سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

4- شعر محلی تربت؛ غزل؛ اسفدیار جهانشیری

آقای مهندس اسفندیار جهانشیری از شاعران خوب تربت‌حیدریه هستند که چند سالی‌ست در مشهد اقامت دارند. ایشان علاوه بر سرودن شعر کلاسیک و نیمایی، در سرودن شعر محلی به لهجه‌ی تربتی نیز تبحّر دارند و اشعار زیادی به این لهجه از ایشان شنیده‌ایم. اسفندیار جهانشیری سرودن شعر محلی را از دهه‌ی چهل آغاز کرده است و تا به حال اشعار محلی زیادی سروده است. متاسفانه چون در زمینه‌ی شعر محلی تا به‌حال کتابی از ایشان چاپ نشده است به اشعار ایشان دسترسی نداریم و همین اندک را هم مدیون حافظه‌ی آقای عباسی هستیم. امیدوارم کتاب شعر محلی ایشان به‌زودی چاپ شود تا ظرفیت‌های شعر محلی تربت بیش از پیش آشکار شود.

تَه‌بِساطِ هر خِرمَن موشتِ کاهیُم دَرَه

مونِ اَمبِزِ گُندُم جُو سیاهیُم دَرَه

ته‌مانده‌ی هر خرمن (گندم درو شده‌ای که سر زمین به صورت تپه در می‌آورند) مُشتی (مقدار کمی) کاه هم دارد / میان انبزِ گندم (گندم پاک شده‌ای که به صورت تپه در می‌آورند و معمولا با چند خط و نشان آن‌را مُهر می‌کنند) جو سیاهی هم وجود دارد. (منظور این که در هر چیزی ناخالصی وجود دارد)

چو چِنی تِمُم کِردی با مُو و نِدَنِستی

سُخت و سوزِ ما اَخِر اشک وآهیُم دَرَه

چرا این‌گونه تمام کردی با من و نمی‌دانستی / سوخت و ساز ما آخر اشک و آهی هم خواهد داشت. (یعنی ما که می‌سوزیم و می‌سازیم و دم بر نمی‌آوریم روزی ممکن است آهی سردی هم برآوریم)

مُور تو اَخِرِ عُمری از خودِت وِر اَوُردی

بی‌خِبر که ای عَشِق خَنِه خواهیُم دَرَه

تو مرا ـ آخر عمری ـ از خودت جدا کردی / بی‌خبر که این عاشق خانه‌خواهی (خانه‌خواه: خویشاوند یا دوستی صمیمی که در شهری دیگر سکنی دارد و می‌توان در سفر به آن شهر، بدون رودرواسی، در خانه‌ی او اقامت کرد) هم دارد.

یَک دَمِ دِ ای پیری سَر بِزن به ما یَک شُو

ای دِلِ خِرَبِه‌یْ ما سِرپِناهیُم دَرَه

یک لحظه در این سر پیری سر بزن به ما یک شب / این دل خرابه‌ی ما سرپناهی هم دارد.

رَفتی از بِخِ ای دل نَه‌گِذَر نِدَنِستی

ای کِوِر بی‌اَخِر کورِه‌راهیُم دَرَه

رفتی از پهلوی این دل ناگذشته (بدون اینکه یک‌بار بگذری) و ندانستی / این کویر بی‌انتها کوره‌راهی هم دارد.

پوشتَه کِردی از کوشتَه با نِگاه و نِمدَنی

مونِ ای‌هَمَه عَشِق بی‌گناهیُم دَرَه

با نگاهت از کُشته پُشته ساخته‌ای و نمی‌دانی / بین این همه عاشق بی‌گناهی هم وجود دارد. (پیدا می‌شود)

بی‌وِفا اَگِر اِقذِر ما دِ چَشمِ تو خارِم

خارِ سَرِ دیفالُم یَک نگاهیُم دَرَه

بی‌وفا! اگر اینقدر (تا این حد) ما در پشم تو خاریم (ایهام خار و خوار) / خار سر دیوار هم یک نگاهی هم دارد. (لا اقل به یک نگاه می‌ارزد)

از کنارِ چِپّی‌اُو رَد مِری و نِمدَنی

رِشتِه‌یِ قِناتِ عشق قَرِه‌چاهیُم دَرَه

از کنار چپی‌آب (جایی از قنات (کاریز) که آب در نزدیک‌ترین نقطه به سطح زمین قرار دارد و معمولا با چند پله پایین رفتن می‌توان به آب دسترسی پیدا کرد، معمولا در هر روستا چند چپی‌آب وجود داشته) عبور می‌کنی و نمی‌دانی / رشته‌ی قناتِ (مجموعه‌ای از چاه‌ها که یک کاریز را می‌سازد) عشق، قره‌چاهی (چاه عمیقی که دیواره‌ی آن ریزش کرده نزدیک شدن به آن خطرناک است؛ به خاطر ریزش دیواره‌ی چاه بالا آمدن از آن غیر ممکن است) هم دارد.

اَنبِزایِ شعرِ ما وِرمِگَن خِلَشورَه

مونِ انبزِ گُندُم موشتِ کاهیُم دَرَه

انبز‌های شعر ما (توضیح انبز در بیت اول) را می‌گویند شلخته و درهم و برهم است / در میان انبزِ گندم یک مشت کاه هم پیدا می‌شود. (کنایه از وجود ناخالصی)

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 949 به تاریخ 910209, شعر محلی تربت, شعر محلی اسفندیار جهانشیری
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |