در مکتب خانم آغا به یاددادن قرآن و چند کتاب دیگر اکتفا می‌شد.

آن دوران هنوز خانواده‌ها به مدارس جدید اعتماد نداشتند چون علما بر منبر می‌گفتند که در مدارس جدید بچه‌ها را بی‌دین می‌کنند. از طرفی آن‌ها که به اصطلاح روشنفکرتر بودند برای مدارس جدید تبلیغ می‌کردند و مدارس جدید هم تشکیل شده بود. سال به سال تعداد دانش‌آموزان مدارس جدید اضافه می‌شد و از دانش‌آموزان مکتب‌خانه کاسته. من هم چند سالی در همان مکتب در محله‌ی برزار بودم و بعد از آن مرا بردند به دبستان رضاییه و آن‌جا ثبت نامم کردند. وقتی امتحان ورودی دادم توانستم قبولی پایه‌ی دوم را بگیرم و در کلاس سوم بنشینم. تا کلاس ششم در همان مدرسه بودم و بعد به دبیرستان قطب رفتم و چون در آن زمان فقط دیپلم علمی ارائه می‌شد من هم مشغول به تحصیل در رشته‌ی علمی شدم. البته در آن زمان دو نوع دیپلم وجود داشت دیپلم ناقص و دیپلم کامل. کسانی که قبولی کلاس پنجم داشتند به عنوان این که دیپلم ناقص گرفته‌اند اکثرا از تحصیل کناره می‌گرفتند و معمولا به دنبال گذراندن سال ششم نبودند. جالب این جاست که خیلی از آن‌ها با همان مدرک دیپلم ناقص در ادارات استخدام می‌شدند. دسته‌ای دیگر از دانش‌آموزان که به دنبال دانشگاه رفتن بودند سال ششم را هم می‌گذراندند و بعد در امتحانات دانشگاه‌ها شرکت می‌کردند. من هم در سال 1334 توانستم قبولی پنجم علمی را بگیرم و دیگر تمایلی به خواندن ششم هم نداشتم لذا به عنوان دیپلم ناقص ادبی از ادامه‌ی تحصیل چشم پوشیدم.

 

* بعد رفتید سربازی؟

بله، سال 35 و 36 را سرباز بودم و در ارتش مشهد به عنوان افسر وظیفه در نیروی پیاده خدمت می‌کردم. خدمت سربازی‌ام حدود یک سال و نیم بیشتر طول نکشید و مدتی به عنوان فرمانده‌ی گروهان، فرمانده‌ی تانک خدمت کردم و مدتی را هم در مزدوران سرخس گذراندم.

 

* خدمت سربازی‌تان که تمام شد استخدام فرهنگ شدید؟

سال 1337 بود که در دوره‌ی تربیت معلم در مشهد پذیرفته شدم و به استخدام اداره‌ی فرهنگ درآمدم. در ابتدای خدمتم تربت حیدریه به عنوان شهر محل خدمتم انتخاب کردم و راهی روستای عباس آباد فرامیشان شدم. چند سالی در آن‌جا خدمت کردم. به رسم مدرسه‌های روستایی دانش‌آموزان تمام پایه‌ها با هم سر یک کلاس می‌نشستند. مدرسه‌ی روستای محل خدمت من هم چهار پایه دانش‌آموز داشت. من هم معلم‌شان بودم و هم مدیر و هم ناظم و هم دفتردار و هم سرایدار. خودم بودم و خودم. سال 1340 بود که ازدواج کردم و بعد از مدتی تقاضانامه‌ای به رئیس فرهنگ تربت نوشتم و خواستم که به تربت حیدریه منتقل شوم. اولین محل خدمتم در تربت مدرسه‌ی نحوی در محله‌ی حُسنی بود (محله‌ای است در مرکز شهر که به خاطر وجود مزار بی‌بی حسنیه به حُسنی مشهور است) و به طور کلی مدرسه‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام و پُست‌های مختلفی را هم. حدود هفده سال از سال‌های خدمتم را مدیر و ناظم بودم و بقیه را به عنوان معلم به کلاس رفتم.

 

* تا آخر خدمت‌تان در اداره‌ی فرهنگ بودید؟ ادامه تحصیل هم دادید؟

ادامه‌ی تحصیل در زمانی که معلم بودم اتفاق افتاد. پانزده شانزده سال سابقه‌ی تدریس و کار اداری داشتم که به فکر تکمیل تحصیلاتم افتادم. سال 1351 بود که در کلاس‌هایی که مخصوص فرهنگیان بود شرکت کردم و سال بعد موفق شدم ششم را تمام کنم و 1352 سالی بود که دیپلم گرفتم. بعد از حدود شش هفت سال باز به فکر ادامه‌ی تحصیل افتادم به مشهد رفتم و سه سال در دوره‌ی تکمیلی که معادل فوق دیپلم بود شرکت کردم و سال 1362 توانستم فوق دیپلم بگیرم. چندماهی از گرفتن این مدرک نگذشته بود که نامه‌ی بازنشستگی‌ام آمد و سال 1362 از خدمت فرهنگ بازنشسته شدم.

 

* با شعر چگونه آشنا شدید و چه شد که شاعر شدید؟

روزی در سال 1332 در کلاس انشا، معلمم از دانش‌آموزان خواست که انشایی درباره‌ی تعطیلات نوروزی بنویسند و من هم ذوقم گل کرد و آن انشا را به شعر نوشتم. وقتی شعر را در زنگ انشا خواندم معلمم خیلی تشویقم کرد و با تشویق‌های معلم انشا کم کم به شعر علاقه‌مند شدم. هنگامی که دانش‌آموز بودم معمولا همکلاسی‌هایم اولین شونده‌ی شعرهایم بودند و اغلب سر کلاس به معلم اصرار می‌کردند که آقا، مهدیزاده شعر گفته و بگذارید بخواند و من هم می‌خواندم. به همین خاطر بنا به موقیعت‌هایی که پیش می‌آمد چیزهایی سر هم می‌بستم که بعد از مدتی بیشتر دوستانم آن‌ها را حفظ می‌کردند و می‌خواندند. بعد از آن هم در زمان تحصیل و هم در زمان تدریس گاه و بیگاه شعری می‌گفتم و توسط دوستانم منتشر می‌شد. در سال 1352 با مرحوم سید علی اکبر بهشتی (شرح حال و اشعار ایشان در آرشیو وبلاگ) آشنا شدم و هم‌کلامی با این شاعر بزرگوار و تشویق‌های او باعث شد شعر را جدی بگیرم. در همین سال‌ها مادرم فوت کرد و من هم که غمگین بودم شعری در این مورد سرودم و مرحوم بهشتی وقتی شعرم را دید تشویقم کرد و از من خواست که با او در جمع دوستانه شاعران شرکت کنم. کم کم با شاعران تربت که دوستان مرحوم بهشتی بودند آشنا شدم. معمولا هر هفته همراه استاد بهشتی در منزل دوستان شاعر دور هم جمع می‌شدیم و این‌گونه بود که انجمن قطب شکل گرفت. (توضیح مفصل چگونگی شکل‌گیری انجمن شعر در تربت حیدریه در آرشیو وبلاگ)

 

* از مرحوم بهشتی بگویید.

آن شادروان از نظر اخلاقی مورد قبول تمام شعرا بود و همه او را به کمال قبول داشتند. معمولا در جلسه‌هایی که آن زمان با هم داشتیم حرف اول و آخر را مرحوم بهشتی می‌زد. مرحوم بهشتی هرگز از خودش و شعرش تعریف نمی‌کرد و همواره متواضع و فروتن بود. وقتی می‌خواست ایراد شعر کسی را بگوید خیلی ملاحظه می‌کرد و با بهترین الفاظ منظورش را می‌رساند. خدا رحمتش کند.

 

* چه تعریفی از شعر دارید.

شعر کلامی‌ است مرتب که دارای وزن و هماهنگی باشد و بیان کننده‌ی احساسات شاعر باشد.

 

* چه قالبی را بیشتر می‌پسندید.

غزل.

 

* شعر کدام شاعران را دوست دارید؟ چه کسی بر شعر شما بیشترین تاثیر را داشته است؟

از شاعران قدیم حضرت حافظ و در شعر معاصرین ملک الشعرا بهار؛ اما مرحوم بهشتی بیشترین تاثیر را بر من داشت. البته هم در شعر نمونه بود و هم در اخلاق و در هر دو مورد معلم من بود. این مرحوم چشم و چراغ شعر تربت بود.

 

* با تشکر از وقتی که گذاشتید در پایان اگر حرفی مانده است خودتان بفرمایید.

حرفی خاصی نیست اما دوست دارم این را اضافه کنم که مرحوم بهشتی را خیلی دوست داشتم و او را بهترین دوستم در تمام زندگی‌ام می‌دانم. افسوس که زود رفت. همیشه در جلسات احترام کوچک و بزرگ را نگاه می‌داشت و به احترام برخورد می‌کرد. شعرم را هم از این بزرگ‌مرد دارم و تشویق‌های او بود که مرا به شعر علاقه‌مند کرد و در این راه معلمم و همراهم بود. خدا رحمتش کند.

***

 

در زمستان سال 1392 مراسمی از طرف اداره‌ی آموزش و پرورش مراسمی برای تجلیل از پیشکسوتان عرصه‌ی فرهنگ شهرستان تربت حیدریه برگزار شد که از شش نفر از جمله آقای غلامعلی مهدیزاده تجلیل کردند.

غلامعلی مهدی‌زاده از ورزشکاران پیشکسوت در ورزش زورخانه‌ای تربت حیدریه و خراسان است و در زمینه‌ی این ورزش باستانی هم افتخارات زیادی کسب کرده است. (متاسفانه من در زمینه‌ی ورزش باستانی اطلاعاتی ندارم و ای کاش جوانان باستانی‌کار و ورزشکاران اهل تحقیق زندگی این همشهری را از دید پیشکسوت بودن در ورزش هم مورد بررسی قرار دهند و منتشر سازند)

به طور کلی آقای مهدیزاده به شرکت در جشنواره‌ها تمایل چندانی نشان نداده است اما یک بار به احترام آخوند ملا عباس تربتی در کنگره‌ای که به نام این آخوند بزرگوار در سال 1386 در تربت حیدریه تشکیل شده بود شرکت کردند و شعرشان مورد تایید اساتید قرار گرفت. ایشان تا کنون مجموعه‌ی مستقلی منتشر نکرده‌اند اما چند شعر محلی از ایشان در کتاب "فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه" تالیف دکتر محمد رشید در سال 1383 چاپ شده است و اشعاری هم از ایشان در کتاب "سخنوران زاوه" نوشته‌ی محمود فیروزآبادی سال 1383 و "شعر دربی" به اهتمام استاد سیدعلی موسوی سال 1390 موجود است که علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. ایشان کتاب شعر آماده‌ی چاپی هم در دست دارند که در انتشارات دانشوران رشید مراحل مقدمات چاپ را می‌گذراند.

با دعای خیر و آرزوی عمر با برکت برای این شاعر بزرگوار

بهمن صباغ زاده

 

نمونه‌ی اشعار آقای غلامعلی مهدیزاده را می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید:

زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%E2%80%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87

شعر محلی غلامعلی مهدیزاده

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d9%84%db%8c-%d8%ba%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:7  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |