سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

من که بهمن صباغ زاده‌ام این هفته معرفی کتاب را به عهده گرفته بودم و بهانه‌ی آن هم چاپ کتاب یکی از شاعران همشهری در زمینه‌ی شعر گویشی تربت بود. برای شاعران تربتی و شعردوستان این شهر، اسفندیار جهانشیری نامی آشناست. وی در زمینه‌ی شعر محلی از شاعران پیشکسوت این خطّه به شمار می‌رود که اخیرا حاصل یک عمر ذوق و هنر خود را در زمینه‌ی شعر به گویش تربتی را در کتابی جمع کرده و روانه‌ی بازار نشر ساخته است. با محتوای این کتاب سال‌هاست که آشنا هستم و در سال‌های اخیر هم همواره به لطف مولف یک نسخه از هر ویرایش این کتاب برایم ایمیل می‌شده است و هر شعر آن را بارها خوانده‌ام و هر بیت آن سعی کرده‌ام به زبان معیار شرح کنم.

نام کتاب: یک نار و صد بیمار

نام شاعر: اسفندیار جهانشیری (صفی)

انتشارات: قلم آذین؛ مشهد؛ 1392

معرفی کننده: بهمن صباغ زاده

 

آن‌چه در ادامه خواهید خواند مقدمه‌ی کوتاهی است درباره‌ی شعر گویشی به طور عام، و شعر به گویش تربت حیدریه به طور خاص، معرفی آقای اسفندیار جهانشیری و اطلاعاتی پیرامون کتاب تازه نشریافته‌ی ایشان در شعر تربتی. دوستان علاقه‌مند به اشعار تربتی می‌توانند با این برچسب‌ها شعرهای محلی شاعران محلی‌سرای تربت و بخش‌هایی دیگر از فرهنگ شفاهی تربت را بخوانند شعر تربت حیدریه؛ شعر محلی قهرمان؛ شعر محلی اسفندیار جهانشیری؛ شعر محلی عباسی؛ شعر محلی صاحبکار؛ شعر محلی تهرانچی؛ شعر محلی عظیمی؛ شعر محلی مهدی‌زاده؛ شعر محلی ابراهیم اکبرزاده؛ شعر محلی موسوی؛ ضرب المثل تربتی؛ فریادهای محلی تربت؛ اوسنه‌ی محلی تربت:

 

ابتدا از خودم و رابطه‌ام با شعر تربتی بگویم که زادگاه مادر من روستای امیرآباد در هشت کیلومتری جنوب تربت حیدریه و زادگاه پدرم روستای مُلکی در جنوب شرقی این شهر است. من در محله‌ی عیدگاه مشهد به دنیا آمده‌ام اما همانقدر که لهجه‌ی مشهدی را می‌شناختم با لهجه‌ی تربتی هم آشنا بودم. مادر مادرم که او را «بی‌بی» خطاب می‌کردیم لهجه‌ی تربتی را بسیار شیرین ادا می‌کرد، دیگر این که هم از طرف مادر و هم از طرف پدر فامیل‌هایی داشتیم با ما رفت و آمد داشتند و می‌توانم بگویم که از همان خردسالی این لهجه را شنیده‌ام و به آن اُنس دارم. بزرگ‌تر که شدم وقتی مرا برای خواندن چیزهایی که به هم بسته بودم نزد استاد محمد قهرمان بُردند با شعر گویشی تربت آشنا شدم و برای اولین بار از این‌که با این گویش آشنا هستم احساس غرور کردم. من که از خردسالی با لالایی‌های مادربزرگم به گویش تربتی خو گرفته بودم تازه می‌فهمیدم که چقدر این گویش موسیقی دارد و چقدر کلمات کنار هم دل‌نشین هستند که البته از معجزات طبع استاد قهرمان بود.

بزرگتر که شدم هر غزل تربتی استاد قهرمان را که می‌شنیدم یا می‌خواندم یادداشت می‌کردم و فی‌الفور به ذهن می‌سپردم. با علاقه‌ی زیاد دنبال شعر تربتی را گرفتم و هرچند تا به امروز کار قابل عرضه‌ای در زمینه‌ی گویش تربتی انجام نداده‌ام همواره عاشق این گویش بوده‌ام. تا جایی که من می‌دانم در هیچ شهری از کشور این همه شاعر محلی‌سرا و شاعران محلی‌سرایی به این قدرت متمرکز نشده‌اند. مهدی اخوان ثالث شاعر نام‌آشنای معاصر در مورد دقّت و وسواسی که استاد قهرمان در شعرهای محلی‌اش می‌گوید: "واقعا در شعر تربتی بی‌نظیر است. به نظر من شعر محلی‌اش ردخور ندارد، به خاطر این که نمی‌گذارد حتی یک کلمه‌ی غیر لهجه‌ای در شعرش بیاید. شاید از تمام کسانی که در این زمینه کار کرده‌اند قوی‌تر، بهتر و استادتر باشد". این دقت نظر استاد قهرمان سرمشق دیگر محلی‌سرایان تربت شد و امروزه شاعرانی مانند علی اکبر عباسی، اسفندیار جهانشیری و چند نفر دیگر به جِد راه استاد فقید خود را ادامه می‌دهند. مجموعه‌ی آثاری که از شعر گویشی تربت خوانده‌ام باعث شده که بعد از فارسی‌زبان بودن همیشه خدا را به خاطر این که گویش تربتی را درک می‌کنم شکر کنم.

پیرامون ارزش و اهمیت گویش‌های محلی باید بگویم که وقتی استاد جاودان‌یاد محمد قهرمان در سال 1328 در سن بیست سالگی خدمت ملک الشعرا بهار می‌رسند، ملک الشعرا از این‌که لهجه‌های محلی با نفوذ رادیو از بین خواهد رفت ابراز نگرانی کرده‌اند و امروز با گذشت شصت،  هفتاد سال از آن تاریخ روشن است که دل‌نگرانی ملک الشعرا به جا بوده است و دیگر چیزی از گویش‌های محلی باقی نمانده است و به عنوان نمونه امروزه حتی در روستاهای دورافتاده هم مردم سعی می‌کنند با لهجه‌ی تهرانی سخن بگویند.

خود استاد قهرمان توصیه‌ی ملک الشعرا به سرودن شعر گویشی را انگیزه‌ی اولیه‌ی خود در این راه می‌دانست و نقل می‌کرد: علت اصلی که باعث شد این شیوه را جدی و مصمم دنبال کنم و در این راه تشویق شدم، با تأکید مرحوم ملک الشعرای بهار بود. سال 1328 یک غزل به لهجه تربتی سروده بودم و برای آن مرحوم خواندم که مورد تشویق قرار گرفتم و مرا ترغیب به ادامه‌ی آن شیوه کردند. حتی به خاطر دارم که وقتی ترکیب "وِر سَر میَه" را در ردیف شعرم یا مطلع آن به کار برده بودم و استاد شنیدند، با خودشان آن را تکرار کردند و از قرار در لهجه مشهدی هم که ایشان به آن لهجه اشعاری داشتند آن ترکیب وجود نداشت و با خودشان دو، سه مرتبه گفتند: با سر میه، به سر میه، ور سر میه. سری جنباندند و مرا مورد تقدیر و تشویق قرار دادند. خلاصه از آن تاریخ تاکنون، اشعاری به لهجه تربتی سروده‌ام ... اشعار حدود دو، سه هزار بیت است در قالب‌های گوناگون ... من همان دل‌نگرانی را که مرحوم ملک الشعرای بهار در خصوص گویش‌ها و لهجه‌ها داشتند، دارم. ایشان بر این عقیده بودند که با رواج رادیو و وسایل ارتباط جمعی، بیم به فراموشی سپرده شدن این لهجه‌ها می‌رود. از سویی، چون من بر این عقیده‌ام که در متون کهن، واژه‌ها و لغات قدیمی زیاد است و با آوردن این واژگان در شعر، این لغات ماندگار می‌شود و اگر کسی بخواهد روی متن قدیمی‌ای کار کند، لغات کهن خراسانی برایش بیگانه نخواهد بود. از سویی، این لغات و تعبیرات و کنایات در واقع دارای اصالت خراسانی است و هنگامی که به شعر درآید، امکان ماندگاری آن و از بین نرفتنش به حداقل {ن و: حداکثر} می‌رسد. از این جهت، گویش محلی و حفظ این گویش‌ها اهمیت پیدا می‌کند. شما تصور کنید اگر در هر محلی برای خودش روی لهجه‌اش و ضرب‌المثل‌ها و کنایاتش کار شود، در کل ایران چه دایرة المعارف غنی و خوبی از این خرده فرهنگ‌ها و لهجه‌ها به دست می‌آید و فراهم می‌شود.

خدا را شکر راه استاد قهرمان بی راه‌رو نماند و بعد از ایشان هم شاعرانی از این خطه ارزش گویش محلی را درک کردند و به این راه رفتند که یکی از این بزرگان دوست عزیزم و شاعر خوب همشهری جناب اسفندیار جهانشیری است.

 

معرفی اسفندیار جهانشیری

استاد اسفندیار جهانشیری از شاعران پیشکسوت شهرستان تربت حیدریه محسوب می‌شوند. خانواده‌ی جهانشیری از خانواده‌هایی است که به طور موروثی شعر می‌گویند و شاعران زیادی از این خانواده به دنیای شعر وارد شده‌اند. از این جمله می‌توان به برادر ایشان آقای محمد جهانشیری و همچنین به شاعر جوان همشهری کورش جهانشیری اشاره کرد.آقای اسفندیار جهانشیری جزو آن دسته شاعرانی هستند که به خوبی توانسته‌اند خود را با تغییرات زبان در دهه‌های اخیر وفق دهند و زبان خود را دائما در طول دوران شاعری‌شان به‌روز کنند. زمانی که من ساکن شهرستان تربت حیدریه شدم به تازگی کتاب فانوس خیال که اثر مشترک آقای اسفندیار جهانشیری و دیگر شاعر توانمند شهرستان تربت حیدریه جناب آقای علی اکبر عباسی بود از چاپ در آمده بود و ایشان جزو شاعران پیشگام غزل نوکلاسیک در آن سال‌ها در شهرستان بودند. ایشان یکی از شاعرانی هستند که حق بسیاری بر گردن من و دیگر شاعران جوان آن سال‌ها که در انجمن شعر تربت حیدریه آمد و شد داشتیم دارند و سعی بسیار داشتند که پایه‌های غزل نوکلاسیک را در شعر تربت حیدریه محکم کنند.

اسفندیار جهانشیری در تاریخ 25 اسفندماه 1323 یکی از روستاهای تابعه‌ی زاوه به نام صفی آباد متولد شد. پدرش که جان‌میرزا نام داشت از متمولین روستا به حساب می‌آمد ملاک (زمین‌دار) بود و چند نفر مزدور و دهقان داشت و از راه دامداری و کشاوزی روزگار می‌گذراند. در سن چهار سالگی به مکتب آخوند روستا به نام شیخ صفدر می‌رود و شروع به فراگرفتن قرآن می‌کند. روستای صفی آباد در آن تاریخ هنوز مدرسه نداشت و او تا سن 10 سالگی در مکتب مذکور درس خواند. در سال 1333 که برای اولین بار در روستای صفی آباد مدرسه ابتدایی دایر شد پدرش او را برای ثبت نام به مدرسه می‌برد و چون به لحاظ سن و معلومات برای نشستن در پایه‌ی سوم ابتدایی مناسب بوده مدیر مدرسه از وی آزمون پایه‌ی دوم دبستان می‌گیرد و وی پس از قبولی در این امتحان از کلاس سوم ابتدایی به بعد را در مدارس جدید می‌گذراند.

اسفندیار جهانشیری دوره‌ی ابتدایی را در همان روستان می‌گذراند و سپس برای ادامه‌ی تحصیل عازم شهرستان تربت حیدریه شده و در دبیرستان قطب واقع در چهارراه فرهنگ ثبت نام کرده و دور از پدر و مادر و خانه و خانواده به تحصیل ادامه می‌دهد. پدرش توانسته بود منزلی در خیابان فرمانداری بخرد و در اختیار وی قرار دهد تا راحت‌تر باشد. وی سال هفتم و هشتم را در یک سال تحصیلی می‌خواند و امتحان می‌دهد و تا پایان کلاس یازدهم که به آن دیپلم ناقص می‌گفتند در تربت می‌ماند و پس از آن به توصیه اطرافیان که می‌گفتند برای دیپلم گرفتن و ادامه‌ی تحصیل دبیرستان‌های مشهد بهتر از تربت است برای تحصیل به مشهد می‌رود و در دبیرستان فردوسی مشهد ثبت نام و یک سال باقیمانده را در این دبیرستان ادامه‌ی می‌خواند و در سال 1342 موفق می‌شود در رشته‌ی علوم طبیعی دیپلم بگیرد.

پس از اخذ دیپلم وارد دوره‌ی خدمت سربازی شده و به مدت دو سال دوره‌ی سپاه دانش را در یکی از روستاهای دورافتاده‌‌ی زنجان طی کرده و پس از آن به استخدام آموزش و پرورش درمی‌آید. در سال 1347 در حالی که مشغول خدمت بود توانست در انستیتو تکنولوژی مشهد فوق دیپلم بگیرد و در ادامه حدود سال 1356 یا کمی قبل، پس از وقفه‌ای چند ساله وارد دانشگاه علم و صنعت شده و در رشته‌ی مهندسی برق ادامه تحصیل داد. این ادامه تحصیل مصادف می‌شود با سال‌های انقلاب و وی به مدت دو سال از تحصیل باز می‌ماند و نهایتا در حدود سال‌های 61 - 62 با مدرک کارشناسی برق از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. از آن تاریخ به بعد به عنوان مربی برق در هنرستان‌‌های فنی طالقانی و دکتر حسابی تربت حیدریه مشغول خدمت شده تا سال 1377 که بازنشسته شده‌اند. چند سال بعد از بازنشستگی به مشهد رفته و در ساکن این شهر شده و اکنون نیز عضو نظام مهندسی خراسان هستند و در نظام مهندسی مشهد مشغول به کار می‌باشند.

وی در خصوص گرایشش به شعر و کسانی که او را در این راه تشویق کرده‌اند می‌گوید: "علاقه‌مندی من به شعر با تشویق یکی از دبیران ادبیاتم در دبیرستان قطب به نام آقای ادیبی در تربت حیدریه شروع شد و به یاد دارم که بعضی اشعارم در همان سال‌های 1335 و 1340 در روزنامه‌ی «ستاره‌ی قطب» تربت حیدریه به سرپرستی مرحوم سهیلی که اولین روزنامه‌ی تربت بود چاپ می‌شد". آقای جهانشیری در تمام دوران دبیرستان و دانشگاه و هنگام خدمت به عنوان مربی در هنرستان‌های تربت حیدریه هرگز از سرودن شعر غافل نشد و به سبک‌ها و قالب‌های مختلف غزل، نیمایی، شعر سپید و شعر محلی با گویش تربتی علاقه‌داشته و از همان ابتدا با انجمن شعر قطب تربت حیدریه همکاری داشته و جزو اعضای مفید و موثر این انجمن به حساب می‌آمد. لازم به توضیح است که ایشان در سرودن اشعار محلی بسیار چیره‌دست بوده و اشعار ایشان در این باب یعنی سرودن شعر در قالب‌های مختلف به گویش محلی تربت حیدریه از پختگی و عین حال لطافت خاصی برخوردار است.

ایشان در مورد علایق شعری‌شان می‌گویند: "در ابتدا علاقه‌ی من فقط به اشعار نیمایی بالاخص اشعار مرد مردستان نیمای بزرگ و شاگردان خلف ایشان چون اخوان و فروغ فرخ زاد و دیگر نوپردازان بود و از میان این‌ها که نام بردم اشعار فروغ برایم جذابیتی خاص داشت. اما با تاسیس انجمن قطب در تربت حیدریه و انس با شاعرانی چون زنده‌یاد سید علی اکبر بهشتی و ارتباط کم و بیش با شادروان ذبیح الله صاحبکار کم‌کم به غزل علاقه‌مند شدم. در ادامه‌ی این راه و پس از آشنایی با شاعرانی چون غلامرضا شکوهی با غزل نو که بعد به نوکلاسیک مشهور شد آشنا شدم. از شاعران گذشته اشعار یغمای نیشابوری را بسیار دوست می‌داشتم به طوری که بعدها مجموعه‌ای به نام «این غزل هم بی قصه نیست» در رابطه با شعر ایشان نوشتم که اکنون با چاپ رسیده است و یادآور خاطرات و گفته‌هایی است از این شاعر و آن‌چه دیگران راجع به یغمای نیشابوری گفته‌اند به طور کلی کنکاشی است در شعر او و خصوصیات اخلاقی و زندگی‌‌ این شاعر نیشابوری."

همانطور که در مقدمه عرض کردم استاد اسفندیار جهانشیری جزو پیشگامان غزل نوکلاسیک در تربت حیدریه محسوب می‌شود و سال‌های سال در این زمینه کار کرده و همیشه با خواندن غزل‌های نو و تازه در جلسات انجمن جوانان را با این نوع غزل آشنا کرد و عده‌ی زیادی از جوانان با ایشان همراه شده و کم‌کم در جلسات انجمن شعر تربت حیدریه غالب شعرا غزل می‌گفتند و سعی می‌کردند در غزل‌هایشان به تاسی از ایشان و دیگر شاعران پیشرو در این زمینه زبان نو و واژه‌های امروزی و نو را وارد غزل‌های خود کنند. به یاد دارم در همان زمان ایشان بسیار دوست داشتند که این نوع غزل را هم تا آنجا که می‌شود قاعده‌مند کنند و کتابی نوشته بودند در خصوص غزل نوکلاسیک و تاریخچه و شرح آن و در این کتاب سعی کرده‌ بودند نمونه‌های کاملی از این غزل را بیاورند. من این کتاب را در حالی که هنوز دست‌نویس بود دیدم و خواندم و بسیار لذت بردم و امیدوارم به چاپ برسد و علاقه‌مندان از خواندنش بهره ببرند.

اسفندیار جهانشیری در تعریف شعر می‌گوید: "تعریف شعر همیشه دستخوش تحولات بوده و هست، و تا کنون تعاریف زیادی از شعر شده است و این طور می‌شود نتیجه گرفت که همواره با توجه به تغییراتی که در ساحت شعر و سرایش و ملاک‌ها و معیارهای آن روی داده است تعرف شعر هم عوض شده است، پس شعر تابع تعریف نیست و در حقیقت این تعریف شعر است که تابع شعر به حساب می‌آید."

ایشان در خصوص قالب‌های مختلف شعری و علاقه‌شان در این خصوص می‌فرمایند: " تنها شعر کلاسیک را می‌توان در قالب‌های مختلف شعری بیان کرد و در شعر نیمایی و شعر سپید و شعر حجم و نیز شعر فرم، قالب شعری منتفی است و تنها عنصری که از قالب‌های کهن در این انواع شعر مشهود است موسیقی است. در حل حاضر می‌توان گفت غزل را به سایر قالب‌ها ترجیح می‌دهم."

از ایشان در خصوص شعر امروز و جایگاه آن در زندگی بشر امروز سوال کردم و ایشان اینگونه پاسخ داد: "شعر امروز به طور کلی در بطن جامعه جای کمی دارد. از این نظر کمتر در فهم عامه می‌گنجد و چون با موسیقی مردم ما هماهنگی ندارد و تنها شاعرانند که شعر امروز را دست به دست می‌کنند و می‌توان گفت آن را می‌فهمند، لذا گورستانی از انواع شعر در کتاب‌ها و مجموعه‌های مختلف به چاپ می‌رسد که تفکیک آن‌ها به طور اخص امکان‌پذیر نیست. اینطور برداشت می‌شود که سرنوشت بدی در انتظار شعر امروز است و گمان نکنم دیگر شعر به جایگاه بارزی در جامعه بشری - به خصوص در مملکت ما -  دست پیدا کند."

آقای جهانشیری به گفته‌ی خودشان در گذشته در جشنواره‌های مختلف شرکت می‌کردند و در اولین جشنواره رضوی که در سال 1382 در نیشابور برگزار شد یکی از 12 نفر برگزیده بودند، اما امروزه کمتر شعری از ایشان را در جشنواره‌ای می‌بینیم و دلیلش عدم علاقه‌ی ایشان به شعر فرمایشی است.

در خصوص آثار و اشعار ایشان باید گفت که آثار ایشان در بسیاری از تذکره‌ها از جمله تربت عشق و شعر دربی و سخنوران زاوه چاپ شده است و بسیار از اشعار گویشی ایشان در کتاب‌هایی که در زمینه‌ی ادبیات عامه‌ی تربت حیدریه منتشر شده است موجود می‌باشد. ایشان دو مجموعه‌ی اشتراکی چاپ کرده‌اند که اولی شامل غزل‌های نوکلاسیک ایشان است که با همکاری دیگر شاعر توانمند همشهری‌مان آقای علی اکبر عباسی به نام «فانوس خیال» در سال 1383 به چاپ رسید و مجموعه‌ی دیگر ایشان به نام لحظه‌های بی برگشت شامل اشعار نیمایی ایشان است که در کنار اشعار سپید علی امیری در همان سال 1383 منتشر شد. کتاب اشعار گویشی ایشان تحت عنوان یک نار و صد بیمار به تازگی چاپ و وارد بازار نشر شده است.

 

یک نار و صد بیمار از یک ضرب المثل تربتی برگرفته شده است که معادل یک مویز و چهل قلندر در گویش معیار می‌باشد. این کتاب که در قطع وزیری و در 136 صفحه منتشر شده است شامل 21 قطعه شعر است که در قالب‌های مختلف شعری سروده شده است. این کتاب دارای دو مقدمه است که اولی به قلم مولف و دومی به قلم جناب محمدرضا خسروی محقق نام‌آشنای همشهری نگاشته شده است. در ادامه یکی از این دو مقدمه را خواهید خواند و پس از آن با نمونه‌هایی از اشعار این کتاب آشنا خواهید شد.

 

دیباچه‌ی کتاب یک نار و صد بیمار؛ استاد محمدرضا خسروی

اسفندیار جهانشیری که در بخش شرقی جلگه‌ی زاوه به دنیا آمده است شاعر شاخصی است که انگار سرودن را به زبان مادری وظیفه‌ی خود می‌شناسد. من این هم‌ولایتی فرهیخته را کم و بیش می‌شناسم، چرا که روستاهای زادگاه‌مان یک جیغ‌واره‌ای بیشتر از هم فاصله ندارد و انگار دو رویه‌ی یک سال هم به دنیا پا گذاشته باشیم. اما چون هر دو به شوق تحصیل زاوه را در عنفوان جوانی ترک کرده بودیم مجال معاشرت و روشناسی را پیدا نکرده بودیم. از این است که من جهانشیری را نخست از راه شعرش شناختم و آن‌گاه از روی چهره. به نظرم در سال‌های دهه‌ی هفتاد که من صلای تدوین تذکره‌ی شاعران زاوه را سر داده بودیم او با فرستادن شعر و شرح حالی این مسئول را اجابت کرده بود و البته این فرصت را هم به من داده بود که فی‌الجمله با کارهایش آشنا شوم و شدم. شعر او را در ترازوی تذکره‌ی شاعران وزین و چشمگیر یافتم به‌ویژه که در بخش شعرهای محلی به لحاظ روستازادگی‌اش صاحب حسّ و تجربه هم بود. گفتم در شعر محلی زاوه‌ای گروه بیدار و هوشیاری را داریم که راه محمد قهرمان را بی‌روند نگذاشته‌اند، مهدی تهرانچی که اخیرا درگذشته است و سراینده‌ی قطعه‌ی «پِریشُو دِ بُریاباد» است از آن جمله است، تیمور قهرمان و امیری نیز کارهای خوبی در هیم زمینه‌ها دارند و دیگران هم هستند که تفنّن را طبعی در محلی‌سرایی آزموده‌اند مانند علی اکبر عباسی، مهدی مهدیزاده {ن و: یکی دیگر از محلی‌سرایان که من می‌شناسم غلامعلی مهدیزاده است که نمی‌دانم مراد جناب خسروی هم اوست یا دو مهدیزاده محلی‌سرا وجود دارند}، محمدرضا خوشدل، اصغر خوشدل، محمد جهانشیری، اکبرزاده {ن و: محمدابراهیم اکبرزاده} که آثاری از این جمله دارند اما تا آن‌جا که آگاهی‌های من اجازه می‌دهند، اسفندیار جهانشیری بیشترین سهم شاعری خود را به سروده‌های محلی اختصاص داده است و انصاف را که از عهده‌ی کار دشوار این ژانر هم برآمده است.

در این روزها که نیمی از مهرماه سال 92 را پشت سر گذاشته‌ایم جهانشیری دفتری از شعرهای محلی خود را با نام «اَرمون جونی» {ن و: که بعدا به نام یک نار و صد بیمار انتشار یافت} برایم فرستاده است که پیش از طبع و نشر آن مثلا من هم آن را دیده باشم و احیانا نقدی و نظری و ... .

من این دفتر را با یکصد و چند صفحه‌ای که داشت نه به تکلیف که به شوق خواندم. هر واژه‌ی این زبان زیبای بومی برایم پنجره‌ای بود به دنیای کودکی و نوجوانی و به لحظه‌ی خوش آشنا شدن با عالم دل‌پذیر زندگی. من سال‌هاست که نه، ده‌ها سال است که از آن جلگه و از آن آبادی‌ها و از آن کوچه‌ها و از آن گونه گپ‌زدن‌ها دور افتاده‌ام، پس خواندن دفتری از زبان مادری و از دیار پدری پیداست که باید با شوق و شور همراه باشد و بود.

خواندن سروده‌هایی در این لهجه و این گویش حتی در این زمان برای اهل زبانی مثل من که نیاز به زیر و زبر و آوانویسی در خواندن آن ندارم هم ساده است و هم دل‌نشین و بدون هیچ دردسری به‌ویژه که با هر واژه و ساخت و نهاد و ظرافت‌های آن نیز آشنایی دارم. به هر حال دفتر «اَرمونِ جونی» را خواندم و در کنار آن یادداشت‌هایی هم برای خودم برداشته بودم که همان‌ها را برای شما نیز می‌نویسم تا البته و نهایتاً منظور سراینده‌ی دفتر هم که لابد به جلب نظر صاحب این قلم ارجی قائل بوده است برآورده شود.

آن چه از مقوله‌ی ویرایش به حساب می‌آید و یادآوری برخی نکته‌های نگارشی و ادبی است طبعا جایی در این یادداشت‌ها نخواهد داشت. چرا که سراینده‌ی آن توصیه‌ها پذیرفته است و اصلاح شده است یا مورد پذیرش قرار نگرفته است که در صورت بازنویسی آن نکته‌ها موقع سودمندی نخواهد داشت.

بسیاری از غزل‌ها را دل‌نشین یافتم که سبک و سیاق رفتار و گفتار زاوی را در آن‌ها به وضوح می‌توان دید از جمله مردم جلگه از فرط دوست داشتن یار، و ته دل خاکی کرده باشند طرف را در واقع نه دعا که دشنام می‌دهند، نه تعریف که توبیخ می‌کنند. تعبیرها و ترکیب‌های «جُنُم مرگ»، «نرگتی» {ن و ؟}، «بی پیَر»، «پیرنه مرد»، «کافر»، «لامذهب»، «لاکردار»، «خَنِه‌خِمیر» در خطاب به معشوق از این گونه است.

بسیاری از ضرب‌المثل‌های رایج زاوی چنان طبیعی در دل شعر جای گرفته‌اند که انگار تشخّص خود را نه مدیون رواج قبلی به عنوان ضرب‌المثل که مدیون شاعر در کاربرد غیر متکلّفانه‌ی آن‌ها هستند، نگاه کنید به نمونه‌هایی از این دست: «سگ دِ سَیِه‌یْ کوهَنِ اُشتُر کُلو وِر سَر میَه»، «گُو دِ پِنهُم بُقَه خوردَه، آشکارا زِییَّه»، «ما زَیِم وِر دَر، رِفِق جان، تا کلیدو بشنُوه»، «اَتیشِر وِر کُماجِ خود نِدایِم»، «تو چینَر خوردی و مو تَه‌سِریکِر»، «نِمَد سِنگی مِرَه هر چی دِ اُو رَه»، «گُوِ ما زِیْدَه اَوُردَه کرِّه‌خر»، «اَسیا که نِم نَم رفت گِندمَه خُبَه یا جو»، «شیار آسویَه وَختِ گِو مِرَنَه / هَمی که سَخ رَه گُو از گُو مِدَنه»، و بسیاری ضرب‌المثل‌های کاملا زاوی دیگر.

نوستالوژی‌های وابسته به دوران کودکی که بخش عمده‌ای از سروده‌های شاعر را به خود اختصاص داده است ضمن برخورداری از بار عاطفی بسیار، جلوه‌های اجتماعی تاریخی تعییری را نیز به همراه دارند که خالی از لطف نیست، این فلاش‌بک‌ها نوعی عکس‌برداری از شیوه‌های فراموش‌شده‌ی زندگی در روستاهاست، زندگی خوش بر باد رفته. و در پایان اگر بگوییم که فرهنگ روستایی زاوی پس از محمد قهرمان به سروده‌های جهانشیری چشم دارد بی‌راه نگفته‌ام.

محمدرضا خسروی؛ مهرماه 1392

 

نمونه‌ی اشعار گویشی اسفندیار جهانشیری؛ گویش تربت حیدریه

نوکیسِه‌يِ نوکَسَه

آقای مهندس اسفندیار جهانشیری از شاعران خوب تربت‌حیدریه هستند که چند سالی‌ست در مشهد اقامت دارند. ایشان علاوه بر سرودن شعر کلاسیک و نیمایی، در سرودن شعر محلی به گویش تربتی نیز تبحّر دارند و اشعار زیادی به این گویش از ایشان شنیده‌ایم. اسفندیار جهانشیری سرودن شعر محلی را از دهه‌ی چهل آغاز کرده است و تا به حال اشعار محلی زیادی سروده است. شعری که در زیر خواهد آمد ویژگی منحصر به‌فردی دارد و آن هم این است که در هر بیت و مصرع به ضرب‌المثلی اشاره دارد که صمیمیت خاصی به شعر بخشیده است. متاسفانه چون در زمینه‌ی شعر محلی تا به‌حال کتابی از ایشان چاپ نشده است به اشعار ایشان دسترسی نداریم و همین اندک را هم مدیون حافظه‌ی آقای عباسی هستیم. امیدوارم کتاب شعر محلی ایشان به‌زودی چاپ شود تا ظرفیت‌های شعر محلی تربت بیش از پیش آشکار شود.

یَگ بوز دِ گِلَه دَرَه نوکیسِه‌یِ نوکَسَه

یَگ جُوِ هنر دَرَه، خَلقِر مِنَه دِنگَسَه

یک بُز در گله دارد (ضرب‌المثل) نوکیسه‌ی نوکاسه (نوکیسه بودن نیز مانند نوکاسه بودن کنایه از تازه به دوران رسیده بودن است) / - به اندازه‌ی - یک جو هنر دارد، - تمام - مردم را سرکار گذاشته است.

قُمری دِ سرِ شَخَه از چَهچَهه لُو بِستَه

از وختِ غِزِل‌خو رَف جِل‌وَزَق و چِل‌پَسَه

قمری در سر شاخه از چه‌چه (آواز) لب بسته است / از وقتی که غزل‌خوان شده است قورباغه و مارمولک.

با گفتنِ بسم‌الله هرگِز نِمِری مُلّا

صد بار دِ سُوْ اُفتی تا رَف نِمَد خَسَه

با گفتم بسم‌الله هرگز باسواد نخواهی شدى (ضرب‌المثل) / صد بار در سوده ‌شدن افتاد (در معرض سایش قرار گرفت؛ نمدمال‌ها نمد را به صورت لوله روی زمین می‌غلطانند و روی آن با آرنج ضربه می‌زنند در این حالت نمد دِ سْو افتاده است) تا نمد خاسه (؟) شد (حالتی که پشم شتر و رنگ و آب‌صابون و دیگر اجزایی که در نمد به کار می‌رود به هم چسبیده و حالت یک‌پارچه و محکمی را به‌دست بیاورد را خاسه‌ شدن (رفتن) می‌گویند.

خود نوکِریِ خود کُو، نِه نوکِریِ ارباب

کی‌ بو که شِگِم‌سِر رَف از لیشتَنِ کَسَه؟

خودت نوکری خودت را بکن (نوکر خودت باش)، نه نوکری ارباب (ضرب‌المثل) / که بود که شکمش از لیسیدن کاسه سیر شد؟ (ضرب‌المثل)

بُگذار خدا یَگ‌هُو دیفالِ بُلُمبَنَه

کی حاتَم و تارو رَف از سِگ‌دُو و تِلوَسَه؟

بگذار تا خدا به یک‌بار دیوار را آوار کند (ضرب‌المثل)؛ (منظور داشتن اقبال بلند و خراب شدن ناگهانی دیواری است که پای آن گنجی مدفون باشد) / چه کسی حاتم طائی و قارون شده است از سگ‌دو زدن و زحمت زیاد؟

هَر غورَه که شیری رَف دَمَن‌پِچِ تاکی بو

یَگ لاخ نِکی حَرکَت از صد چِلِ قِلْمَسَه

هر غوره‌ای که شیرین شد دامن پیچ تاکی بود (به تاکی پیچید و خود را بالا کشید؛ منظور داشتن پشتوانه است) / حتی  یک صخره به‌وجود نیامد از صدها تپه‌ی انباشته از سنگ‌ریزه (شاید قلوه‌سنگ؟))

سَگ دَنَه و چِپّونِش، چی هَست دِ اَنْبونِش

اِی گوشنَه‌گِدایِ دِه تا کِی‌ مِزِنی پَسَه؟

سگ می‌داند و چوپانش که داخل انبان (کیسه‌) چه وجود دارد (ضرب‌المثل) / ای گدای گرسنه‌ی ده (که در روستا به گدایی شهره‌ای) تا کی می‌خواهی پرسه بزنی؟ (یعنی چیز به‌درد بخوری اینجا پیدا نخواهی کرد)

مُخکَم کُو بِنایِ شِعر از پَیَه که وِربادَه

کاخِه که بِنا رِفتَه از خَکَه و از مَسَه

بنای شعر را از پایه محکم کن که بر باد است / کاخی که از خاک و ماسه بنا شده باشد.

***

 

غزل؛ چَپّی‌اُو

تَه‌بِساطِ هر خِرمَن موشتِ کاهیُم دَرَه

مونِ اَمبِزِ گُندُم جُو سیاهیُم دَرَه

ته‌مانده‌ی هر خرمن (گندم درو شده‌ای که سر زمین به صورت تپه در می‌آورند) مُشتی (مقدار کمی) کاه هم دارد / میان انبزِ گندم (گندم پاک شده‌ای که به صورت تپه در می‌آورند و معمولا با چند خط و نشان آن‌را مُهر می‌کنند) جو سیاهی هم وجود دارد. (منظور این که در هر چیزی ناخالصی وجود دارد)

چو چِنی تِمُم کِردی با مُو و نِدَنِستی

سُخت و سوزِ ما اَخِر اشک وآهیُم دَرَه

چرا این‌گونه تمام کردی با من و نمی‌دانستی / سوخت و ساز ما آخر اشک و آهی هم خواهد داشت. (یعنی ما که می‌سوزیم و می‌سازیم و دم بر نمی‌آوریم روزی ممکن است آهی سردی هم برآوریم)

مُور تو اَخِرِ عُمری از خودِت وِراَوُردی

بی‌خِبر که ای عَشِق خَنِه خواهیُم دَرَه

تو مرا ـ آخر عمری ـ از خودت برآموردی (جدا کردی) / بی‌خبر که این عاشق خانه‌خواهی (خانه‌خواه: خویشاوند یا دوستی صمیمی که در شهری دیگر سُکنیٰ دارد و می‌توان در سفر به آن شهر، بدون رودرواسی، در خانه‌ی او اقامت کرد) هم دارد.

یَک دَمِ دِ ای پیری سَر بِزن به ما یَک شُو

ای دِلِ خِرَبِه‌یْ ما سِرپِناهیُم دَرَه

یک لحظه در این سر پیری سر بزن به ما یک شب / این دل خرابه‌ی ما سرپناهی هم دارد.

رَفتی از بِخِ ای دل نَه‌گِذَر نِدَنِستی

ای کِوِر بی‌اَخِر کورِه‌راهیُم دَرَه

رفتی از پهلوی این دل ناگذر (ناگذشته؛ بدون اینکه یک‌بار بگذری) و ندانستی / این کویر بی‌انتها کوره‌راهی هم دارد.

پوشتَه کِردی از کوشتَه با نِگاه و نِمدَنی

مونِ ای‌هَمَه عَشِق بی‌گناهیُم دَرَه

با نگاهت از کُشته پُشته ساخته‌ای و نمی‌دانی / بین این همه عاشق بی‌گناهی هم وجود دارد. (پیدا می‌شود)

بی‌وِفا اَگِر اِقذِر ما دِ چَشمِ تو خارِم

خارِ سَرِ دیفالُم یَک نگاهیُم دَرَه

بی‌وفا! اگر اینقدر (تا این حد) ما در چشم تو خاریم (ایهام خار و خوار) / خار سر دیوار هم یک نگاهی هم دارد. (لا اقل به یک نگاه می‌ارزد)

از کنارِ چِپّی‌اُو رَد مِری و نِمدَنی

رِشتِه‌یِ قِناتِ عشق قَرِه‌چاهیُم دَرَه

از کنار چپی‌آب (جایی از قنات (کاریز) که آب در نزدیک‌ترین نقطه به سطح زمین قرار دارد و معمولا با چند پله پایین رفتن می‌توان به آب دسترسی پیدا کرد، معمولا در هر روستا چند چپی‌آب وجود داشته) عبور می‌کنی و نمی‌دانی / رشته‌ی قناتِ (مجموعه‌ای از چاه‌ها که یک کاریز را می‌سازد) عشق، قره‌چاهی (چاه عمیقی که دیواره‌ی آن ریزش کرده نزدیک شدن به آن خطرناک است؛ به خاطر ریزش دیواره‌ی چاه بالا آمدن از آن غیر ممکن است) هم دارد.

اَنبِزایِ شعرِ ما وِرمِگَن خِلَشورَه

مونِ انبزِ گُندُم موشتِ کاهیُم دَرَه

انبز‌های شعر ما (توضیح انبز در بیت اول) را می‌گویند شلخته و درهم و برهم است / در میان انبزِ گندم یک مشت کاه هم پیدا می‌شود. (کنایه از وجود ناخالصی)

***

غزل محلی تربت؛ پِیْ‌دُلَّخِ عشق

مرغِ عشقِ قِفَسِت کِردی و پِرُّندی مُور

آی، بی‌پیر! به خاکِ سیَه اِنچُندی مُور!

مرا مرغ عشق قفست (قفس خودت) کردی و پراندی (پراندن به اصطلاح امروز ایهام از خود راندن نیز دارد) / آی، بی‌پیر (نوعی نفرین است؛ بی‌پیر معادل بی‌مراد و بی‌دین است)، به خاک سیاه نشاندی مرا

سال‌ها بو دِ زِمی‌زارِ غَمِت خُو کِردُم

اُوِ شَهْ‌جویِ دِلِت بویُم و گِردُندی مُور

سال‌ها بود در زمین‌زار غم تو خواب کردم (خو کردن در گویش تربتی دو معنی دارد. یکی همین خواب کردن و خوابیدن و دیگری به معنای اعتماد کردن) / آب شاه‌جوی (جوی اصلی) دل تو بودم و گرداندی مرا (گرداندن آب به معنی خارج کردن آب از جویی به جویی است)

زِندَه بویُم که اُمِد ریشه دِ جونم زَه و تو

حُگمِ سُوْ کَنْدیُم از ریشَه و سوزُندی مُور

زنده بودم - به این خاطر - که امید ریشه در جانم زد و - اما - تو / مانند خار بیابان از مرا ریشه کندی و سوزاندی‌ مرا.

بَس‌کِه اُوسَنِه‌یِ فِرهاد دِ گوشُم خُونْدی

نَه‌اُمیدُم زِ خودِت کِردی و گِرْیُندی مُور

بس که افسانه فرهاد (مجازا به معنای قصه‌ی عاشقی و عاشق شدن) در گوشم خواندی / ناامید از خودت کردی و گریاندی مرا.

تِلْخُوِ سینَه نِخِلْ‌بَندِ تِماشای تو بو

که چِنو زود بِه‌دَرْ رِخْتی و شُلپُندی مُور

استخرآب (آب تلخ، آب استخر، آب قنات را که معمولا شب‌ها در استخر که به آن تلخ می‌گویند ذخیره می‌کردند و در هنگام نیاز جلوی آن را می‌گشودند و گاها آن را با آب اصلی یعنی شاه‌جو که به آن شه‌جو می‌گویند همراه می‌کنند تا قوی‌تر شود و مسافت بیشتری را بپیماید) سینه‌ی من مشغول تماشای تو بود / که چنان زود به‌در بیرون) ریختی و پاشاندی مرا.

کَغَذِ باد تو بویُم که دِ پِیْ‌دُلَّخِ عشق

یِلَه کِردی نَخِ ای کَغَذ و جِرُّندی مُور

کاغذباد (بادبادک، در خراسان هنوز هم کاغذباد می‌گویند) تو بودم که در طوفان و گرد و خاک عشق (دولخ تندبادی است همراه با گرد و خاک فراوان؛ به صورت دُولَّخ‌باد و دُولَّخت هم گفته می‌شود) / یله کردی (رها کردی) نخ این کاغذ باد و پاره پاره کردی مرا.

مِیْمِ سَوْزِ چِقِ دیفالِ تو بویُم شُو و روز

کَندی از ریشَه و وِرْ خاکِ غم اِنْشُنْدی مُور

تاک (میم یا مو؛ درخت انگور) سبز چخ (مشبک‌های چوبی که تاک را بر آن سوار می‌کنند تا روی آن شاخه بگستراند و رشد کند و چیدن و سایه‌بان درست کند و انگورش هم راحت‌تر برداشت شود) دیوار تو بودم شب و روز / مرا از ریشه کندی و بر (به) خاک غم نشاندی مرا.

بخت و روزِرْ مِدَنیستُم مُو از اوّل به خدا

که تو بی‌پیر شُدی بختم و تَوُنْدی مُور

بخت و روز (اقبال) را می‌دانستم من از ابتدا به خدا / که تو بی‌پیر (بی‌پدر، دشنامی است) بخت من شدی (همه‌ی زندگی من و آینده‌ي من شدی) و تابانیدی مرا.

***

غزل؛ اَرمونِ جِوَنی

جُفتِ لَخِه‌کُوْشِ مرگ پیشِ پای مُندَه

های هایِ ما رِفتَه، وای وایِ ما مُندَه

محمد قهرمان

 

از جِوَنی و پیری نیصفِ جونِ ما مُندَه

گوشت و پوستِ ما رِختَه، اَستِقونِ ما مُندَه

از جوانی و پیری (مجازا از تمام عمر) نصف جانی برای ما مانده است / گوشت و پوست ما ریخته است - و تنها - استخوان ما مانده است.

حُگمِ برفِ رویِ کوه، کِلَّه ما سِفِد رِفتَه

چَشم و چینگ ما رِفتَه، چند و چون ما مُندَه

مانند برف روی کوه کلّه‌ی ما سفید رفته (شده) است / چشم و چار (لازم به توضیح است که واژه‌ی «چینگ» به معنای نوک و منقار است اما در اصطلاح «چشم و چینگ» تقریبا معادل همان «چشم و چار» در گویش معیار است؛ به عنوان مثال در گویش تربتی در مقام گله از پیری می‌گویند: دِگَه چَشم و چینگِ بِرَم نِمُندَه) ما رفته است، چند و چون ما مانده است (چند و چون کردن کنایه از چانه‌زنی کردن و حساب و کتاب کردن است).

بادِ صَرصَری اُفتی وِرْ بیاچِ ای عمرُم

نه شِلارِ ما بَقی، نه شُگونِ ما مُندَه

باد صرصر (باد صرصر به معنی باد شدید و تند است، بادی که قوم عاد را عذاب کرد نیز صرصر نام دارد) افتاد بر (به، به جانِ) به بوته‌ی (بیاچ به معنی بوته‌ی محصولات صیفی یا همان تابستانی مانند بوته‌ی خربزه، هندوانه، خیار، بادنجان و کدو و ... است) این عمر من / نه خرام (شِلارْ دایَن، خرامیدن، مثلا می‌گویند فلانی در حین راه رفتن شلار می‌دهد) ما باقی است، نه شگون (یُمن، مثلا در خراسان به جای این‌که بگویند فلان چیز بدیمن یا خوش‌یمن است می‌گویند بدشگون یا خوش‌شگون است) ما مانده است.

مینِ باغِ نَميدی، بَس‌کِه مارْ گُلو دایَن

سِرگِلونِ ما طِی رَف، تَه گِلونِ ما مُندَه

در میان باغ ناامیدی از بس که ما را تکان دادند / سر تکان ما طی شد (تمام شد)، ته‌تکان ما مانده است (روش برداشت برخی از محصولات مانند بادام و پسته و برخی درختان میوه چون زردآلو و غیره به این نحو است که پارچه‌ی بزرگی زیر درخت می‌گیرند و با چوب‌هایی بلند شاخه‌های درخت را می‌تکانند که در گویش تربتی «گِلُوندَن» گفته می‌شود. اولین باری که در فصل برداشت درخت را می‌تکانند را «سِرگِلون» می‌گویند که مسلما با هر تکان محصول زیادی روی پارچه می‌ریزند. در طول فصل برداشت بارها این کار تکرار می‌شود و آخرین مرتبه‌ای که درخت را می‌تکانند، دیگر چیزی بر درخت باقی نمانده و همان اندک هم از درخت می‌ریزد، به این تکان آخر «تَه‌گِلون» گفته می‌شود)

بَلِّ وَختِ خوردیکی تِرسِ پوشتِ سَرْ دَرِم

اُخّه‌های مَدِرْشَوْ مینِ جون ما مُندَه

مانند وقت کودکی (وقتی که کودک بودیم) ترس پشت سر دادم (می‌ترسم کسی از پشت به من حمله کند) / سر و صدای مادرشب میان (در) جان ما مانده است. («مادرشب» یا «مَدِرشُو» هیولایی موهوم است که بچه‌ها را از آن می‌ترسانده‌اند که زود بخوابند. مثلا هنگامی که صدای شاخ و برگ درختان را در باد گوش می‌رسیده به بچه‌ها گفته می‌شده این صدای «اُخِّه‌هایِ مَدِرشُو» است).

ما چيِمْ دِ خَنِیْ عمر؟ - قَلیِ سِر اِندازِم

نه ز بافِ ما موشتِ، نِه ز تونِ ما مُندَه

ما چه هستیم در خانه‌ي عمر؟ - قالی سر اندازی هستیم (قالیچه‌ی باریکی که راهرو یا باریکه‌ای از اتاق که فرش به آن نرسیده را با آن می‌پوشانند) / نه از پود ما مشتی (جز مشتی نخ) و نه از تار ما چیزی باقی مانده است.

بّلِ سُختِه تِفْتونِ، کُنجُلِم دِزی پیری

از دِوا دُرُستی‌ها، نیصفِ جونِ ما مُندَه

مانند تافتان سوخته‌ای (نان کوچک و ضخیمی که گاه با روغن و زردچوبه پخته می‌شود، تافتان را مانند سایر نان‌ها در تنور نمی‌پزند بلکه در ظرفی شبیه به قابلمه که به آن در گویش تربتی «قِلِفْتْ» می‌گویند طبخ می‌شود که از این رو به آن «قِلِفتی» هم می‌گویند) مچاله شده‌ایم در این پیری / از تندرستی‌ها (روزگار جوانی و سلامتی) نصف جانی از ما مانده است.

بس دِ عالَمِ پیری لِقوِه‌کُو مِرِم هر شَوْ

نه دِ سَخفِ ما خِشتِ، نه ستونِ ما مُندَه

از بس که در عالم پیری لَقوِه‌کوب (لرزش شدیدی که بر اثر پیری به آن مبتلا می‌شوند، اگر اشتباه نکنم نام علمی‌اش پارکینسون است) می‌رویم (می‌شویم) هر شب / نه در سقف ما خشتی، و نه ستونی ما مانده است.

حُولیِ خِرَبِیْ دلْ، نَم‌کِشی، دِ هَم تُمبی

از کُنوچ ای خَنَه، خَنْ‌پِشونِ ما مُندَه

خانه‌ي خرابه‌ی دل نم کشید و در هم تُمبید (بر روی هم فروریختن دیوارها و سقف را تمبیدن یا لمبیدن می‌گویند) / از خرابه‌ی (کُنوج، دیوارهای گلی و خشتی ویرانه‌ها که بر اثر باد و باران کوتاه می‌شوند، دیوار کنوچ گفته می‌شود) این خانه، خانه‌پیشین (در معماری روستایی در گذشته در روستاهای اطراف تربت حیدریه خانه چیزی نبوده جز چند اتاق گلی یا خشتی که در کنار هم ساخته می‌شده و با چند در به هم مرتبط می‌شده. یکی از این اتاق‌ها با یک در کوچک به حیاط متصل بوده که به آن اتاق، خانه‌ي پیشین گفته می‌شده به معنی خانه‌ای که از بقیه پیش‌تر است و ورودی خانه‌‌ها محسوب می‌شده. این توضیح هم لازم است که خانه در گویش تربتی به معنی اطاق است و آنچه در گویش معیار خانه گفته می‌شود به «حُولی» مشهور است) ما مانده است.

بَلِّ تَه‌چَرِ پَلیز، لاش غُصِه و دردِم

پای‌بندِ ای پَلیزْ، سَیِوونِ ما مُندَه

مانند ته‌چرای (پس از برداشت محصول گوسفندان را برای چرا کردن در زمین کشاورزی رها می‌کنند، به زمینی که تماما توسط احشام چریده شده باشد ته‌چر گفته می‌شود) پالیز (جالیز) لاشه‌ی غصه و درد هستم / - و اما - این سایبان ما است - که همچنان - پایبند این پالیز (جالیز) مانده است.

تا خیالِ تورْ دَرُم، چی مَیُم اَزی دنیا

از تو خَطِرِتْ حالا دِ گُمونِ ما مُندَه

تا خیال تو را  در سر  دارم چه می‌خواهم از این دنیا / - اما - امروز - فقط - خاطره‌ای از تو در ذهن ما مانده است.

َحصِلِ دِلُم چی بو از گذشتِ ای عمرُم

عشق ما دِسونِ تو، غم دِسونِ ما مُندَه

حاصل دلم چه بود از گذشت این عمرم / عشق در طرف تو - و - غم در طرف ما مانده است.

مین آسمونِ دل، هرچه بو سِتَرَه بو

یَگْ سِتَرَه مین هفت آسمونِ ما مُندَه

- اگر چه در گذشته - در میان آسمان دل هر چه بود ستاره بود (تا جایی که چشم کار می‌کرد فقط ستاره دیده می‌شد) / - اما امروز - یک ستاره میان هقت آسمان ما مانده است.

پای ای قُنات خشک، اَسّیای نَگَردِم

نه تِنورَه، نه شَوْپَرْ، اُوْ بِرونِ ما مُندَه

در پای این قنات (کاریز) خشک آسیای ناگَرد (آسیابی که نمی‌گردد) هستم / نه تنوره و نه‌شب‌پره، و تنها آب‌برون (آبی که پس از برخورد با پرّه‌های آسیاب از آسیاب خارج می‌شود) ما مانده است. (تنوره: چاهی که در آن آب به‌شدت مي‌ريزد و سنگ و پَرّه‌های آسیاب را به حرکت در میآورد. شَوپِرَ: محلی در زیر سنگ آسیاب که چرخ پّره‌ها در مسیر فشار آب قرار می‌گیرد و سنگ آسیاب را می‌چرخاند).

قهرمان چه خُبْ وِرْ گُف رَفتُم از گِلَه سیوا

نِه رَد و پِیِ از ما، نِه نِشونِ ما  مُندَه

قهرمان (مقصود استاد محمد قهرمان شاعر محلی‌سرای تربتی است) چه خوب برگفت (گفت) از گَلِّه سَوا (جدا) رفتم (شدم) / نه رد و پی از ما و نه نشانه‌ای از ما مانده است.

***

غزل؛ پير مراد

ای پیرِ مُراد و شیخِ شایِستَه

ای زاهدِ پاک، مَردِ وارِستَه

ای پیر مُراد (عارفان بزرگ مریدان و شاگردانی دارد و از این جهت مراد محسوب می‌شده است. معنی دوم از «مراد برآوردن» گرفته شده به معنای کسی که به جایگاهی می‌رسد که مردم با توسل به وی حاجت‌روا می‌شوند و به مراد می‌رسند) و شیخ شایسته / ای زاهد پاک و ای مرد وارسته.

از جلگه‌ي زَوه، دیهِ کَریزَک

قد کِرده عَلَم، چو کوهِ وِرْخِسته

ای کسی که از جلگه‌ی زاوه و از ده کاریزک قد علم کرده و مانند کوه برخاسته‌ای. (روستای کاریزک که زادگاه آخوند ملا عباس است در بخش جلگه‌ی زاوه قرار دارد. جلگه‌ی زاوه یکی از بخش‌های مهم شهرستان تربت حیدریه محسوب می‌شود که شهرستان زاوه همه در آن قرار دارد؛ اما در گذشته ولایت زاوه یکی از ولایت‌های بزرگ ایران بوده است که شهرستان‌های تربت‌حیدریه و رشتخوار و خواف امروزی را شامل می‌شده است. همشهری فاضل‌مان جناب آقای محمد رضا خسروی - که شرح حال ایشان در آرشیو وبلاگ موجود است - کتابی تالیف کرده‌اند به نام جغرافیای تاریخی ولایت زاوه و در آن به تفضیل به این موضوع پرداخته‌اند.)

ای کوهِ هزار قله‌ی وِرْپا

اَفتَوْ دِ بَرِتْ به نازْ اِنچِسْتَه

ای کوه هزار قله‌ي برپا (برخواسته، ایستاده) /  آفتاب در برت (در کنارت، در پهلویت) به ناز نشسته است.

ملّا نَدیُم که حُگِم دهقونا

صد پینه دِ هَر کلیکِ او بِستَه

ملا (باسواد، آخوند) ندیدم که مانند دهقان‌ها / صد پینه در هر انگشت او بسته باشد.

تا وَختِ خروسخو دِ مِچِّت بو

تا شومْ دِرُوْ مِکی کِمر بِستَه

تا وقت (هنگام) خروس‌خوان در مسجد بود / تا شام (شب‌هنگام) کمر بسته (مهیا و آماده) درو می‌کرد. (کمر بستن یا کمر بر میان بستن به معنی آماده و مهیا شدن برای کاری است. چنانچه در شاهنامه آمده است: «بزرگان سوی کاخ شاه آمدند / کمربسته و باکلاه آمدند» و یا: «چو شب تیره شد، نور با صد هزار / بیامد کمربسته‌ی کارزار»)

بِلْ وِرْ سَرِ شَنَه بِلِّ دِهقونا

خارِرْ مِکِشی دِ پوشتْ پِیوِستَه

بیل بر سر شانه (شانه‌اش، مراد آخوند ملا عباس است) مانند دهقان‌ها / خار را می‌کشید در (بر) پشت پیوسته (پیوسته خارکشی می‌کرد، خارکشی در گذشته شغلی محسوب می‌شده است که شخص به بیابان می‌رفته و بوته‌های خار را می‌کنده و برای فروش به بازار می‌برده)

تَه‌روشْ سیاهِ گِرمیِ جُوزا

اَفْتُوِّ تِموزْ رویِشِر شُستَه

صورتش (ته‌رو در گویش تربتی به معنای رو و صورت است) سیاه از گرمی خرداد / آفتاب تابستان رویش را شسته.

آزار نِدی ز چَرُقِش یَگ مور

یَگ خارِ نِزَه دِ کَفْچِ پَل رُسته

آزار ندید از چارقش (کفش او) یک مورچه / - حتی - یک خار را که در کف پَل (دیواره‌ی کرت) روییده بود نزد (قطع نکرد) (کنایه از این‌که به محصول کسی کوچکترین آسیبی وارد نمی‌کرد)

پا وِرْ سَرِ بُمبِ هیچکه نِگذیشتَه

از کوچه مِرِفته نرم و آهسته

پا بر سر بام هیچ‌کس نگذاشته است (یعنی به حق و حقوق کسی تجاوز نکرده است) / از کوچه نرم و آهسته می‌رفته است (عبور می‌کرده است)

صد مُعجِزَه مُردُما دیَن از او

صد چِشمَه ز نَعلِ پاشْ وِرْخِستَه

مردم‌ها (مردم) صد معجزه از او دیدند / صد چشمه از نعلین‌های پایش (نعلین‌هایی که به پا داشته است) برخاسته است. کف

تا روز نِشَست، اُوْ مِدا گُندُم

وِخْتایِ اَذو وضو مِکِ خِستَه

تا وقتی که خورشید (روز در اینجا به معنی خورشید است) نشست (غروب کرد)، گندم آب می‌داد (مشغول آب‌گیری بود، گندم‌زارها را آب می‌داد) / وقت‌های (هنگام) اذان وضو می‌گرفت با خستگی.

دَر وامِرَه پیشِ پاش از پَشنَه

کُوْشاشْ دِ پِشِ پاشْ جُف مِستَه

در از پاشنه پیش پایش باز می‌شود / کفش‌هایش در پیش پایش جفت می‌ایستد (یعنی کفش‌هایش پیش پایش جفت می‌شده است. این مطلب به بسیاری از عرفای نام‌دار نسبت داده شده است)

تا کِلّهَ‌یِ صبح بو دِ تَریکی

با گریه‌یِ شَوْ کِرَمَتِ جُستَه

تا کله‌ی صبح (سر صبح، سحر) بود در تاریکی / با گریه‌ی شب کرامتی جُسته بود (از این شب‌گریه‌ها به کرامت رسیده بود)

دیفال مِرَفْ دِ پیشِ او یَگْ‌بَرْ

یگْ رازِ نِبو دِ چَشم، سِربِسته

دیوار در پیش او یک بر (یک‌وَر) می‌رفت (می‌شد) (به این معنی که چنان کرامت داشت که به هنگام عبوی وی دیوار به یک طرف می‌رفت تا او راحت رد شود) / در چشم او یک راز سربسته و مکتوم نبود.

حِیْفَه که به ای زِبو نِگُم وصفِتْ

اِی پیرِ مُراد و شیخِ شایِستَه

حیف است که به این زبان (ایهام به لهجه هم دارد) وصفت را نگویم / این پیرِ مُراد و شیخ شایسته.

***

غزل؛ زندگی تا که روزمر شو کرد

روز اَنچَست پوشتِ کو، شُو رَف

اَمَه‌یی، کوچَه غرقِ مَهتُو رَف

محمد قهرمان

 

زِندِگی تا که روزِمِر شُو کِرد

ماهِ رویِت رِسی و مَهتُو کِرد

1- زندگی تا (به محض این‌که) روز مرا شب کرد / ماه رویت رسید و (روزم را که زندگی شب کرده بود) مهتاب کرد. (روشن کرد، مرا از تاریکی نجات داد)

روشِنایی اَگِر که بو یَگ‌دَم

برقِ چَشمِ تو بو که اَفتُو کِرد

2- روشنایی اگر که بود یک دَم (هرچند روشنایی یک لحظه بود) / برق چشم تو بود که آفتاب کرد.

سَرُقِ سینَه‌تِر که وا کِردی

ای دِلِ گوشْنَه‌مِر دِ لُولُو کِرد

3- سارُق سینه‌ات (سفره‌ی دلت؛ سارُق یا سَرُق عبارت است از پارچه‌ای بزرگ که معمولا به همراه داشته‌اند و از آن استفاده‌های زیادی می‌کرده‌اند. معمول‌ترین استفاده‌ی آن بستن نان و غذا در سارُق است) را که باز کردی / این دل گرسنه‌ام را در لب‌لب کرد (لولو کردن اصطلاحی است معادل همهمه کردن؛ مثلا زنده‌یاد قهرمان در غزلی تربتی می‌گوید: دَست وِر روتْ مِگیری که نِبوسُم لُوِتِر / وِر اِلَه پیشِ لُوِت ای‌هَمَه لُولُو نِمُنُم).

تا که چَشمِت دِ چَشمِ مُو اُفتی

هَر چه غَم بو دِ سینَه جَرُو کِرد

4- تا که چشمت در (به) چشم من افتاد / هر چه غم بود در سینه جارو کرد (هر چه غم در سینه‌ام بود را جارو کرد).

بَس که لِخْشِنْدِنوک بو چَشمِت

پایِ لِرْزوکِ مُور دِ غِرقُو کِرد

5- بس که لغزنده‌ناک بود چشمت (لغزنده‌ناک بودن چشم به این معنی است که باعث لغزش می‌شد) / پای لرزان مرا در غرقاب کرد (باعث شد پای لزران من در غرقاب فرو رود).

اُفتیُم مُو زِ شَنَه و بَهو

اُشتُرِت تا دِ پیشِ دل خُو کِرد

6- افتادم من از شانه و بازو (شانه و بازوهایم خسته شد. «از شَنِه باهو اُفتیَن» اصطلاحی است به این معنی که شانه و بازوهایم بر اثر فعالیت زیاد به درد آمده است) / شُتُرت تا در پیش دل من خواب کرد («خُو کِردَنِ شتر» به معنی زانو زدن آن حیوان است و معنی کلی این بیت این است که شتر عشقت که در دل من زانو زد هر چه تلاش کردم نتوانستم آن را بلند کنم).

تا دِ هَم جولیُم، هَمو عشقِت

ای دلِ بَلِّ سَنگِمِر اُو کِرد

7- تا در هم ژولیدم (در این‌جا مراد شاعر از «به هم جولیَن» یا «دِ هم جولیَن» به خود افتادن یا به خود پرداختن است و در اینجا به این معنی است که تا به خود آمدم... . این احتمال هم دارد که مُراد شاعر از جولین همان جُلّیَن یا جُلیدَن باشد. در گویش تربتی تکان را «جُل» می‌گویند و مصدر آن می‌شود جُلّیَن به معنای تکان خوردن) همان عشقت / این دل مانندِ سنگم را آب کرد.

تیرِ سُرخِ شِگَریَه بَختِش

دُودُووکِ که زودِ دُودُو کِرد

8- تیر سرخ شکارچی است بختش (قسمتش تیر آتشین شکارچی خواهد بود) / دودوئکی که زود دوید. (دودوئک پرنده‌ای است لاغر با پاهای دراز که روی زمین به سرعت می‌دود. معنی کلی بیت این است که دودوئکی که زود شروع به دویدن می‌کند تیر شکارچی قسمتش می‌شود)

پیریِ بی‌پیَر رِسی از را

زِندِگی مُورْ چِنی غِمَشُو کِرد

9- پیری بی‌پدر رسید از راه (از راه رسید) / زندگیِ مرا چنین آلوده و به هم ریخته کرد («غِمَشُو» اصطلاحی است خراسانی به معنی آلوده و آشفته و به‌هم ریخته مثلا در مورد موی آشفته به کار می‌رود. زنده‌یاد قهرمان در قصیده‌ی شُو می‌گوید: «مویِش لِمَشت رفت و غِمَشُو دِ خاک و خُل / نِربوز چاقِ شُو، که فِلَک داد شُوچَرِش»)

بادْروفَه‌شْ اَزی وِری بَعدَه

برفِ پیری که کِلَّه‌مِر نُو کِرد

10- بادروبه‌اش ازین به بعد است (بادروفه بادی است که هنگام بارش برف می‌وزد، برف‌ها را می‌روبد و می‌پیچاند و در یک جا توده می‌کند. روفتن به معنی روبیدن و نیز راندن است) / برف پیری که کله‌ام را نو کرد. (برف پیری که رنگ نو و تازه‌ای به موهایم زد)

سنگ و چُو زَ چِنی به مُو دنیا

که کُچوکِ دلِر دِ کُوکُو کِرد

11- سنگ و چوب زد چنین به من دنیا (دنیا چنان به من سنگ و چوب زد) / که توله‌سگِ دل را به عوعو انداخت. (صدای پارس سگ در گویش خراسانی را کُوکُو می‌گویند. قهرمان در غزلی می‌گوید: دِلِ تِرسِنْدِه‌نوکِ مُو وِرکَند / تا سگِ کوچَه‌تا دِ کُوکُو رَف)

بختِ لامِذهَبُم زَ و کولی

تا غَمِر وِر دلُم زِوِرکُو کِرد

12- بخت لامذهبم زد و کولید (کولیدن عبارت است از جابه‌جا کردن خاک توسط بیل و بیلچه و ...، در این‌جا «زَ و کولی» به این معنی است که بسیار تلاش کرد) / تا غم را بر دلم زِبَرکوب (چیره، مسلط) کرد.

***

 

قصیده؛ نوروز کوه‌سرخ

نوروز که زَ وِر سِپَه چِلَّه شِبیخو

لَلَه به‌دَر اَوُرد سَر از جُبِّه‌یِ پور خو

1- نوروز که زد به سپاه چله (چله‌ی زمستان) شبیخون / لاله به‌در (بیرون) آورد سر از قبای پُر خون.

کوسُرخ چِنو رِفتَه دِ سِر بَر که مِگی تو

اِمسال ز گُل پوشیَه واز پِرهَن و تِمبو

2- کوه‌سرخ (کوهی است در منطقه‌ي زاوه، در شمال شرقی دولت‌آباد، باید دقت داشت که منطقه‌ای هم به نام کوه‌سرخ بین کاشمر و نیشابور هست) چنان رفته دَرسربَر (نونوار شده است) که می‌گویی تو (که پنداری) / امسال از گل پوشیده است باز پیراهن و تنبان (شلوار گشادی که در قدیم خراسانی‌ها می‌پوشیده‌اند).

هم لَلَه و هم سوسَن و هم پونَه و بِلغَست

هم کینْگَر و ریواس به دَر رِخته دِ مِیْدو

3- هم لاله و هم سوسن و هم پونه و برغست (از سبزی‌های خوردنی بیابانی) / هم کنگر و ریواس به‌در ریخته در میدان (به طور کلی بیرون روستا را میدو می‌گویند؛ یعنی بیایان مملو از گل‌ها و گیاهان شده است)

مَستَند مِگی تو زِ چِرِندَه و پِرِندَه

از بویِ گُلِ پونَه و گُل‌برگِ اَویشو

4- مست هستند می‌گویی تو (پنداری) از چرنده و از پرنده (همه‌ی جانوران اعم از پرنده و چرنده) / از بوی گل پونه و گل‌برگ آویشن.

نِه رَدّ و نِموساریَه از برفِ سه‌قُلَّه

هَم چِلِّه کُلو رِفتَه و هَم چِلِّه‌ی خُوردو

5- نه رد و نشانی است از برف سه‌قله (بلندترین قله‌ی تربت سه‌قله نام دارد که در منطقه‌ای به اسم پیشکوه قرار دارد) / هم چله‌ی کلان (چله‌ی بزرگ، عبارت است از اول زمستان یعنی اول دی‌ماه تا دهم بهمن‌ماه) رفته است و هم چله‌ی کوچک (...)

نِه پوف پوفِ بِیْدَم میَه از گِردِنِه‌یِ جُم

نه سوزَه و نِه برف و نِه سِرمایِ زِمِستو

6- نه پوف‌پوف برف‌ریزه می‌آید از گردنه‌ی جام (مراد رشته‌کوهی است که از تربت جام تا تربت حیدریه کشیده شده است) / نه سوز (سوز سرما) است و نه برف و نه سرمای زمستان.

هَم شَرشَرِ اُوشارَه و هَم هُرهُرِ بادَه

هَم بوی گُلِ یاسَه و هَم از گُلِ شِب‌بو

7- هم شرشر آبشار است و هم زوزه‌ي باد / هم بوی گل یاس است و هم از گل شب‌بو.

هم زاغ و زِغَن رِفتَه و هم کِرکَس و لاشخُور

بلبل دِ سَرِ شَخَه مِتَه جُولو و جُمبو

8- هم زاغ و زغن رفته است و هم کرکس و لاشخور / بلبل در سر شاخه جولان می‌دهد و خود را تکان می‌دهد (جمبو داین به معنی تکان دادن است؛ قهرمان در قصیده‌ی بهار خود می‌گوید: مِستَه دِ نِماز شَنِه‌سَر هَر دَم / جُمبو مِتَه مینِ مُردُما کِلَّه)

موسا‌کُ‌تِقی بَلِّشِر از دور مِپَیَه

هِی وَرمِنَه اورْ دِ سَرِ دیفال و لُوِ جو

9- موسی کو تقی (پرنده‌ای کوچک‌تر از کبوتر که خاکی رنگ است و در شهرها و دشت‌های خراسان به وفور یافت می‌شود؛ در منطق‌الطیر عطار با نام موسیچه معرفی شده است) جفتش را از دور می‌پاید (بَل به معنی مثل و مانند است) / هی برمی‌کند (دنبال می‌کند؛ فراری می‌دهد) او را در سر دیوار و لب جو.

یَگ وَخْتِ به نِرمی سرِ تعظیم مِنَه خَم

یَگ وَختِ خِدَش تُند مِنَه یَک یَک و دو دو

10- (موسی‌کوتقی در نزد جفتش) یک وقتی به نرمی سرِ تعظیم می‌کند خم / یک وقتی با او تند می‌کند یک یک و دو دو (به تندی با جفتش یکی به دو می‌کند؛ یکی به دو کردن به معنی جرّوبحث کردن است).

وختای که به زورش نرسه خب مدنه

(این‌جِه دِگَه بَریک‌تَرَه گِردَنِش از مو)

11- وقت‌هایی که ... / این‌جا دیگر باریک‌تر است گردنش از مو (گردن از مو باریک‌تر بودن کنایه‌ای است از تسلیم شدن و اظهار فرمانبرداری کردن)

هِی غِمزَه مِنَه، باد مِنَه، خُودْشِه مِگیرَه

با هر کِلَکِ دیل مُبُرَه از دلِ حِیْوو

12- هی غمزه می‌کند، باد می‌کند (قهر می‌کند، باد کردن به معنی قیافه گرفتن است)، خودش را می‌گیرد / با هر کلکی دل می‌برد از دل حیوان (اشاره به جفت موسی کو تقی)

هَر وَختِ که ابرِ سیَهْ از قُبلَه عَلَم کِ

یا جَلَه فُروذ اَمَه و جَرجَر بارو

13- هر وقتی که ابر سیاه از قبله علم کرد (به پا خاست) / یا ژاله (تگرگ) فرود آمد و یا جرجر باران (باران جرجری، باران زیاد).

بی‌چَرَه‌یَه باغ‌دار اَگِر جَلَه به تَه یَه

بادُم نیَه تا چُو بِزِنَه اوَّل میزو

14- بی‌چاره است باغدار اگر ژاله (تگرگ) به ته (پایین) بیاید (اگر تگرگ بیاید باغدار بیچاره می‌شود) / بادام نیست تا چوب بزند اول مهرماه (اول مهرماه را به این دلیل که شب و روز با هم برابر می‌شود میزو یا میزان می‌گویند البته مِهرِگو یا مهرگان هم نام دارد؛ چوب زدن بادام به این معنی است که برای برداشت محصول بادام پارچه‌ای بزرگ زیر درخت بادام پهن می‌کنند و با چوب‌های بلند شاخه‌های درخت بادام را می‌تکانند).

اِی بادِ بِهار از چی چِنی مستی و شِنگول

هِیْ باد نَکُ و نَتِه پُز ای هَمَه این‌چو

15- ای باد بهار از چی (به چه خاطر، برای چه) چنین (این‌گونه) مستی و شنگول / هی باد نکن (خودت را نگیر) و نده پُز این همه این‌جا.

رَمزَه هَمَه دِ کارِ خداوند که ای‌ساخ

یَک روزِ بِهارَه و دِگِر روزْ تَویسْتو

16- رمز است همه‌ در کار خداوند که این‌ساخت (این گونه) / یک روز بهار است و دیگر روز تابستان.

یَگ وَخت دِرِختا هَمَه‌جا لیسْکَن و لُختَن

یَگ وَختِ زِ گُل پوشیَه‌یَن پِرهَن و تِمبو

17- یک وقت درختان همه‌جا لیسک و لخت هستند / یک وقتی از گل پوشیده‌اند پیراهن و تنبان (شلوار گشادی که خراسانی‌ها به پا می‌کرده‌اند).

بُلْوَیَه که از را رِسی اِمسال خِدِیْ جُفت

از نُو مِسَزَه خَنَه‌شِر او گوشِه‌یِ اِیْوو

18- پرستو (بال‌وایک، گمان کنم ریشه‌ی این کلمه بال بازک یا بال وایک که از بال + باز + کاف تصغیر تشکیل شده است به این دلیل که پرستو موقع پرواز بال خود را باز نگه می‌دارند) که از راه رسید امسال همراه با جفت / از نو (دوباره) می‌سازد خانه‌اش را آن گوشه‌ی ایوان.

یَگ وَختِ میَرَه دو سه شاخْ از پَرِ مُرغِ

یَگ وختِ به دِرکَن مِنَه از خَنَه به مِیْدو

19- (پرستو) یک وقتی می‌آورد دو سه (دقت کنید که در شعر دو بخوانید و نه دُ) شاخه از پَر مرغ / یک وقتی به‌درکند می‌کند (به یکباره بیرون می‌رود) از خانه به میدان (به طور کلی بیرون روستا را میدو می‌گویند).

شُو وَختِ که پاش‌پاش مِرَه او نُقرِه‌یِ مَهتُو

یا مِلِّگیِ تیرَه به سَر کِردَه بیابو

20- شب وقتی که پاش‌پاش می‌رود (پراکنده می‌شود) آن نقره‌ی مهتاب / یا شال تیره‌رنگ به سر کرده بیابان (بیابان شال تیره بر سر کرده است. مِلَّه پنبه‌ای است قهوه‌ای رنگ، پارچه‌ی بافته شده با آن را مِلِّگی می‌گویند مانند قبای مِلِّگی)

از هر طِرَفِ کوه میَه اُلِّه‌یِ فِریاد

هم زِمزِمه‌یِ بادَه و هم هِی‌هِی چَپّو

21- از هر طرف کوه می‌آید صدای فریاد (اُلِّه طبق گفته‌ی شاعر صدایی است که چوپانان هنگام فریاد خواندن بلند می‌کنند) / هم زمزمه‌ی باد است و هم صدای آواز چوپان.

وِر سَرچِلِک اِستیَه دَمِ قال و مِپَیَه

هِی ای‌بَر و هی اوبَرِشِرْ واز کِلَوو

22- بر سرچلیک (به حالت روی پا) ایستاده است دم سوراخ و می‌پاید / هی این‌ور و هی آن‌ورش را باز موش صحرایی. (کلوو یا کلهو به نوعی از موش‌های صحرایی می‌کویند که در دشت‌های خراسان زندگی می‌کنند و چشم‌هایی درشت دارند و به صورت گروهی و در زیر زمین زندگی می‌کنند).

تا بَلکُم اَگِر چَن قِدَمِ فَرت رَ از قال

زود نُفتَه به چِنگالِ رُواهایِ بیَبو

23- تا شاید اگر چند قدمی پرت رود (دور شود) از سوراخ (از لانه‌اش) / زود نیفتد به چنگال روباه‌های بیابان.

رُوا که شُو از کوه میَه تا دَمِ کوسُرخ

بیدارَه هَمَه‌‌شْ از سَرِ شُو تا به خُروس‌خو

24- روباه که شب از کوه می‌آید تا دم (نزدیک) کوه سرخ (در بیت اول توضیح داده شد) / بیدار است همه‌اش (همیشه) از سر شب تا به خروس‌خوان (وقتِ سحر).

با حِلَه بِرِیْ خُوردَنِ مُرغا و خُروسا

هر جورِ مِرَه سَر مِکِشَه از خِنِه کَدو

25- با حیله برای (به منظورِ، به قصدِ) خوردن مرغ‌ها و خروس‌ها / هر جور (به هر نحوی شده است) سر می‌کشد از خانه‌ی کاهدان (در گویش تربتی به اتاق خَنَه یا خانه می‌گویند و به خانه به طور کلی حُولی یا حَیَط؛ مراد از خَنِه کَدو اتاقی است در نزدیک طویله که در آن کاه انبار می‌کنند).

بَلکُم که اَگِر مُرغِ به چَنگِش نِرِسَه زود

گیرِش بیَه دوبَرَه یَکِ جوجه‌ی نَدو

26- شاید که اگر مرغی به چنگش نرسد زود / گیرش بیاید دوباره یک جوجه‌ی نادان.

ای وَختِ بِهارَه و سَر از لاک به‌دَر کُ

ای چار صِبا عُمر مَکُ خُودْتِ دِ زِندو

27- این وقت بهار است و سر از لاک به‌در (بیرون) کن / این چهار روز (صبا به معنی صبح هم به کار می‌رود. در ادبیات کلاسیک هم به صورت چند صباح آمده است) عمر مکن خودت را در زندان.

تِخْصیرِ تویَه که دِلِت ای‌ساخ گِریفْتَه

وَختِ که به‌دَر رِختَه دِ مِیْدو گُلِ کِپّو

28- تقصیر تو است که دلت این‌گونه گرفته است / وقتی که به‌در ریخته است در میدان گُل‌کپّو (وقتی بیابان‌ها مملو از گل‌کپّو شده است؛ گُل‌کَپّو نوعی سبزی بیابانی است)

از لَلَه چه باکَه که نِگاهِش نِمِنی خُب

تو پیرَه دِلِت، نِه دِلِ گُل‌هایِ بیَبو

29- از لاله چه باک است (چه ترسی داری) که نگاهش نمی‌کنی خوب (به خوبی) / تو پیر است دلت، نه دل گل‌های بیابان.

چَن بِیْتِ به ای لَهْجِه‌یِ به کوسرخ مو گُفتُم

حق داش به گِردَنِ صِفی پیشْتِرا او

30- چند بیتی به این لهجه‌ی کوه‌سرخ من گفتم / حق داشت به گرن صفی (شاعر این قصیده آقای اسفندیار جهانشیری در شعر صفی تخلص می‌کند) بیشترها او (اشاره به کوه‌سرخ و لهجه‌اش؛ کوه سرخ بیشتر از این‌ها به گردن صفی حق داشت).

وختِ که گریفتَه دلُم از هَمهَمِه‌یِ شهر

گاهِه مِزِنُم سر به سرِ چِشْمِه‌ی ای کو

31- وقتی که گرفته است دلم از همهمه‌ی شعر / گاهی می‌زنم سر به سر چشمه‌ی این کوه (اشاره به کوه‌سرخ).

صد سال بِمو وِر سَرِ پا قُلِّه‌ی کوسُرخ

تو هستی و خَبود و زِ ما هیچِّه نِخَبو

32- صد سال بمان بر سر پا ای قله‌ی کوه‌سرخ / تو هستی و خواهی بود و از ما هیچی نخواهد بود (از ما هیچ نشانی نخواهد ماند).

تو بیتَری از ما که چِنو وِر سَرِ پایی

چِه وَختِ بِهارَه و چِه ایّامِ تَویسْتو

33- تو بهتری از ما (اشاره به انسان‌ها) که چنان (این‌گونه) سرِ پا هستی (برپا هستی، ایستاده‌ای) / چه وقت (هنگام) بهار است و چه روزهای (هنگام) تابستان.

***

دوبیتی‌های محلی؛ فریادهای تربتی

1

رِسی پیری و رَفتُم پاک کِلهور

دو پا شَلّ و شِلورَه، چَشمِ مُو کور

دِ ای پِل‌ْبَستِ نَهَموارِ دنیا

نَسِق تا تِختَه رَ، گُو مُفتَه از زور

رسید پیری و پاک (کاملا) کلهور رفتم (کلهور شدم، کلهور شدن یا در اصطلاح عامیانه از سر افتادن به معنی از دست دادن حواس در اثر پیری است) / دو پا (دو پایم) شَلّ و پَل است، چشم من کور / در این کِشت‌زار (پَل‌بست؛ کشتزاری که به تازگی درو کرده‌اند و هنوز دیواره‌های اطراف آن که به پَل مشهور است برجای است) ناهموار دنیا / تا فصل کشت تمام شود (موسم آغاز کشت در سال زراعی را نسق می‌گویند که معمولا از پانزدهم شهریور به بعد است و به اتمام رسیدن فصل کشت را اصطلاحا تِختَه رِفتَنِ نِسَق تا تخته شدن نسق می‌گویند)، گاو از زور می‌افتد.

***

2

نیَه عیبِ اَگِر قارو گُدا رَ

گُدا قارو اَگِر رَ، صد بِلا رَ

خُدا، وَرگُم که او روزِرْ نیَرَه

که مارِ نیش‌دارِ ایژدِها رَ

نیست عیبی اگر قارون گدا رود (شود) / گدا قارون اگر رود (اما اگر گدا قارون شود)، صد بلا رود (شود) / خدا، برگویم (بگویم) که آن روز را نیاورد / که مار نیش‌داری اژدها رود (شود)

***

3

گُداطعبِه که قارو رَ گُدایَه

دِوایْ نَه‌اَزِمودَه صد بِلایَه

خُدا، دورِش بِگِردُم خُب مِدَنیست

که از اوّل به خر شاخِ نِدایَه

گدا طبعی که قارون رود (شود) گدا است / داروی ناآزموده صد بلا است / خدا، دورش بگردم خوب می‌دانست / که از اول به خر شاخی نداده است

***

4

مُو پِنْدیشتُم که غَم ور دیل مُشُرَّه

نِدَنیستُم اَزو وِر هَم مُکُرَّه

قِرِشمارِ اَگِر لوطی رَ، بِرَّه‌مْ

اَوَل گِردَنِ خَلوشِر مُبُرَّه

من پنداشتم که غم بر دل می‌تراود (مصدر شُرّیَن یا شُرّیدَن تقریبا معادل جاری شدن یا تراوش کردن است) / نمی‌دانستم که از او (به خاطر او) مچاله می‌شود / کولی اگر لوطی رود (شود)، عزیزم / اول گردن دایی‌اش را می‌برد.

***

5

مِگَن که عَشِقی بادِ هَوایَه

دِوایَه اوّلِش، بعدِش بِلایَه

مِگَن که عشق رِسْوَیی نِدَرَه

پیشَنی ما دِ ای کارا سیایَه

می‌گویند که عاشقی باد هوا است / اولش دوا است، بعدش بلا است / می‌گویند که عشق رسوایی ندارد / پیشانی ما در این کارها سیاه است (پیشانی سیاه بودن کنایه از بد اقبالی است).

***

6

اَگِر اُفتی نِگاهُم وِر نِگاهِت

گُناهِت وُ هَمو چَشمِ سیاهِت

عَشِقی دا اَخِر کارِ به دَستِت

اَلو زَ تا تَهِش انبارِ کاهِت

(به گفته‌ی شاعر، این دوبیتی آخر با توجه به یکی از غزل‌های شاعر خوب همشهری آقای علی اکبر عباسی سروده شده است. آقای عباسی در این غزل که در آرشیو وبلاگ موجود می‌باشد می‌گویند: تا به من از دریچه‌ی چشمت پرتوی آن نگاه می‌افتد / می‌شود مثل شعله‌ای آتش که به انبار کاه می‌افتد) اگر افتاد نگاهم بر (به) نگاهت / گناهت و همان چشم سیاهت / عاشقی داد آخر کاری به دستت / الو زد (آتش گرفت) تا تهش انبار کاهت.

***

دو ضرب‌المثل منظوم شده

1ـ درختِ که دِ مِلکِ مُردُم بِکَری فِقَط فیش فیش بادِش از تو خَبو (درختی را که در زمین مردم بکاری تنها صدای بادش مال تو خواهد بود)

اَگِر مُردی کی یادِش از تو خَبو؟

نِه کَم و نِه زیادِش از تو خَبو

درختِ جُوزِ مونِ میلْکِ مُردُم

فِقَط فیشْ‌فیشِ بادِش از تو خَبو

اگر مُردی (وقتی که مُردی) چه کسی از تو یادش خواهد بود؟/ - از مالی که به دست آورده‌ای - نه کم و نه زیادش از تو خواهد بود (یعنی به هیچ مقدار از تو نخواهد بود)/ درخت گردویی میان مِلکِ (زمین) مردم/ فقط فِش فِش بادش از تو خواهد بود.

 

2- مَروچَه هر چه دِ سالِ جَعْمْ کُنَه، شتر به یَگ هوفِ بالا مِکِشَه (مورچه هر چه در یک سال جمع کند شتر به یک مرتبه می‌بلعد)

اَگِر که مال دَری، خِیْلِ یا کَم

دِ ای دنیایِ واوِیْلا مَخورْ غم

مَروچَه هر چه جَم کِردَه به یَگ بار

شتر هوف مِکِشَه زودِ به یَگ لَم

اگر که مال - و ثروت - داری، چه زیاد و چه کم/ در این دنیای واویلا غم مخور/ مورچه هر چه (در یک غمر) جمع کرده است/ شتر به یک‌باره بالا می‌کشد (و می‌بلعد).

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 13931006, معرفی کتاب, شعر محلی اسفندیار جهانشیری
+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۳ساعت 10:5  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |