4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ اسفندیار جهانشیری؛ قسمت دوم
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
خوانندگان این وبلاگ غالبا با شخصیت سمندرخان سالار آشنا هستند. در همین بخش یعنی "شعر محلی تربت" منظومهی سمندرخان سالار سرودهی آقای علی اکبر عباسی در 16 قسمت آمد. این مطالب در آرشیو وبلاگ با برچسب سمندرخان سالار قابل مشاهده است. ماجرای سرودن سمندرخان سالار تا آنجا که از دوستان شاعر همشهری شنیدهام و به خاطرم مانده از این قرار است که در دههی شصت در یکی از روزهای جلسهی قطب که در آنزمان دوشنبهها برگزار میشد آقای محمد ابراهیم اکبرزاده از طرح منظومهای داستانی به زبان تربتی که در ذهن داشته با دیگر شاعران حرف میزند و شاعران تصمیم میگیرند روی این موضوع کار کنند. آقای اسفندیار جهانشیری؛ آقای علی اکبر عباسی، آقای غلامعلی مهدیزاده و خود آقای اکبرزاده همان زمان روی این موضوع کار کرده و هر کدام چند ده بیتی میسرایند. از این هفته در این بخش شعر سمندرخان سالار سرودهی آقای اسفندیار جهانشیری را با هم میخوانیم. این منظومه که در 398 بیت سروده شده است را در بخشهای مختلف 15 تا 20 بیتی از این هفته خواهید خواند. پس از کامل شدن مطالب این داستان را به طور کامل میتوانید با برچسب سمندرخان سالار مشاهده کنید.
...
2
هَمو شُو بو که دَعوا رَف تِرَزو
سِکینَه کِندَه بو واز از سَرِش مو
20- همان شب بود که دعوا ترازو رفته بود (شده بود) (دعوا برپا شده بود) / باز سکینه از سرش مو کنده بود. (موهای سرش را کنده بود. کنایه از خود را مظلوم جلوه دادن)
سِمِندَر تا گِذیش پاشِر دِ خَنَه
که یَگهُو رَف سِکینَه رویِ بَنَه
21- سمندر تا گذاشت پایش را در خانه / که یک باره سکینه روی بهانه رفت (شد) (شروع به بهانه گرفتن کرد).
پَخونجَل زَ چِنو روشِر به نَخو
که رَف تا بَندِ گوشِش غِشْغَلِ خو
22- ناخنخراش (خراشیده با ناخن، پَخونْجَل یا نَخونْجَل که شاید ریشهاش ناخنجر باشد به کشیدن با ناخن چنان که رد خراش باقی بماند گویند) زد چنان رویش (صورتش) را به ناخن (چنان صورتش را با ناخن خراشید) / که تا بناگوشش غرق خون شد (تمام صورتش خونی شد)
چِنو با موشتْ زَ وِر روی و وِر سَر
که غَش کِ رویِ دِستایِ سِمِندَر
23- چنان با مشت زد بر روی و بر سر (بر سر و رویش زد) / که غش کرد روی دستهای سمندر.
هَمو شُو بو سِکینَه تا نِفَس دیش
خِدِیْ خانِ سِمِندَر جَرّوبَث دیش
24- همان شب بود که سکینه تا نفس داشت (تا توانست) / با سمندرخان جر و بحث داشت.
که چی؟ وَختِ سِمِندَر بو سَرِ اُو
دِ مِیْدو جِستَه بو از پِشِ او گُو
25- که چی؟ (که چه شده بود؟ بحث بر سر چه بود؟) وقتی سمندر در سر آب بود (مشغول آبگیری بود) / در بیابان جَسته بود از پیش او (اشاره به سکینه) گاو (گاو از دست سکینه به سمت بیایان فرار کرده بود)
اَزی دعوا و دیووهایِ هر شُو
سِمِندَر رِفتَه بو ذِلَّه دِ ای دُو
26- از این دعوا و دیوانها هر شب (دیوان به تبع دعوا میآید و اشاره دارد به شکایت کردن بر اثر دعوا و به محکمه و دیوان رفتن) / سمندر رفته بود (شده بود) ذلّه در این میان (ذله شده بود)
قِسَم خورد او که وَرگِردَه به زَوَه
که از دعوا و ديوو بو کِلَوَه
27- قسم خورد او برگردد به زاوه / که از دعوا و دیوان بود کلافه. (کِلَوَه به معنی کلاف است، مثلا میگویند کِلَوِهيْ سِر دِ گُم یعنی کلاف سر در گم، کلافی که سرش پیدا نباشد)
هَنو صُبْ بو زِ خَنَه زَ به مِيْدو
به بَنِيْ شوشتَنِ دِسْتاش و تَهرو
28- هنوز صبح بود که از خانه زد به بیابان (از خانه بیرون زد) / به بهانهی شستن دستهایش و تهرو (دستها و صورتش)
چِنو از زندگی بو طاقَتِش طاق
که رَف بیزار از گُسفَند و از باغ
29- چنان از زندگی بود طاقتش طاق (طاقتش طاق شده بود) / که رفت (شد) بیزار از گوسفند و از باغ (از باغداری و گوسفندداری بیزار شد)
کِتَل ديش از نِماشُم نِرخَرِ او
زَ اُوسارِ بلندِ وِر سَرِ او
30- پالان داشت از شب الاغ او (خر او از شب قبل هنوز پالان داشت، پالان را از رویش برنداشته بودند) / زد افسار بلندی بر (به) سر او (اشاره به الاغ).
زَ پِردُمبي وِرو و تَنگِشِر بَست
به را اُفتي و از حُولي بِهدَر جَست
31- زد پاردُم بر او (اشاره به الاغ) و تنگش را بست (به الاغش پاردم زد و تنگش را بست؛ پاردُم تسمهای است پارچهای که از قسمت عقب یعنی دم حیوان پالان را نگه میدارد و تَنگ تسمهای است که از زیر شکم حیوان پالان را نگه میدارد) / به راه افتاد و از خانه بهدر جست (بیرون پرید، بیرون رفت)
هَمو وَختِ مِرَف از راهِ فَندَر
دِ رویِ خر نِشَس نیمبَر سِمِندَر
32- همان وقتی که میرفت از راه فهندر / در (بر) روی خر نشست نیمبر سمندر (یکطرفه و نیمور بر روی الاغ نشست، نیمبر نشستن به این صورت است که در دو پا در یک سمت قرار میگیرد)
به یَگبار از تهِ دل رَف دِ فِریاد
مُگُف داد از زِمَنَه، دادِ بیداد
33- به یکبار از ته دل در فریاد رفت (شد) (از ته دل شروع به فریاد خواندن کرد) / میگفت داد از زمانه، دادِ بیداد. (فریاد نوعی شعر است که امروز به نام دوبیتی و رباعی خوانده میشود (بیشتر دوبیتی و به ندرت رباعی) و از دیرباز در جایجای ایران رواج داشته است. در خراسان نیز مردم فریاد را به لحنی خاص میخوانند و معمولا در شبنشینیهای خود یک از سرگرمیهایشان همین فریاد خواندن است. بخشی از فریادها معمولا به تناسب زمان و مکان به صورت فیالبداهه سروده میشود. ابیات بعد سه "دوبیتی" محلی را شامل میشود که در گویش محلی موسوم به فریاد است).
مُسِلمانون دِلِ مُور غم گِریفتَه
غِریبی دَمَنُم مُخکَم گِریفتَه
به کوهِ مَنَه از کوهایِ تربت
به او کوهي که دود و دَم گِریفتَه
34- مسلمانان دل مرا غم گرفته / غریبی دامنم محکم گرفته (غریبی، محکم دامن مرا گرفته است)
35- - این غمی که دل مرا گرفته است - به کوهی میماند (شبیه است) از کوههای تربت (این غم مانند کوهی از کوههای تربت است) / به آن کوهی که دود و دَم گرفته (غم که دل مرا گرفته است به کوهی میماند که در مه فرو رفته باشد)
دِلُم دیوَنَه بو، دیوَنِهتَر رَف
رُباطِ کُنَه بو؛ وِیْرَنِهتَر رَف
هَنو زخم دِلُم سر وا نِکِردَه
که رویِ زخمِ مُو زخمِ دِگَر رَف
36- دلم دیوانه بود، دیوانهتر رفت (شد)، رباط (کاروانسرای) کهنه بود، ویرانهتر رفت (شد).
37- هنوز زخم دلم سر وا (باز) نکرده / که روی زخم من زخمی دیگر رفت (زخمی دیگر به وجود آمد؛ زخم رفتن همان زخم شدن است مثلا میگویند دستُم زخم رَفت یعنی دستم زخمی شد)
فِلک، دیدی که، سِردارِ غَمُمْ کِرد
که مُور بیخانِمون، بیهَمدَمُم کِرد
بِراتِ غَم نِويشت و دا به دَستُم
که سِرگِردو به هر دو عالَمُم کِرد
38- فلک دیدی که سردار غمم کرد (دیدی که چطور فلک مرا سر دار غم کرد یا سردار غم کرد) / که مرا بیخانمان، بیهمدمم کرد (مرا بیهمدم کرد)
39- برات (حواله، سند، برات سندی بوده است که برحسب اعتبار شخص صادر کننده صادر میشده و در زمان یا مکان دیگر تبدیل به پول نقد میشده ) غم نوشت و داد به دستم / که سرگردان به هر دو عالمم کرد (مرا به هر دو عالم سرگردان کرد)
سِمِندَر حُگمِ زارُق وِر اَلُو بو
هَمِیْ فکر و هَمِیْ ذِکرِش گُلُو بو
40- سمندر ماند زارُق (زارق نوعی خار بیایانی است که وقتی خشک میشود از آن به عنوان آتشزنه استفاده میکنند به این معنی که برای روشن کردن آتش اولیه از آن استفاده میکنند مانند بوتهی سُو یا چِرخَه) بر الو (آتش) بود / همهي فکر و همهي ذکرش گلاب بود. (در منظومهي سمندرخان سالار سرودهی آقای علی اکبر عباسی که در آرشیو وبلاگ است به گلاب اشاره شده است. گلاب نامزد سمندرخان بوده است که در جوانی به بیماری آبله میمیرد)
...
... ادامه دارد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1017 به تاریخ 920706, شعر محلی تربت, شعر محلی اسفندیار جهانشیری, سمندرخان سالار