کنفرانس ادبی؛ مطالبی پیرامون خلوت و خلوتگزینی از دیدگاه مولوی و دیگر عرفا؛ دکتر رضا نجاتیان
همانطور که در مقدمهی گزارش گفتم در اسفندماه سال 1392 که موضوع خلوت و خلوتگزینی را برای جلسهی مثنویخوانی انتخاب کرده بودیم و همچنین داستان شیخ محمد سررزی در جلسه خوانده شد دوست عزیزم رضا نجاتیان مطالب را در مقالهای کوتاه جمعبندی کرده بود و با خود به جلسه آورده بود. من بعدا از فایل صوتی مطالب را پیاده کردم و به صورت متن درآوردم. تصمیم گرفتم متن سخنان ایشان را در گزارش این جلسه بیاورم. آنچه در ادامه خواهید خواند سخنان دکتر نجاتیان است در جلسهی مثنویخوانی به تاریخ 17/12/1292 راجع به موضوع خلوت و خلوتگزینی.
حافظ غزلی دارد که در آن به مقام خلوت و خلوتگزینی اشارات خاصی داشته است. پس خوب است که این بحث را با کلام حافظ متبرک کنیم:
روضهی خُلدِ برین خلوت درویشان است
مایهی محتشمی خدمت درویشان است
کُنجِ خلوت که طلسماتِ عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است
حافظ ار آب حیات ابدی میخواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است
من غلام نظر عاصفِ عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است
و جناب مولانا هم مطرح میکند که:
لاله باشی کودکانت برکنند
دانه باشی مرغکانت برچِنند
دانه پنهان کُن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
در تعریف خلوت بهتر است در آغاز به سخن بزرگان بپردازیم از شاه نعمت الله ولی شروع میکنیم که سرسلسلهی بسیاری از دراویش است و تعریف بسیار مسجع و شاعرانه و در عین حال جامعی از خلوت ارائه کرده است. وی میگوید: «خلوت عبارت است از تقلیل طعام، قلّت منام، صوم ایام، قلت کلام، ترک مخالطت انام، مداومت ذکر ملک عنام». که چند نکته در آن نهفته است از جمله کم خوردن، کم خفتن، روزه داشتن، کم سخن گفتن، با دیگران کم مراوده و رفت و آمد داشتن، ذکر گفتن و کم خیالبافی کردن. جناب ابن عربی در تعریف خلوت میفرماید: «گفتگوی سِر و باطن انسان با خداوند یعنی درون انسان متوجه خداوند تبارک و تعالیٰ باشد». علامهی تهرانی از عرفای معاصر میفرماید: «کنارهگیری از غیر اهلالله مگر به قدر اضطرار یعنی این که با انسانهایی که اهل دنیایند و هدف الهی ندارند زیاد مراوده نداشته باشیم». جناب شاه نقشبند که سرسلسلهی فرقهی نقشبندیه است میگوید: «به ظاهر با خلق و با باطن با حق بودن حقیقت خلوت است». و در دیگر عرفا خلوت را در عزلت از گناهان و هجرت از شهر بد و هجرت از انسانهای بد یعنی آنهایی که اهل گناه و اهل ظاهر و اهل دنیا هستند دانستهاند.
مولانا هم چنین نگاهی دارد و میگوید:
خلوت از اغیار باید نی ز یار
پوستین بهر دی آمد نی بهار
یعنی این که خلوت به تعداد نیست که یکی خلوت است و بیش از یکی خلوت نیست. مثلا انسان در جلسهای شرکت میکند که همه اهل باطن هستند و هدف هدف الهی است. در چنین جمعی به انسان همان انبساطی دست میدهد که در خلوت دست میدهد و برعکس اوقاتی هم هست که انسان تنها است اما در ترافیک خیالات مختلف در تشتت و پراکندگی اسیر است. عرفا بر این متفقالنظر هستند که اولین گام در خلوت این است که انسان از شلوغی و عالم کثرت که عالم بیرون است یک توجهی پیدا کند به درون خودش و نگاهی به خویشتن خویش بیاندازد.
انگیزهی خلوت در وهلهی اول این است که شخص با خود میگوید بهتر است در خلوت باشم تا اینکه آسیبی نبینم یعنی اینکه دیگران به من آسیب نرسانند مثلا در جمع گناهانی هست که در خلوت نیست مثل اینکه کسی غیبت دیگری را بکند و ما بشنویم یا اینکه چشم انسان در جمع به نامحرم بیفتد و گناهانی از این قبیل. اما عرفا میگویند بلندمرتبهترین انگیزه در خلوت این است که انسان خلوت اختیار کند تا به دیگران آسیبی نرساند. یعنی انسان خود را در مقامی ببیند که ممکن است در روابطش به دیگران آسیب برساند، پس بهتر است ابتدا یک بازسازیای در خود داشته باشد تا این آسیب را به حداقل برساند. خلوت ابتدا همان خلوت ظاهری است که اولین مقدمهاش عزلت است.
عزلت هم همانطور که مشخص است از واژهی اعتزال و عزل میآید یعنی گوشهگیری و گوشهنشینی و دوری جُستن از خلق. در وهلهی اول وقتی انسان از جمع کناره میگیرد و گوشهای برمیگزیند و به خود رجوع میکند با شلوغی درون خود مواجه میشود و میبیند چه بسا که درون از بیرون شلوغتر و پُر رفتوآمدتر است. علت این هم این است که انسان مدتهاست با خود قهر کرده و با وجود خویش رابطهای برقرار نکرده است و بنابراین اُنسی با وجود خویش ندارد. اینقدر این محیط شلوغ است و انسان چنان با این محیط بیگانه است که در اولین مواجههها با درون خویش در هجوم خیالات مختلف احساس ترس میکند. انسان امروز از بس کم به خودش سر زده است خویشتن خویش را نمیشناسد پس در اولین حرکت به درون با ترس مواجه میشود و با سدّی روبهرو میشود که ممکن است برگردد و باز به جمع پناه ببرد تا از این ترس در امان باشد. این فرار از خلوت میتواند به صورت پناه بردن به رسانهها، مثل رادیو و تلویزیون، روزنامه خواندن، کتاب خواندن، بازی کردن و سرگرم کردن خود به تکنولوژیهای جدید مانند موبایل و غیره، موسیقی گوش دادن رفتن و هزار و یک نوع فرار دیگر باشد.
انسان معاصر در این از خود بیگانگی روز به روز جلوتر و جلوتر میرود سعی میکند مرگ را فراموش کند و کمتر به مرگ فکر کند. شیوهی زندگی جدید هم به این حرکت کمک میکند، مثلا در شهرهای جدید قبرستانها را به بیرون از شهر میبَرَند چون مرگ حقیقت خودآگاهی است و مانند آینهای است که انسان را به تمامی به خود مینمایاند و نشان میدهد. به همین دلیل است که بسیار از عرفا از جمله مولانا معتقدند که مرگ هر کسی همرنگ خودش است و انسانی که از مرگ میگریزد در واقع در فرار از خود است.
پس گفتیم که انسان اولین جایی که با خود مواجهه میکند در خلوت است یعنی وقتی که تنها میشود و میخواهد از عالم بیرون فاصله بگیرد. مواجهههایی دیگری هم انسان با درون خودش دارد از جمله خوابها، انسان در خواب هم با درون خودش مواجه میشود و لذا مرحوم مطهری میگوید اگر میخواهید کمی به خودتان نزدیک شوید یک مقدار در خوابهایتان تامل کنید. خوابهای آشفته مسلما حکایت میکند از درونی آشفته و نابسامان و خوابهای سرشار از آرامش و زیبایی از درونی زیبا و پاک حکایت میکند.
اما اگر انسان خواسته باشد این درون آشفته را نظمی ببخشد و ویرایشی بر آن داشته باشد ابتدا متوجه این شلوغی بشود و این راهی ندارد غیر از به درون رفتن. به درون رفتن هم که در سر و صدا و آشفتگی میسر نمیشود؛ پس در ابتدا خلوتی باید تا انسان خویشتن خویش روبهرو شود. انسانها در شلوغیها خود را گم میکنند و قدر و اندازهی خویش را فراموش میکنند.
قدر خود نشناخت مسکین آدمی
از فزونی درشد و شد در کمی
به مرور زمان انسان که جایگاه خود را فراموش میکند دیگر در محرّکهایش تفکر نمیکند یعنی به این فکر کند که من این کار را چرا باید انجام دهم و یا انجام میدهم. یعنی اگر انسان خلوتی نداشته باشد توجه آگاهانهای به خود نداشته باشد یک مرتبه به خود میآید که میبیند درگیر زندگی روزمره شده و هر روز کارهایی را انجام میدهد بدون این که بداند چرا این کارها را میکند یا دلایلی که برای خود دارد از لحاظ سطح پایین میآید و انگیزشهای رفتار انسان تقلیل مییابد و به مروز زمان زمینهی مسخ یا الیناسیون در او فراهم میشود یعنی این محرکهای خرد و کوچک وجود انسان را هم به اندازهی خود تقلیل میدهند و انسان دچار دگرگونی میشود. این دلیلی است بر این که انسان باید خلوت و تاملی بر خویش داشته باشد تا در چرخهی روزمرگی گرفتار نشود.
عارفان خلوت را شامل پنج مرحله میدانند:
صَمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر به دوام
ناتمامانِ جهان را کند این پنج، تمام
یعنی سکوت و گرسنگی و شبزندهداری و عُزلت گزیدن و ذکر گفتن و توجه و تذکر داشتن انسان را کامل میکند و سالک را به جلو حرکت میدهد. همهی ما میدانیم که طبیعت از خلا گریزان است و ما اگر در جایی خلاءی درست کنیم به محض اینکه اسباب و علل آن خلاء را برداریم خلاء هم از بین میرود. از این روست که میگویند زمینهی آمادگی برای خلوت ذکر است یعنی فکر انسان نمیتواند به هیچ چیزی توجه نکند یعنی باید با توجه به یک چیز توجه به سایر چیزها را در خود از بین ببرد و ذهنش را از پراکندگی خارج کند. این چیز در عرفانهای مختلف مثلا میتواند شعلهی یک شمع باشد یا صدای ضربان قلب خود انسان یا دم و بازدم انسان یا دیگر چیزها، اما در عرفان اسلامی برای توجه و فرار از پراکندگی ذکر توصیه شده است. ذکر همان تکرار آهنگین کلامی مقدس است که هم موجب تسعید فکر و هم توجه به درون میشود. حضرت مولانا میفرماید:
ذکر آرَد فکر را در اهتزار
ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز
بحث دیگری که در رابطه با خلوت مطرح میشود لازمهی این که بشود درون را از پراکندگی نجات داد خالی کردن دل از انگیزههای غیر الهی است. حضرت حافظ میفرماید:
خانه خالی کن دلا تا منزل جانان شود
این هوسناکان دل و جان جای لشکر میکنند
و یا:
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود، فرشته درآید
حالا این سوال پیش میآید که انسان چگونه دل و ذهنش را متمرکز کند و از پراکندگی فاصله بگیرد. یکی این که انسان یکی یکی تعلقاتش را شناسایی کند و سعی کند با چنگ زدن به محرّکهای بزرگتر و پراختن به چیزهای مهمتر از این تعلقها بیاهمیت و دست و پا گیر خلاص شود. در اسلام هم اولین و مهمترین شعار، شعار لا اله الا الله بود؛ یعنی به شمشیر لا همهی بُتها و خداوندهای دیگری که وجود انسان را مسخّر کرده است را کشت تا جا برای الله باز شود و انسان بتواند بندهی راستین الله شود. اما یک راه میانبُر هم دارد و آن عشق است که میتواند به یکباره تمام توجه انسان را به معشوق متوجه کند. مثلا کس که عاشق میشود دیگر فکر و ذکر و همهی توجهاش به معشوقش متوجه میشود. یعنی دلی که تا دیروز دل و ذهنش صد جا بوده است امروز که عاشق شده است فقط به یک چیز توجه دارد. مولانا و دیگر عرفا هم به عشق توجه خاصی داشتهاند و به همین دلیل است که مولانا تحمیدیهی مثنوی را به حمد عشق اختصاص میدهد و پس از مقدمه هم به سراغ داستانی در خصوص عشق میرود. و به قول مولانا عشق است که هم افلاطون و هم جالینوس ما است و میتواند دردهای روحی و جسمی را ما برطرف کند.
نکتهی دیگر این که انسان به وقتی به درون توجه کرد و کم کم با وجودش آشتی کرد و این درون متلاطم و شلوغ را نظمی بخشید دیگر میتواند در جمع هم خلوت داشته باشد. یعنی در هر لحظه به خود توجه دارد و قدر خویش را میشناسد و جمعهای مختلف نمیتوانند او را مانند تختهپارهای به اطراف ببرد. این بالاترین مرحلهی خلوت است که دیگر انسان نه در جمع به کسی صدمهای میرساند و نه دچار صدمه میشود بلکه هم خود به سمت الله حرکت میکند و هم دست دیگران را میگیرد و با خود به بالا میبرد.
هرگز حضور حاضر غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
***
برچسبها: مثنوی خوانی, جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 13950218, کنفرانس ادبی, تحقیق رضا نجاتیان