شعر محلی تربت؛ مثنوی؛ جنّت آباد؛ جنت آباد ای بهشت سرکور؛ تیمور قهرمان؛ قسمت ششم
این مثنوی 118 بیت دارد و همراه با شرح آن در دوازده قسمت در وبلاگ خواهد آمد که بعد از کامل شدن میتوانید با برچسبهای «مثنوی جنت آباد» و «شعر محلی تیمور قهرمان» و «شعر محلی تربت» در آرشیو وبلاگ بیابید. سعی میکنیم در توضیحات به جزئیات نکات مردمشناسی و زبانشناسی بپردازم که البته تربتیها غالبا از این توضیحات بینیاز هستند. از دوستان خواننده خواهش میکنم در مواردی که اشکالی در متن یا توضیج وجود دارد تذکر بدهند که پیشاپیش صمیمانه از همهی عزیزان تشکر میکنم. قبلا تمام ابیات مثنوی «جنّتآباد» را در وبلاگ گذاشتهام و در این قسمت شرح ابیات 51 تا 60 این مثنوی را خواهید خواند.
6
بُکِّتِر پور میکی از لُکّایْ نِبات
تا که عَرِّر سَر نِتی با گریههات
51- لُپّت را پُر میکرد از تکههای نبات/ تا که با گریه صدای عرعر را بلند نکنی. (بُکّ (bokk) مرادفِ «بُقّ» است به معنی لُپ و گونه)
مَشورَهرْ مِنداخت و پَـْکیر وِرمِداش
از کَلَـْوَه سُختَه مِلهَم میگِذاش
52- ماسوره را میانداخت و تیغ را برمیداشت/ از پنبهی سوخته مرهم میگذاشت (پَـْکی (pāki) یا پاکی همان اُسترُه یا تیغ دلّاکی است. «کِلَـْوَه» (kelāva) به معنی کلاف و گلولهی نخ و نظایر آن است. در اینجا مراد پنبهی سوخته است که برای جلوگیری از خونریزی استفاده میشده. «مِلهَم» (melham) تلفظ گویشی مرهم است.)
هر که جِراَت داش وِرو گولموش مِزَد
یَک دو تا بِلّوسی وِر تَهروش مِزَد
53- هر که جرأت داشت به او (دلّاک) مُشت میزد/ یک دو تا سیلی به صورتش میزد («گولموشت» (gulmušt) یا «گُرمشت» یعنی مشت گره کرده. بِلُّوْسی (bellowsi) یا «بَر لُوْسی» یعنی سیلی، تو گوشی. مرادفِ «خُوْ گوشی». به ضمّ حرف اول (bollowsi) هم تلفظ میشود. در گویش تربتی صورت را «تَـْرو» (tāru) یا «تَهرو» (tahru) میگویند و باید دقت داشت که «تَـْرو» یا «تَهرو» همان روی و صورت است و نباید آن را به معنی تَهِ روی در ذهن آورد.)
بَعدِشُم شُوْبَزیِ هَندال بو
وقتِ خوشطِبعی و قیل و قال بو
54- بعدش هم (بعد از ختنهسوران) معرکهی هندال بود/ وقت خوشطبعی و قیل و قال بود. («شُوْبَـْزی» (šowbazi) یا «شُوْبِیْزی» (šowbeyzi) به معنی معرکه و هنگامه است به این اعتبار که در گذشته نقالان شبهنگام مردم را دور خود جمع میکردهاند و به نقّالی و معرکهگیری میپرداختهاند. اصطلاح «خیمهشببازی» که امروزه به نوعی نمایش عروسکی اطلاق میشود هم از همین ریشه است. وقتی کسی معرکهای به پا میکند، تربتیها میگویند: «شُوْبَـْزی دِ گَرد کِردَه» (šowbāzi de gard kerda). «هَندال» شخصی بوده سردستهی معرکهبازی از اهالی فیضآباد.)
جیغِ دوسَـْزَه و چُوْبَـْزی دِ رَد
اسبِ چُوی هَم به دُنبال میاَمَد
55- صدای دوسازه و چوببازی به دنبال (یعنی بعد از معرکهی هندال)/ اسب چوبی هم به دنبال (ساز و رقص) میآمد. («دوسَـْزَه» (dusāza) عبارت است دو نی کوچک به هم چسبیده که نوعی ساز بادی کوچک است با صدای رسا و بلند و در جمعهای کوچک از آن استفاده میکنند. این ساز در نواحی مختلف ایران دارای اسامی متفاوتی از قبیل دونِی، جُفتی، قُشمَه و دوزله میباشد.دوسازه سازی قدیمی است، به طوری که فارابی این ساز را «مزمار المُثنّی» یا «مُزدَوَج» خوانده و بعضی از قدما آن را «دو آهنگ» لقب دادهاند. این ساز از خانواده سازهای بادی چوبی قمیشدار محسوب میشود. قسمتهای تشکیل دهنده دوسازه عبارتند از: زبانهها و لولههای صوتی. جنس زبانه از نی است، این زبانه از نی باریکی به طول تقریبا بین ۴ تا ۶ سانتیمتر ساخته میشود که قسمتی از روی آن را به موازات طول نی برش میدهند. سوراخها روی لولههای صوتی تعبیه میشود که جنس آن از نی، استخوان و یا لولههای فلزی است. زبانهها روی این لولهها قرار میگیرند و این لولهها به وسیلهی نخ یا هر چیز دیگری به همدیگر چسبانده میشوند. در هنگام نواختن دوسازه، هر دو زبانه را که «سوک» (suk) خوانده میشود باید خیس کرد. این دو باید هم صدا باشند. اگر صدای حاصله به نظر نوازنده همصدا نباشد با جلو و عقب کشیدن زبانهها آن را به اصطلاح خود جفت میکنند. این ساز دارای ۵ سوراخ است که این سوراخها روی ساز و به موازات یکدیگر قرار میگیرند. وسعت صدائی این ساز حدود شش نت است و شیوهی نفسگیری در این ساز همانند سُرنا میباشد. «چُوْبَـْزی» (čow bāzi)، «چُوْ بِیْزی» (čow beyzi) یا چوببازی از قدیمیترین رقصهای محلّی است که در بخشهای مختلف خراسان بزرگ رواج دارد. این رقص که از زیباترین رقصهای سنّتی به شمار میرود به این نحو اجرا میشود که هر رقصنده دو چوب در دو دست خود دارد و همراه با هر ضربهی بلند دُهُل رقصندهها چوبهای هر دو دست را گاه به یکدیگر و گاه به چوبهایی که در دست دیگر رقصندهها وجود دارد میکوبند. قبل و بعد هر ضربه با شکلی خاص و منحصر به فرد و هماهنگ با هم عمل میکنند. به عقب برمیگردند، رو به جلو میکنند، مینشینند، برمیخیزند، به هوا میپرند، ميچرخند، ... و در مجموع این حرکات یکی از زیباترین رقصهای محلّی جهان را سامان میدهد. اسب چوبی نوعی نمایش بوده به طوری که هنرمند یا با پوشیدن لباسی مخصوص میرقصیده و وانمود میکرده که لباس اسبشکل او جان دارد.)
جَهیلایْ قُچّاق و شاباش از کُنار
خُنچِهها و پیشکِشیها وِر قِطار
56- جوانهای درشتهیکل و شاباشها از کنار (معرکه)/ خنچهها و پیشکشها پشت سر هم («جَـْهیل» (jāhil) یا جاهل به معنای مرد جوان است. «قُچاّق» (qoččâq) در گویش تربتی هم به معنی فربه و تنومند و هم به معنی قدرتمند و قُلدُر است. «خُنچَه» (xonča) عبارت است از هدیههایی که بر مجمعه (سینی گرد مسی) میگذاشتند و تزیین میکردند و مردان خانوادهی داماد بر روی سر میگذاشتند و به خانهی عروس میبُردند. «وِر قُطار» (ver qotâr) یعنی به ردیف و پشت سر هم مانند قطار شترها در بیابان.)
وار اَرمونِش چه جور از ما گِذَشت؟
چَشمِمارْ وِر هَم زَدِم، دِنیا گِذشت
57- وای، دریغ از آن، چگونه از ما گذشت/ چشم مان را بر هم گذاشتیم، دنیا گذشت (در گویش تربتی «اَرمو» (armu) به معنی آرزو است. در مقام افسوس میگویند «اَرمونِ فلان چیز» یا «اَرمونِ فلان کس» یعنی دریغ از آن چیز یا آن کس. «چَشم وِر هَم زیَن» به کنایه یعنی گذشتن یک لحظه.)
*
وای ازو سالِ که حَصبَه حَملَه کِرد
مَرد و زن، پیر و جِوونِر نِفلَه کِرد
58- وای از آن سالی که حصبه حمله کرد/ مرد و زن پیر و جوان را نفله کرد.
اَلغو بَلغوا بِلَن بو صُحب و شوم
میگِریفت امروز، صبا میکِرد تِموم
59- شیون و سر و صدا بلند بود صبح و شب/ میگرفت امروز (امروز بیماری میگرفت، به بیماری دچار میشد) فردا تمام میکرد (میمُرد) («اَلغُو بَلغو» (alqo balqo) به معنی سر و صدا و آشوب و هیاهو است. «صحب» در گویش تربتی به کار میرود و قلب شده صبح است.)
هنوز از حَصبَه نِکردِم راستْ قَد
اُوْلِهبَحرَه گفت: بگیرِن که اَمَد
60- هنوز از بیماری حصبه قد راست نکرده بودیم (فارغ نشده بودیم)/ آبله گفت بگیرید که آمد («اُوْلَه» (owla) همان آبله است. گاه در معنی تاول هم به کار میرود. «بِگیر که اَمَد» (begir ke amad) بیشتر در هنگام نزول بلاها یا وقوع حوادث ناگهانی چون جاری شدن سیل و آمدن زلزله و نظایر آن به کار میرود. مثلاً کسی در بیابان مانده است و اتفاقاً تگرگ درشتی شروع به باریدن میکند. در هنگام بازگویی داستان چنین داد سخن میدهد که: داشتم از کجا به کجا میرفتم «یَگ دِفَه جَـْلَه گُف بِگیر که اَمَد». امکان دارد این اصطلاح مربوط به توپبازی باشد. مثلاً کسی گوی را به طرف کسی که باید بگیرد پرتاب میکرده و ضمن آن میگفته بگیر که آمد. یا مثلاً در جنگ تن به تن هنگامی که یک طرف میخواسته گرز را بر کلّه یا سپر حریف بکوبد میگفته بگیر که آمد. والله اعلم.)
...
ادامه دارد
برچسبها: شعر محلی تربت, شعر محلی تیمور قهرمان, مثنوی جنت آباد