4- شعر محلی تربت؛ غزل تربتی؛ اَرمونِ جِوَنی؛ استاد اسفندیار جهانشیری
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
آقای مهندس اسفندیار جهانشیری از شاعران خوب تربتحیدریه هستند که چند سالیست در مشهد اقامت دارند. ایشان علاوه بر سرودن شعر کلاسیک و نیمایی، در سرودن شعر محلی به گویش تربتی نیز تبحّر دارند و اشعار زیادی به این گویش از ایشان شنیدهایم. اسفندیار جهانشیری سرودن شعر محلی را از دههی چهل آغاز کرده است و تا به حال اشعار محلی زیادی سروده است. خوانندگان این وبلاگ با شعر استاد اسفندیار جهانشیری آشنا هستند و بارها در همین وبلاگ غزلها و اشعار محلی ایشان را با هم خواندهایم و غزق لذت شدهایم. غزل این هفته تضمین زیبایی است از یکی از غزلهای معروف استاد جاودانیاد محمد قهرمان به نام «کوزِهیِ اَهِکشیری». جناب جهانشیری این غزل زیبا را به هنرمندی هرچه تمام تضمین کردهاند. شعر تربتی این هفته را با هم میخوانیم:
اَرمونِ جِوَنی
جُفتِ لَخِهکُوْشِ مرگ پیشِ پای مُندَه
های هایِ ما رِفتَه، وای وایِ ما مُندَه
محمد قهرمان
از جِوَنی و پیری نیصفِ جونِ ما مُندَه
گوشت و پوستِ ما رِختَه، اَستِقونِ ما مُندَه
از جوانی و پیری (مجازا از تمام عمر) نصف جانی برای ما مانده است / گوشت و پوست ما ریخته است - و تنها - استخوان ما مانده است.
حُگمِ برفِ رویِ کوه، کِلَّه ما سِفِد رِفتَه
چَشم و چینگ ما رِفتَه، چند و چون ما مُندَه
مانند برف روی کوه کلّهی ما سفید رفته (شده) است / چشم و چار (لازم به توضیح است که واژهی «چینگ» به معنای نوک و منقار است اما در اصطلاح «چشم و چینگ» تقریبا معادل همان «چشم و چار» در گویش معیار است؛ به عنوان مثال در گویش تربتی در مقام گله از پیری میگویند: دِگَه چَشم و چینگِ بِرَم نِمُندَه) ما رفته است، چند و چون ما مانده است (چند و چون کردن کنایه از چانهزنی کردن و حساب و کتاب کردن است).
بادِ صَرصَری اُفتی وِرْ بیاچِ ای عمرُم
نه شِلارِ ما بَقی، نه شُگونِ ما مُندَه
باد صرصر (باد صرصر به معنی باد شدید و تند است، بادی که قوم عاد را عذاب کرد نیز صرصر نام دارد) افتاد بر (به، به جانِ) به بوتهی (بیاچ به معنی بوتهی محصولات صیفی یا همان تابستانی مانند بوتهی خربزه، هندوانه، خیار، بادنجان و کدو و ... است) این عمر من / نه خرام (شِلارْ دایَن، خرامیدن، مثلا میگویند فلانی در حین راه رفتن شلار میدهد) ما باقی است، نه شگون (یُمن، مثلا در خراسان به جای اینکه بگویند فلان چیز بدیمن یا خوشیمن است میگویند بدشگون یا خوششگون است) ما مانده است.
مینِ باغِ نَميدی، بَسکِه مارْ گُلو دایَن
سِرگِلونِ ما طِی رَف، تَه گِلونِ ما مُندَه
در میان باغ ناامیدی از بس که ما را تکان دادند / سر تکان ما طی شد (تمام شد)، تهتکان ما مانده است (روش برداشت برخی از محصولات مانند بادام و پسته و برخی درختان میوه چون زردآلو و غیره به این نحو است که پارچهی بزرگی زیر درخت میگیرند و با چوبهایی بلند شاخههای درخت را میتکانند که در گویش تربتی «گِلُوندَن» گفته میشود. اولین باری که در فصل برداشت درخت را میتکانند را «سِرگِلون» میگویند که مسلما با هر تکان محصول زیادی روی پارچه میریزند. در طول فصل برداشت بارها این کار تکرار میشود و آخرین مرتبهای که درخت را میتکانند، دیگر چیزی بر درخت باقی نمانده و همان اندک هم از درخت میریزد، به این تکان آخر «تَهگِلون» گفته میشود)
بَلِّ وَختِ خوردیکی تِرسِ پوشتِ سَرْ دَرِم
اُخّههای مَدِرْشَوْ مینِ جون ما مُندَه
مانند وقت کودکی (وقتی که کودک بودیم) ترس پشت سر دادم (میترسم کسی از پشت به من حمله کند) / سر و صدای مادرشب میان (در) جان ما مانده است. («مادرشب» یا «مَدِرشُو» هیولایی موهوم است که بچهها را از آن میترساندهاند که زود بخوابند. مثلا هنگامی که صدای شاخ و برگ درختان را در باد گوش میرسیده به بچهها گفته میشده این صدای «اُخِّههایِ مَدِرشُو» است).
ما چيِمْ دِ خَنِیْ عمر؟ - قَلیِ سِر اِندازِم
نه ز بافِ ما موشتِ، نِه ز تونِ ما مُندَه
ما چه هستیم در خانهي عمر؟ - قالی سر اندازی هستیم (قالیچهی باریکی که راهرو یا باریکهای از اتاق که فرش به آن نرسیده را با آن میپوشانند) / نه از پود ما مشتی (جز مشتی نخ) و نه از تار ما چیزی باقی مانده است.
بّلِ سُختِه تِفْتونِ، کُنجُلِم دِزی پیری
از دِوا دُرُستیها، نیصفِ جونِ ما مُندَه
مانند تافتان سوختهای (نان کوچک و ضخیمی که گاه با روغن و زردچوبه پخته میشود، تافتان را مانند سایر نانها در تنور نمیپزند بلکه در ظرفی شبیه به قابلمه که به آن در گویش تربتی «قِلِفْتْ» میگویند طبخ میشود که از این رو به آن «قِلِفتی» هم میگویند) مچاله شدهایم در این پیری / از تندرستیها (روزگار جوانی و سلامتی) نصف جانی از ما مانده است.
بس دِ عالَمِ پیری لِقوِهکُو مِرِم هر شَوْ
نه دِ سَخفِ ما خِشتِ، نه ستونِ ما مُندَه
از بس که در عالم پیری لَقوِهکوب (لرزش شدیدی که بر اثر پیری به آن مبتلا میشوند، اگر اشتباه نکنم نام علمیاش پارکینسون است) میرویم (میشویم) هر شب / نه در سقف ما خشتی، و نه ستونی ما مانده است.
حُولیِ خِرَبِیْ دلْ، نَمکِشی، دِ هَم تُمبی
از کُنوچ ای خَنَه، خَنْپِشونِ ما مُندَه
خانهي خرابهی دل نم کشید و در هم تُمبید (بر روی هم فروریختن دیوارها و سقف را تمبیدن یا لمبیدن میگویند) / از خرابهی (کُنوج، دیوارهای گلی و خشتی ویرانهها که بر اثر باد و باران کوتاه میشوند، دیوار کنوچ گفته میشود) این خانه، خانهپیشین (در معماری روستایی در گذشته در روستاهای اطراف تربت حیدریه خانه چیزی نبوده جز چند اتاق گلی یا خشتی که در کنار هم ساخته میشده و با چند در به هم مرتبط میشده. یکی از این اتاقها با یک در کوچک به حیاط متصل بوده که به آن اتاق، خانهي پیشین گفته میشده به معنی خانهای که از بقیه پیشتر است و ورودی خانهها محسوب میشده. این توضیح هم لازم است که خانه در گویش تربتی به معنی اطاق است و آنچه در گویش معیار خانه گفته میشود به «حُولی» مشهور است) ما مانده است.
بَلِّ تَهچَرِ پَلیز، لاش غُصِه و دردِم
پایبندِ ای پَلیزْ، سَیِوونِ ما مُندَه
مانند تهچرای (پس از برداشت محصول گوسفندان را برای چرا کردن در زمین کشاورزی رها میکنند، به زمینی که تماما توسط احشام چریده شده باشد تهچر گفته میشود) پالیز (جالیز) لاشهی غصه و درد هستم / - و اما - این سایبان ما است - که همچنان - پایبند این پالیز (جالیز) مانده است.
تا خیالِ تورْ دَرُم، چی مَیُم اَزی دنیا
از تو خَطِرِتْ حالا دِ گُمونِ ما مُندَه
تا خیال تو را در سر دارم چه میخواهم از این دنیا / - اما - امروز - فقط - خاطرهای از تو در ذهن ما مانده است.
َحصِلِ دِلُم چی بو از گذشتِ ای عمرُم
عشق ما دِسونِ تو، غم دِسونِ ما مُندَه
حاصل دلم چه بود از گذشت این عمرم / عشق در طرف تو - و - غم در طرف ما مانده است.
مین آسمونِ دل، هرچه بو سِتَرَه بو
یَگْ سِتَرَه مین هفت آسمونِ ما مُندَه
- اگر چه در گذشته - در میان آسمان دل هر چه بود ستاره بود (تا جایی که چشم کار میکرد فقط ستاره دیده میشد) / - اما امروز - یک ستاره میان هقت آسمان ما مانده است.
پای ای قُنات خشک، اَسّیای نَگَردِم
نه تِنورَه، نه شَوْپَرْ، اُوْ بِرونِ ما مُندَه
در پای این قنات (کاریز) خشک آسیای ناگَرد (آسیابی که نمیگردد) هستم / نه تنوره و نهشبپره، و تنها آببرون (آبی که پس از برخورد با پرّههای آسیاب از آسیاب خارج میشود) ما مانده است. (تنوره: چاهی که در آن آب بهشدت ميريزد و سنگ و پَرّههای آسیاب را به حرکت در میآورد. شَوپِرَ: محلی در زیر سنگ آسیاب که چرخ پّرهها در مسیر فشار آب قرار میگیرد و سنگ آسیاب را میچرخاند).
قهرمان چه خُبْ وِرْ گُف رَفتُم از گِلَه سیوا
نِه رَد و پِیِ از ما، نِه نِشونِ ما مُندَه
قهرمان (مقصود استاد محمد قهرمان شاعر محلیسرای تربتی است) چه خوب برگفت (گفت) از گَلِّه سَوا (جدا) رفتم (شدم) / نه رد و پی از ما و نه نشانهای از ما مانده است.
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1012 به تاریخ 920602, شعر محلی تربت, شعر محلی اسفندیار جهانشیری