سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

5- شعر محلی تربت؛ خدی خدای خودم 33، غزل، پورفندی چشمت زر و زورم کرد؛ استاد محمد قهرمان

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید. اگر این خط را در رایانه‌تان ندارید می‌توانید نسخه‌ی PDF گزارش را دانلود کنید و یا خط هما را دانلود کنید. دوستان عزیز برای دانلود خط هما کافی است روی آن کلیک کنید. این فایل‌های دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است «اینجا کلیک کنید»، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود فایلی با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط (فونت) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

33

این هفته با سی و سومین شعر از کتاب ارزشمند خدی خدای خودم در خدمت شما خواهم بود. این شعر یکی از غزل‌های تربتی معروف شادروان محمد قهرمان است. در مقدمه‌ی این غزل گویشی استاد قهرمان دوست دارم که چند جمله پیرامون رابطه‌ی خودم و این غزل بگویم و آن این که حدود سال 1375 که کتاب ادبیات شفاهی روستاهای تربت حیدریه را همشهری عزیزم آقای محمدرضا خوشدل تالیف کرد و آن کتاب به نحوی به دست من رسید چنان از این غزل و چند غزل دیگر خوشم آمد که بعد از چند بار خواندن همه را حفظ کردم. البته این را هم باید بگویم که آن ویرایش از این غزل با ویرایش فعلی تفاوت‌های زیادی داشت که بعدا استاد قهرمان بعضی کلمات را عوض کرده‌اند. از این‌که می‌دیدم گویش تربتی چقدر قابلیت دارد هیجان‌زده بودم و به راستی حالی غریب بود. یادم است که غزل را برای مادربزرگم هم خواندم همچنین گفتم غزل از استاد قهرمان است. مادربزرگ من مانند دیگر همولایتی‌های استاد او را «شازده مَمَّد» خطاب می‌کرد. خلاصه هرگاه مادربزرگم دلش برای امیرآباد تنگ می‌شد صدایم می‌زد و می‌گفت: «بیا نَنَه شعرِ شازدِه مَمَّدِر دوبَره بُخو» و من هم این غزل و چند غزل دیگر آن کتاب را می‌خواندم و باز غرق لذت می‌شد. خدا بیامرزدشان.

پورفِندی چَشمِت زِر و زِوَرُم کِرد

ای کافرِ بی‌پیر از دین به‌دَرُم کِرد

1- پُرفَنی چشم تو زیر و زبرم کرد (مرا زیر و زبر کرد. «پورفِندی» به معنی حیله‌گری و مکّاری است؛ «فَند» در گویش تربتی به معنی حیله و کلک است و پورفَند کسی است که بسیار حیله‌گر است) / این کافر بی‌پیر (دشنامی است، پیر به معنی مُراد و مرشد است و بی پیر یعنی کسی که به چیزی پایبند نیست، مانند لاکتاب، لامذهب، لامروّت) از دین بیرونم کرد (مرا بی دین کرد).

یادِ سَرِ زلفِت بادِرْ به هوا بُرد

مُور کِج‌کِلِه‌تُو دا، بی پا و سرُم کِرد

2- یادِ سر زلف تو باد را به هوا (به بالا، به آسمان) بُرد / مرا کج‌کلّه‌تاب داد، بی پا و سرم کرد («کِج کِلِه تُو» داین اصطلاحی گویشی در تربت حیدریه است به این معنی که کسی آن‌قدر دور خودش بچرخانند تا سرش گیج شود. استاد قهرمان در توضیح این اصطلاح می‌گوید که: «در قدیم کسی که مسموم می‌شده است را شیر می‌خورانده‌اند و سپس او را در تاب می‌نشانده‌اند و آن‌قدر به دور خود می‌چرخانده‌اند تا بالا بیاورد». پس در این موارد مثلا می‌گفته‌اند «فِلَنی‌رْ کِج‌کِلِه‌تُو تِن تا خُب رَ» یعنی فلانی را کج‌کله‌تاب دهید تا خوب شود.)

مُو از توِ عشقِت وِر بار نِمِستُم

پِیچ و تُوِ زلفِت تُودارترُم کِرد

3- من از تابِ (یا تبِ) عشق تو بر (به) بار نمی‌ایستم («وِر بار اَستیَن» معادل سرِ پا ماندن است. مثلا اگر کسی از ضعف یا بیماری نتواند روی پایش بایستد می‌گوید «وِر بار نِمِستُم») / پیچ و تاب زلف تو تاب‌دارترم (یا تب‌دارترم) کرد (مرا تاب‌دارتر یا تب‌دارتر کرد. تُو در گویش تربتی هم به معنی تاب (پیچ و تاب) و هم به معنی تب (تب و لرز) به کار می‌رود که در این بیت استاد قهرمان می‌تواند هر دو معنی مراد باشد و این واژه به صورت ایهامی استفاده شده باشد)

تو باد و شُمالی، مُو گَردُم و دُلَّخت

کی بو که دِزی راه تُور همسِفَرُم کِرد؟

4- تو باد و شمال هستی (شُمال یا شِمال نوعی باد است اما در گویش تربتی به جای کلمه‌ی باد گاه از «شُمال» استفاده می‌کنند مثلا می‌گویند «شُمال حرکت کِرد» یعنی باد شروع به وزیدن کرد) من گرد هستم و خاک به هوا برخاسته («دولَخت» یا «دُلَّخت» در گویش تربتی به معنی گرد و خاکی است که همراه باد به هوا بلند شده باشد. «دُلِّخ‌باد» هم به معنی گِردباد است. قهرمان در جایی دیگر خطاب به عشق می‌گوید: «سِیْلی و برقی و طیفونی و دُلِّخ‌بادی / کَندی و سُختی و اِنداختی و غِلطُندی») / که بود که در این راه تو را همسفر من کرد؟.

نزدیکِ مُو و دور، هم سَسی و هم سور

او زلفِ یُرُم‌باز خُب سِر د سَرُم کِرد

5- نزدیک من و دور (هم به من نزدیک هستی و هم از  من دور هستی)، هم رام و هم وحشی («سَسی» و «سور» دو واژه‌ی متضاد هستند. حیوانات دست‌آموز که با انسان انس گرفته‌اند را «سَسی» می‌گویند و حیواناتی که از انسان می‌گریزند و نمی‌شود به راحتی آن‌ها را گرفت را «سور» می‌گویند. علی اکبر عباسی دیگر شاعر همشهری در منظومه‌ی سمندرخان می‌گوید: «کُ او بِزغَلِه‌یِ سَسیِ جونی / که وِر رَدُم میَمَه» تا همونی یا خود استاد قهرمان در غزلی دیگر این هر دو واژه را در کنار هم آورده است: مُو دِگَه سور نیُم، دستِ تو مُور سَسی کِرد / رِشمَه از پایِ مُو وا رِفتَه و دُودُو نِمُنُم) / آن زلفِ حقّه‌باز خوب سربه‌سرم گذاشت (در گویش تربتی سَر به سَر گذاشتن را «سِر دِ سَر کِردَن» می‌گویند)

گفتُم که عصا رُم دِسگیرِ تو بَشُم

دِستایِ تو بی‌رحم دِستِه‌یْ تِوَرُم کِرد

6- گفتم که عصا رَوَم (عصا بشوم) دست‌گیر تو باشم / دست‌های تو بی‌رحم دسته‌ی تبرم کرد. (دسته‌ی تبر کرد مرا؛ از من دسته‌ی تبر ساخت)

از جَرحِ دِلِش غم، دا یاخَنِمِر چاک

هر بار که غِمخوار پِرهَن دِ برُم کِرد

7- از غیضِ دلش غم داد یقه‌ام را چاک (غم از عصبانیتی که در دل داشت یقه‌ام را چاک داد) / هر بار (دفعه) که غمخوار پیراهن در برم کرد (به تن کردن در گویش تربتی «دِ بَر کِردَن» گفته می‌شود)

