4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت نهم؛ علی اکبر عباسی
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (B Homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (B Davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (C:\WINDOWS\Fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
آقای عباسی را شاید بتوان شناخته شدهترین شاعر در تربت حیدریه دانست. منظومهی بلند سمندرخان سالار از شناختهترین آثار ایشان است. هر بیت از این مثنوی سرشار از زیبایی است و با ضربالمثلهای محلی و اشارههایی به آداب و رسوم مردم تربت حیدریه، خواننده را با حال و هوای این مردم آشنا میکند. طنز این مثنوی بسیار شیرین و موفق است و شخصیتپردازیهایی که در این داستان صورت پذیرفته خواننده را با خود همراه میکند. آقای عباسی از شاعرانی است که شعر سروده شده را رها نمیکند و دائما در حال ویرایش و تکمیل شعرهایش است و این منظومه هم از دههی شصت تا به حال بارها و بارها تغییر کرده است و ابیاتی به آن اضافه و یا حذف شده است. این مثنوی بلند در 16 قسمت در وبلاگ قرار خواهد گرفت که با برچسب سمندرخان سالار مشخص میشود و یک هفته در میان منتشر خواهد شد. در چند هفتهی گذشته دعوای سمندر و سکینه را خواندید که مملو از ضربالمثلهای زیبا بود. در این هفته قسمت نهم مثنوی سمندرخان سالار را میخوانید که از بیت 178 تا بیت 207 این مثنوی را در بر میگیرد.
دانلود فایل صوتی سمندرخان سالار (قسمت نهم)
9
به یَگ دَفَه زَیَن وِر کِلِّه یِ هَم
خِدِیْ هَر چه جِگا بو اونجِه وِر چَم
178- به یک باره زدند بر - سر و - کلهی هم / با هر چه ظرف و ظروف آنجا دم دست بود.
چِنو که تاسِ کِلْجوش چُپَّه رَفتِگ
هَمَش وِر مینِ سُفرَه لُکَّه رَفتِگ
188- چنان که کاسهي کالْجوش (یکی از غذاهای محلی است؛ نام این خوراک را هم به صورت کال جوش و هم کلهجوش خواندهام و نمیدانم کدام بهتر است؛ طرز تهیهی کالجوش) چپه (واژگون) شد / همهاش در میان سفره لُکه شد (جمع شد، انبوه شد).
تا وَر خِستِگ سِمِندَرخان وِر پا
تُولَنگِش دا سِکینَه رو جِگاها
189- تا برخاست سمندرخان بر پا / هُلش داد سکینه روی ظرفها.
که با کِلَّه چِنو اُفتی که یَگ هُو
به تَه رَفتِگ دِ کِلَّش مِخِ چَر چُو
190- که با کله چنان افتاد که یکبار / به ته رفت (فرو شد) در کلهاش میخِ چهارچوب ( چهارچوبی که قالی را روی آن میبافند؛ دار قالی).
چِنو تیرَک زَ خون از دُمبِهیِ سَر
که غَرقِ بَرقِ خو رَفتِگ سِمِندَر
191- چنان تیرک زد خون از دنبهی سر (قسمتِ نرمِ پشتِ سر) / که غرق خون رفت (شد) سمندر.
چِنو دادِش دِ مونِ خَنَه پیچی
که خَنَه پِندِری یَگ دَفَه لِرزی
192- چنان دادش (فریادش) در میان خانه پیچید / که خانه پنداری (گمان میکردی) یک دفعه لرزید.
سِمِندَر وِر زِمی بیهوش رَفتِگ
پُر اَز خو ، ریش و مو و گوش رَفتِگ
193- سمندر بر زمین بیهوش رفت (شد) / ریش و مو و گوشِ او (سمندر خان) پُر از خون رفت (شد).
سِکینَه پِنجِرِه يْ خَنَه رِ وا کی
تِمُمِ مُردُمِ کوچَرْ صِدا کی:
194- سکینه پنجرهی خانه را باز کرد / تمام مردم کوچه را صدا کرد:
بیَیِنْ که عَزیز و دِلبَرُم رَف
بیَیِنْ ، خاکِ عالم بَم سَرُم رَف
195- بیایید که عزیز و دلبرم رفت / بیایید، خاک عالم بر هم سرم رفت.
هَمِه يْ مُردُمِ دِه اَز مَرد و از زَن
بِدَر رِختَن، دِ کوچَه قول رَفتَن
196- همهی مردم ده - اعم - از مرد و از زن / بهدر ریختند (بیرون ریختند)، در کوچه قول رفتند (انبوه شدند؛ جمع شدند)
دیُم کِلبِ حِجی اَز خَنِه کَدو
چِراغ اِیْنَه به دَست اَمَه به مِیْدو
197- دیدم که کربلایی حاجی از خانهی کاهدان / چراغآیینه به دست (در حالی که چراغ آیینه در دستش بود) آمد به میدان (به طور کلی بیرون از خانه؛ در اینجا منظور کوچه است)
صِدا زَ که: حِکیمِر خُب خِبَر کُو
مِخِر اَز دُمبِه یِ كِلَّشْ بِدَر کُو
198- صدا زد که: حکیم را خبر کن، خوب / میخ را از دمبهي سرش به در کُن (برون بیاور)
حَکیمِ قِلعَه رِ رَفتَن اَوُرْدَن
چُو مَحکومِ به جِلّادِ سِپُردَن
199- حکیم قلعه (روستا) را رفتند آوردند / - سمندر خان را - مانند محکومی به جلادی سپردن.
حِکیمَم دُور و وَرْشِرْ خُب نِگا کی
یَکِه اَز مُردُم قِلعَرْ صِدا کی
200- حکیم هم دور و برش (اطرافش) را خوب (به خوبی) نگاه کرد / یکی از مردم قلعه (روستا) را صدا کرد.
حُكُم كي تَهِ پاهاشِر بِخَرِن
اَگِرْ جَم کِرد پاشِر ، اُو بیَرِن
201- حکم کرد ته (کف) پاهایش را بخارانید / اگر جمع کرد پایش را، آب بیاورید.
حُکُم کی او به کِلب آقایِ نِجّار
بِرِز یَگ سَطلِ اُو وِرْ رویِ بیمار
202- حکم کرد او به کربلایی آقای نجار / بریز یک سطل آب بر روی بیمار.
چه فِیْدَه، هَر چه کِردَن بی ثِمَر بو
سِمِندَر مُردَه بو یا ایکِه کَر بو
203- چه فایده، هر چه کردن بیثمر (بیفایده؛ بیاثر) بود / - گویا - سمندر مُرده بود یا اینکه کر بود.
صِدا زَ که: بِرِن خَرِ بیَرِن
سِمِندَرِرْ دِ رویِ خَر گِذَرِن
204- - حکیم روستا - صدا زد: بروید خری بیاورید / سمندر را در روی خر بگذارید.
بِرِن تُربَت که بَلکُم زِندَه بَشَه
مَگِه جونِش هَنو نَکِندَه بَشَه
205- بروید تربت حیدریه که بلکه (شاید) زنده باشد (از روستای فهندر تا تربت حیدریه بیش از سه چهار کیلومتر راه نیست) / مگر جانش هنوز ناکنده باشد (جانش هنوز کنده نشده باشد؛ هنوز زنده باشد).
به حَرفِ مُو مِنِن، ای سِتَّه کِردَه
که هَر کارِ کِنِن وَر نِمِگِردَه
206- به حرف من میکنید (به نظر من) این سکته کرده است / که هر کاری بکنید برنمیگردد (جانش برنمیگردد؛ زنده نخواهد شد)
#
بِرِیْ ساکِت کِنَه ای های و هو رِ
دِ رویِ یَگ خَرِ کِردَن او رِ
207- برای اینکه ساکت کنند این های و هوی را / در روی یک خری کردند او را (او را روی خری گذاشتند؛ جنازهي سمندر را سوار الاغی کردند).
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 968 به تاریخ 910618, شعر محلی تربت, شعر محلی عباسی, سمندرخان سالار