شعر محلی تربت؛ مثنوی؛ جنّت آباد؛ جنت آباد ای بهشت سرکور؛ تیمور قهرمان؛ قسمت پنجم
این مثنوی 118 بیت دارد و همراه با شرح آن در دوازده قسمت در وبلاگ خواهد آمد که بعد از کامل شدن میتوانید با برچسبهای «مثنوی جنت آباد» و «شعر محلی تیمور قهرمان» و «شعر محلی تربت» در آرشیو وبلاگ بیابید. سعی میکنیم در توضیحات به جزئیات نکات مردمشناسی و زبانشناسی بپردازم که البته تربتیها غالبا از این توضیحات بینیاز هستند. از دوستان خواننده خواهش میکنم در مواردی که اشکالی در متن یا توضیج وجود دارد تذکر بدهند که پیشاپیش صمیمانه از همهی عزیزان تشکر میکنم. قبلا تمام ابیات مثنوی «جنّتآباد» را در وبلاگ گذاشتهام و در این قسمت شرح ابیات 41 تا 50 این مثنوی را خواهید خواند.
5
نوحِهخَـْنی، نَعلَتِ شمر و یِزید
روضِهیِ حُرّ و اِمامایِ شِهید
41- نوحهخوانی، لعنت کردن شمر و یزید/ روضهی حر و امامان شهید (در گویش تربتی برخی از کلمات قلب شدهاند یک نمونهاش لعنت است که در گویش تربتی به «نَعْلت» (naalat) تبدیل شده است و «نَـْلَت» (nālat) تلفظ میشود. البته این قاعده در دیگر گویشها هم وجود دارد مثلا در گویش مشهدی «بفروش» از مصدر فروختن را «برِفوش» (berfuš) گفته میشود.)
وای، اَرمونِش، چه جور از ما گِذشت؟
چَشمِمارْ وِر هَم زَدِم، دِنیا گِذَشت
42- وای، دریغ از آن، چگونه از ما گذشت/ چشم مان را بر هم گذاشتیم، دنیا گذشت (در گویش تربتی «اَرمو» (armu) به معنی آرزو است. در مقام افسوس میگویند «اَرمونِ فلان چیز» یا «اَرمونِ فلان کس» یعنی دریغ از آن چیز یا آن کس. «چَشم وِر هَم زیَن» به کنایه یعنی گذشتن یک لحظه.)
*
وقتِ روزایْ بچّگی یادُم میَه
ای دل اِنگار کُ، رِفِق، از مُو نیَه
43- وقتی روزهای بچگی یادم میآید/ این دل گویی رفیق از من نیست («اِنگار کِردَن» یعنی فرض کردن.)
عید و میزو، دِسحِلَـْری کِردِنا
با تِزوک بِچّهرْ به حَمُّم بُردِنا
44- عید و اول پاییز مراسمها ختنهسوران/ با مراسم خاص بچه را به حمام بردنها («میزو» (mizu) هم به معنی ترازو و هم به معنی ماه مهر و هم به معنی برابر و هماهنگ است. قهرمان این معنی را در قصیدهی بهار نیز آورده است و میگوید: «یک ماه گِذشت و عیدِ نُوروزی / وِر تخت نِشَس به رَسمِ هر سَلَه / از نُو دِ تِرَزوی خُداوِندی / رَفتَن شُو و روز، عَدلِ دو پِلَّه» «میزو» (mizu) هم به معنی ترازو و هم به معنی ماه مهر و هم به معنی برابر و هماهنگ است. قهرمان این معنی را در قصیدهی بهار نیز آورده است و میگوید: «یک ماه گِذشت و عیدِ نُوروزی / وِر تخت نِشَس به رَسمِ هر سَلَه / از نُو دِ تِرَزوی خُداوِندی / رَفتَن شُو و روز، عَدلِ دو پِلَّه». دِسحَلاری یا دِس حَلالی (des halâli): به معنی ختنه است. «تِزوک» بنا به توضیح شاعر به معنی انجام مراسم خاص است.)
زِن مِنای اَعیو کُلاپولی دِ سَر
زیرِ چَـْدِر نیمتِنِهیْ مِخمَل به بَر
45- زنهای اعیان کلاه پولی بر سر/ زیر چادر نیمتنهی مخمل به تن (کلاههایی که با سکّه تزئین میشد. «نیمتنه» لباسی است که بالاتنه را میپوشاند. د بر در گویش تربتی معادل به تن است مثلاً: «رَختِ نُوْ دِ بَر کِردَن» یعنی لباس نو پوشیدن.)
جُبِّههایِ اَطلَسِ سُوْزِ قِشَنگ
پوشت و روش پور پولِکایِ رنگرنگ
46- بالاپوشهای اطلس سبزرنگ قشنگ/ پشت و ریش پرِ پولکهای رنگارنگ.
تا که گُمبگُمبِ دُهُل حرکت مِکی
هر که هر جا بو به کِلَّه میدُوی
47- تا صدای دهل بلند میشد/ هر کسی هر جا بود با سر میدوید.
قوم و خِشایْ دور و نزدیک پول دِ موشت
اسکِناسا، نقرِههایْ ریز و دُروشت
48- قوم و خویشهای دور و نزدیک در حالی که در مشتشان پول پنهان کرده بودن (میآمدند)/ اسکناسها و نقرههای ریز و درشت.
وقتِ دلّاک لُنگِ مِزَد وِر کِمَر
ماها دِلتِرکو مِرَفتِم پوشتِ دَر
49- وقتی دلاک لنگ را میزد بر کمر/ ما ها (پسربچهها) زَهرهتَرَک میشدیم پشت در («دِلتِرکو رِفتَن» (delterku reftan) یعنی بسیار ترسیدن تا حدّی که انگار قلب از حرکت بازایستد.)
کُندِهیِ زَنوشِه رو پات میگِذاش
چَن مُوَکَّل رویِ دِستات میگِذاش
50- (به این منظور که پسربچه را ختنه کند، دلّاک) زانویش را روی پایت میگذاشت/ چند نگهبان روی دستهایت میگذاشت.
...
ادامه دارد
برچسبها: شعر محلی تربت, شعر محلی تیمور قهرمان, مثنوی جنت آباد