مو بِلکَکِ خوشکُم از باد مِتِرسُم

هر جا که نشستُم وِرخِست و وَرُم کِرد

8- من برگک (برگ کوچک) خشک هستم، از باد می‌ترسم (دقت کنید که خشک در گویش تربتی با مصوّت بلند و به صورت «خوشک» تلفظ می‌شود) / هر جا که نشستم برخاست و مرا دنبال کرد. (وَر کِردَن به معنی دنبال کسی دویدن و او را وادار به فرار کردن است)

مِهمونِ صِبَحی، وِرخِستَه و رَهی

غم بو که دِ دل مُند از هم به‌دَرُم کِرد

9- مهمان صُبحی (مهمانی که قرار بود صبح برود) برخاسته و راهی (آماده‌ی رفتن) / غم بود که در دل ماند عصبانی‌ام کرد (حالی به حالی‌ام کرد، اگر بگویند «از هم به دَر رَفتُم» یا بگویند «فِلَنی از هم به دَرُم کِرد» به این معنی است که فلانی کاری کرد که حال خودم را نفهمم و عصبانی بشوم. «از هم به دَر رِفتَن» معادل آن است که امروزه به شکل «از جا در رفتن» رایج شدن است) (اما راجع به مصرع اول این بیت این توضیح لازم است که این مصرع عینا ضرب‌المثلی تربتی است و در مواردی به کار می‌رود که کسی به عنوان مهمان یک روزه به خانه‌ای وارد شود و بگوید که فردا صبح خواهم رفت و مدتی بگذرد و او قصد رفتن نداشته باشد، آن وقت خواهند گفت: «مِهمونِ صِبَحی، وِرخِستَه و رَهی». امرزه این وضع را کَنگَر خوردن و لنگر انداختن می‌گویند)

مُو کِفتَرِ چَهی، غم جِغْنِه‌یِ تِزْبال

سِر وِر رَدِ مُو داش تا تیت و پَرُم کِرد

10- من کبوتر چاهی، غم شاهین تیزبال / سر بر رد من داشت (مرا تعقیب می‌کرد، دنبال من می‌آمد) تا تیت و پَرَم کرد (تا وقتی که تیت و پَر کرده مرا؛ تا تکّه تکّه‌ام کرد).

دیشتُم دِ جِوَنی سامونِ دِرِستِ

ای پیریِ بی‌پیر بی چِرخ و پَرُم کِرد

11- داشتم در جوانی سامان درستی (وقتی جوان بودم سر و سامانی داشتم) / این پیری بی‌پیر (دشنامی است، پیر به معنی مُراد و مرشد است و بی پیر یعنی کسی که به چیزی پایبند نیست، مانند لاکتاب، لامذهب، لامروّت) بی چرخ و پَر کرد مرا (بی سر و سامان کرد مرا، «چَرخ و پَر» یعنی چرخ و پرّه و برای اشاره به اجزای متحرک یک سیستم به کار می‌رود مثلا اگر بگویند «چِرخ و پَرِ ای ماشین خُرابَه» یعنی جلوبندی این اتومبیل خراب است. در این بیت مُراد استاد قهرمان از بی چرخ و پَر شدن انسان این است که دست و پای سالمی ندارد. البته در انتها بگویم که این تنها برداشت و دریافت من است)

مُو سوزِه‌یِ خوشکوک شَدو نِخَرَفتُم

بَریشِ بِهَری دِل‌سُختِه‌تَرُم کِرد

12- من سبزه‌ی خشکیده، شاداب نخواهم شد / باران بهاری دل‌سوخته‌ترم کرد (مرا دل‌سوخته‌تر کرد).

1/12/1362

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1082 به تاریخ 931104, شعر محلی تربت, شعر محلی قهرمان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:36  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |