دانلود گزارش مثنویخوانی به تاریخ 13950308 فایل PDF / لینک مطلب / فایل صوتی
به نام آفرینندهی زیبایی
درود دوستان. حدود یک ماه از آخرین جلسهای که دکتر نجاتیان راوی جلسه بودند میگذرد. آخرین جلسهای که با حضور دکتر نجاتیان تشکیل شد شنبه 11/2/95 بود. بعد از آن یک جلسه من در خدمت دوستان بودم و بخشی از داستان شیخ محمد سررزی از دفتر پنجم را برای دوستان قرائت کردم. دو جلسه هم به تاریخهای 25/2/95 و 1/3/95 برگزار نشد و بعد از حدود یک ماه دوباره دوست عزیزم رضا نجاتیان راوی حکایتی از مثنوی بود. برای این جلسه وی داستانی از دفتر چهارم انتخاب کرده بود که در خلال داستان اصلی داستانهای فرعی بسیاری هم مطرح میشود که یکی از یکی زیباتر است. طوری که در آرشیو وبلاگ دیدم بخشهایی از این داستان را به تاریخ 8/6/93 در جلسه خواندهایم اما این بار نکتههایی به ذهنم رسید که دفعهی پیش اصلا متوجه آنها نشده بودم و این اتفاق بارها در خصوص داستانهای مثنوی که چند بار در جلسه خوانده شده است برایم افتاده است.
داستان اصلی نظر دارد به این مطلب که در بسیاری از مواقع وقتی انسان به مشکلی برخورد میکند در ابتدا باید ریشهی مشکل را در خود جستجو کند و بعد به بیرون از خود نگاه کند. جناب آقای کریم زمانی شارح گرامی مثنوی شریف دربارهی این داستان در مقدمهی آن آورده است: «مولانا این حکایت را در نقد کسانی میآورد که هرگاه دچار زیانی و خسرانی میشوند به جای خویشتنکاوی و نقادی خود، قصور و تقصیر خویش را توجیه میکنند و علل و اسبابی موهوم و دروغین میتراشند و فرافکنی پیشهی خود میسازند. مولانا به مناسبت ارسال نامهی غلام به حضور شاه، ارتباط انسان و خدا را اینگونه باز میکند که ای انسان، وجود تو همچون نامهای است که به نزد شاه وجود رجوع خواهد کرد. ببین در نامهی روح تو چه اعمال و احوالی ثبت کردهای. آیا چنین نامهای شایستهی ارسال به درگاه الهی هست یا خیر؟ اگر شایسته نیست، آن اعمال و احوال را از صفحهی روحت بزدا و روح خود را به نیکویی و صلاح بیآرا. زیرا حقتعالی به ظاهر نمینگرد. بسا کسانی که به ظاهر، ظاعت و عبادت حق بجا آرند، اما چون خالص و مخلص نیستند آن همهی طاعت و عبادت به درگاه الهی پشیزی نیرزد.»
مانند همیشه دکتر نجاتیان داستان را بیت به بیت خواند و لغات دشوار را معنی کرد، به آیات و روایاتی که در خلال ابیات آمده بود اشاره کرد و تا حد ممکن مراد و منظور مولانا را توضیح داد. بعد از خوانده شدن داستان از دوستان حاضر در جلسه خواسته شد که راجع به نکاتی که به ذهنشان رسیده است اظهار نظر کنند. برخی از دوستان نکاتی را برشمردند که از مهمترین آنها میشود به نکات زیر اشاره کرد: تقسیمبندی انسانها از نظر مولانا، شباهت تقسیمبندی انسانها و موجودات عالم، جدال همیشگی دو وجه انسان، داستان موش و چغز (قورباغه) و شباهت این داستان با داستان مجنون و ناقه، تعادل برقرار کردن بین جسم و روح، غلبهی نفس بر روح و در مقابل آن غلبهی روح بر جسم، اصالت داشتن ترکیب در انسان و درک این موضوع که نه جسم اصالت دارد و نه روح، نظر مرحوم صفایی در مورد اصالت داشتن ترکیب در انسان، نگاه مولانا به تفاوتهای زن با مرد، زن در نهج البلاغه، تفاوتهای انکارناپذیر در فیزیولوژی مردان و زنان، تفاوتهای مزاجی مرد و زن، تفاوتهای بینشی مرد و زن که ریشه در تکامل زن و مرد در طول تاریخ با توجه به تفاوت نقش هر یک دارد.
در داستان این هفته مولانا مخالفت عقل و نفس را نیز به زیبایی مطرح میکند. «عُروَة بن حَزام» شاعر مشهور عرب قصیدهای دارد که در یک بیت آن آورده است: «هَویٰ ناقَتی خَلفی و قُدامِیَ الْهَویٰ/ و اِنّی و ایّاها لَمُختَلِفان». معنیاش این میشود که: عشق مادینهاشترم در پس، و عشق من در پیش روست، و براستی که من و او مقصدی مختلف داریم.
جلسات مثنویخوانی مانند سالهای پیش در ماه رمضان تعطیل خواهد شد و به جای آن جلسات تفسیر قرآن برگزار خواهد شد. شنبهی آینده 15/3/95 اگر قرار شد جلسه برگزار شود از طریق وبلاگ و کانال مثنوی خوانی telegram/masnavikhani اطلاع رسانی خواهیم کرد. دوستان هر کدام نظری برای برگزار جلسات در ماه رمضان دارند میتوانند در بخش نظرها یا در گروه مثنویخوانی تلگرامی انجمن نظرات خود را به اطلاع دکتر نجاتیان برسانند.
خلاصهی داستان اصلی (غلام نادان):
پادشاهی غلامی داشت که کمکاری میکرد. گزارش کمکاری وی را به شاه دادند و شاه گفت که از مستمری وی کم کنید و اگر درس عبرت نگرفت او را اخراج کنید. غلام که دید مستمریاش کم شده است نزد آشپز رفت و او را مقصر کسر جیرهاش دانست. آشپز گفت که من مامورم و معذور. غلام نامهای برای شاه نوشت که از ورای متن مدحآمیز آن خشم غلام هم به نظر میرسید. شاه جوابی نداد. غلام نامههای زیادی فرستاد و گاه با خود فکر میکرد که لابد نامهرسان هم مقصر است و در رساندن نامهها کوتاهی کرده است. روزی حاجب از شاه پرسید که: چرا جواب نامههای غلام را نمیدهد. شاه گفت: جواب دادن نامه و حتی بخشیدند غلام سهل است اما میترسم خوی بد او به دیگر خدمتکاران نیز سرایت کند.
خلاصهی داستان فرعی اول (مجنون و ناقه):
مجنون به سوار بر شتری به دیدن لیلی میرفت. از قضا شتر کرهای داشت و هر وقت مجنون حواسش پرت میشد به عقب برمیگشت و به سمت کره میرفت. مجنون که به خود میآمد میدید شتر راه زیادی را برگشته است و باز شتر را به سمت خانهی لیلی میراند. راه چند روزه چند سال به طول انجامید و در آخر مجنون خود را از شتر به زیر کشید و گفت: من و تو دو مقصد مخالف هم داریم و همراهی ما به جایی نمیرسد.
خلاصهی داستان فرعی دوم (فقیه و دستار):
فقیهی که از مال دنیا بیبهره بود برای جلوه دستاری بزرگ بر سر بسته بود که به دلیل تنگدستی درون دستار را از تکهپارچههای کهنه پر کرده بود. دزدی به طمع پارچهی بزرگ دستار روزی دستار از سر فقیه ربود و پا به فرار گذاشت. فقیه بانگ زد که قبل از اینکه فرار کنی بد نیست دستار را باز کنی و داخلش را هم ببنی. دزد دستار را در حال فرار گشود و تکهپارچهها در راه ریخت و تنها یک گز پارچه در دستش باقی ماند.
جلسه در ساعت 9:17 شب آغاز شد
مثنوی معنوی مولوی
نسخهی نیکلسون؛ با توجه به شرح کریم زمانی
دفتر چهارم؛ بیت 1490
حکایت غلام نادان
موضوع: اصلاح درون
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۵ - در بیان آنکه تَرکُ الجوابِ جوابٌ، مقررِ این سخن که جوابُ الاَحمَقِ سکوتٌ، شرح این هر دو درین قصه است که گفته میآید
بود شاهی، بود او را بندهای
مُردهعقلی بود و شهوتزندهای
خُردههای خدمتش بگذاشتی
بد سگالیدی، نکو پنداشتی
گفت شاهنشه: جرائش کم کنید
ور بجنگد نامش از خط بر زنید
عقلِ او کم بود و حرصِ او فزون
چون جرا کم دید، شد تند و حرون
عقل بودی گِرد خود کردی طواف
تا بدیدی جُرم خود گشتی معاف
چون خری پابسته تندد از خری
هر دو پایش بسته گردد بر سری
پس بگوید خر که یک بندم بس است
خود مدان کان دو ز فعل آن خس است
بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام که ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم
در حدیث آمد که یزدانِ مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گُرُه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نیست اندر عُنصُرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافل است و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او ز اِفرِشته و نیمیش خر
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند
آدمی شکلند و سه امت شدند
یک گُرُه مستغرق مطلق شدهست
همچو عیسی با ملک ملحق شدهست
نقش آدم لیک معنی جبرئیل
رَسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضت رَسته وز زهد و جهاد
گوییا از آدمی او خود نزاد
قسمِ دیگر با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبریلی دریشان بود رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مُرده گردد شخص کو بیجان شود
خر شود چون جان او بیآن شود
زانکه جانی کان ندارد هست پست
این سخن حق است و صوفی گفته است
او ز حیوانها فزونتر جان کَنَد
در جهان باریککاریها کُنَد
مکر و تلبیسی که او داند تنید
آن ز حیوانِ دیگر ناید پدید
جامههای زرکشی را بافتن
دُرّها از قعرِ دریا یافتن
خردهکاریهای علم هندسه
یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلّق با همین دنییستش
رَه به هفتم آسمان بر نیستش
این همه علم بنای آخُور است
که عِمادِ بودِ گاو و اُشتُرست
بهر استبقای حیوان چند روز
نام آن کردند این گیجان رموز
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آن را با دلش
پس درین ترکیب حیوان لطیف
آفرید و کرد با دانش الیف
نام کالانعام کرد آن قوم را
زانکه نسبت کو به یَقظه نوم را
روح حیوانی ندارد غیر نوم
حسهای منعکس دارند قوم
یقظه آمد نوم حیوانی نماند
انعکاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آنکه خواب او را ربود
چون شد او بیدار عکسیات نمود
لاجرم اسفل بود از سافلین
ترکِ او کُن لا احب الافلین
بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت که و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا
زانکه استعداد تبدیل و نبرد
بودش از پستی و آن را فوت کرد
باز حیوان را چو استعداد نیست
عذر او اندر بهیمی روشنیست
زو چو استعداد شد کان رهبر است
هر غذایی کو خورد مغز خر است
گر بَلاذُر خورد او افیون شود
سکته و بیعقلیاش افزون شود
ماند یک قسمِ دگر اندر جهاد
نیم حیوان نیم حیِّ با رشاد
روز و شب در جنگ و اندر کشمکش
کرده چالیش آخرش با اولش
بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانکه گفت مجنون: هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان
همچو مجنوناند و چون ناقهش یقین
میکشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون پیشِ آن لیلی روان
میل ناقه پس پیِ کرّه دوان
یک دَم ار مجنون ز خود غافل بُدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
عشق و سودا چونکه پر بودَش بدن
مینبودش چاره از بیخود شدن
آنکه او باشد مراقب عقل بود
عقل را سودای لیلی در ربود
لیک ناقه بس مراقب بود و چُست
چون بدیدی او مهار خویش سُست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ
رو سپس کردی به کرّه بیدرنگ
چون به خود باز آمدی دیدی ز جا
کو سپس رفتهست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدین احوالها
ماند مجنون در تردّد سالها
گفت: ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همرهِ نالایقیم
نیستت بر وفق من مهر و مهار
کرد باید از تو صحبت اختیار
این دو همره یکدگر را راهزن
گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقهای
تن ز عشق خاربُن چون ناقهای
جان گشاید سوی بالا بالها
در زده تن در زمین چنگالها
تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن
پس ز لیلی دور مانَد جان من
روزگارم رفت زین گون حالها
همچو تیه و قوم موسی سالها
خُطوَتَینی بود این ره تا وصال
ماندهام در رَه ز شستت شصت سال
راه نزدیک و بماندَم سخت دیر
سیر گشتم زین سواری سیر سیر
سرنگون خود را از اُشتُر در فکند
گفت سوزیدم ز غم تا چند؟ چند؟
تنگ شد بر وی بیابان فراخ
خویشتن افکند اندر سنگلاخ
آنچنان افکند خود را سخت زیر
که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را سوی پست
از قضا آن لحظه پایَش هم شکست
پای را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان میروم
زین کند نفرین حکیم خوشدهن
بر سواری کو فرو ناید ز تن
عشق مولی کی کم از لیلی بود
گوی گشتن بهر او اولی بود
گوی شو میگرد بر پهلوی صدق
غلط غلطان در خم چوگان عشق
کین سفر زین پس بود جذب خدا
وان سفر بر ناقه باشد سیرِ ما
این چنین سیریست مستثنی ز جنس
کان فزود از اجتهاد جن و انس
این چنین جذبیست نی هر جذب عام
که نهادش فضل احمد والسلام
بخش ۵۹ - نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه
قصه کوته کُن برای آن غلام
که سوی شه بر نوشتهست او پیام
قصهی پر جنگ و پر هستی و کین
میفرستد پیش شاه نازنین
کالبد نامهست اندر وی نگر
هست لایق شاه را آنگه ببر
گوشهای رو نامه را بگشا بخوان
بین که حرفش هست در خورد شهان
گر نباشد درخور آن را پاره کن
نامهٔ دیگر نویس و چاره کن
لیک فتح نامهٔ تن زپ مدان
ورنه هر کس سر دل دیدی عیان
نامه بگشادن چه دشوار است و صعب
کار مردان است نه طفلانِ کَعب
جمله بر فهرست قانع گشتهایم
زانکه در حرص و هوا آغشتهایم
باشد آن فهرست دامی عامه را
تا چنان دانند متن نامه را
باز کُن سرنامه را گردن متاب
زین سخن والله اعلم بالصواب
هست آن عنوان چو اقرار زبان
متن نامهٔ سینه را کن امتحان
که موافق هست با اقرار تو
تا منافقوار نبود کار تو
چون جوالی بس گرانی میبری
زان نباید کم که در وی بنگری
که چه داری در جوال از تلخ و خوش
گر همی ارزد کشیدن را بکش
ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ
باز خر خود را ازین بیگار و ننگ
در جوال آن کن که میباید کشید
سوی سلطانان و شاهان رشید
بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنکه بربود دستارش و بانگ میزد که: باز کن ببین که چه میبری، آنگه ببر
یک فقیهی ژندهها درچیده بود
در عمامهیْ خویش درپیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم
چون در آید سوی محفل در حطیم
ژندهها از جامهها پیراسته
ظاهرا دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حُلّهی بهشت
چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره دلق و پنبه و پوستین
در درون آن عمامه بُد دفین
روی سوی مدرسه کرده صبوح
تا بدین ناموس یابد او فتوح
در رهِ تاریک مردی جامهکَن
منتظر اِستاده بود از بهرِ فن
در ربود او از سرش دستار را
پس دوان شد تا بسازد کار را
پس فقیهش بانگ برزد کای پسر
باز کِن دستار را، آنگه ببر
این چنین که چارپَرّه میپری
باز کُن آن هدیه را که میبری
باز کُن آن را به دست خود بمال
آنگهان خواهی ببر، کردم حلال
چونکه بازش کرد آنکه میگریخت
صد هزاران ژنده اندر ره بریخت
زان عمامهٔ زفت نابایست او
ماند یک گز کهنهای در دست او
بر زمین زد خرقه را کای بیعیار
زین دغل ما را بر آوردی ز کار
بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو
گفت: بنمودم دغل لیکن تو را
از نصیحت باز گفتم ماجرا
همچنین دنیا اگر چه خوش شکفت
بانگ زد هم بیوفایی خویش گفت
اندرین کوْن و فساد ای اوستاد
آن دغل کون و نصیحت آن فساد
کوْن میگوید: بیا من خوشپیم
وآن فسادش گفته: رو من لا شیام
ای ز خوبی بهاران لبگزان
بنگر آن سردی و زردی خزان
روز دیدی طلعت خورشید خوب
مرگِ او را یاد کُن وقت غروب
بدر را دیدی برین خوش چار طاق
حسرتش را هم ببین اندر محاق
کودکی از حُسن شد مولایِ خلق
بعد فردا شد خِرِف رسوای خلق
گر تن سیمینتنان کردت شکار
بعد پیری بین تنی چون پنبهزار
ای بدیده لوتهای چرب خیز
فضلهی آن را ببین در آبریز
مر خَبَث را گو که آن خوبیت کو؟
بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو
گوید او آن دانه بُد من دامِ آن
چون شدی تو صید، شد دانه نهان
بس انامل رشکِ اُستادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار همچو جان
آخر اعمش بین و آب از وی چکان
حیدری کاندر صف شیران رود
آخر او مغلوب موشی میشود
طبع تیز دوربین محترف
چون خرِ پیرش ببین آخر خرف
زلفِ جعدِ مُشکبار عقلبَر
آخرا چون دُمِّ زشتِ خنگِ خر
خوش ببین کوْنش ز اول باگشاد
وآخر آن رسواییش بین و فساد
زانکه او بنمود پیدا دام را
پیش تو بر کَند سبلت خام را
پس مگو دنیا به تزویرم فریفت
ورنه عقل من ز دامش میگریخت
طوق زرین و حمایل بین هله
غل و زنجیری شدهست و سلسله
همچنین هر جزو عالم میشمَر
اول و آخر در آرش در نظر
هر که آخربینتر او مسعودتر
هر که آخُوربینتر او مطرودتر
روی هر یک چون مَهِ فاخر ببین
چونکه اول دیده شد، آخر ببین
تا نباشی همچو ابلیس اعوری
نیم بیند نیم نی چون ابتری
دید طین آدم و دینش ندید
این جهان دید آن جهانبینش ندید
فضل مردان بر زنان ای بو شجاع
نیست بهر قوّت و کسب و ضیاع
ورنه شیر و پیل را بر آدمی
فضل بودی بهر قوّت، ای عَمی
فضل مردان بر زن ای حالیپرست
زان بُوَد که مرد پایانبینتر است
مرد کاندر عاقبتبینی خَم است
او ز اهل عاقبت چون زن کم است
از جهان دو بانگ میآید به ضد
تا کدامین را تو باشی مستعد
آن یکی بانگش نشور اتقیا
وان یکی بانگش فریب اشقیا
من شکوفهٔ خارم ای خوش گرمدار
گل بریزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشکوفهش که اینک گلفروش
بانگ خارِ او که سوی ما مکوش
این پذیرفتی بماندی زان دگر
که مُحِب از ضد محبوب است کر
آن یکی بانگ این که اینک حاضرم
بانگ دیگر بنگر اندر آخرم
حاضریام هست چون مکر و کمین
نقش آخر ز آینهٔ اول ببین
چون یکی زین دو جوال اندر شدی
آن دگر را ضد و نا درخور شدی
ای خنک آن کو ز اول آن شنید
کش عقول و مسمع مردان شنید
خانه خالی یافت و جا را او گرفت
غیر آنش کژ نماید یا شگفت
کوزهٔ نو کو به خود بولی کشید
آن خَبَث را آب نتواند برید
در جهان هر چیز چیزی میکشد
کفر کافر را و مرشد را رشد
کهربا هم هست و مغناطیس هست
تا تو آهن یا کَهی آیی به شَست
بُرد مغناطیست ار تو آهنی
ور کَهی بر کهربا بر میتنی
آن یکی چون نیست با اخیارِ یار
لاجَرَم شد پهلویِ فُجّار، جار
هست موسی پیش قبطی بس ذمیم
هست هامان پیش سبطی بس رجیم
جان هامان جاذب قبطی شده
جان موسی طالب سبطی شده
معدهٔ خر کَه کشد در اجتذاب
معدهٔ آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسی کسی را از ظلام
بنگر او را کوش سازیدهست امام
***
برچسبها: مثنوی خوانی, جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 13950308, دانلود گزارشها