سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

این مصاحبه در شهریور ۱۴۰۴ انجام شده و در سه قسمت در وب‌سایت رضا شاه‌پسند منتشر شده است. در این مصاحبه بهمن صباغ زاده از زندگی و شعرش می‌گوید. این مصاحبه را می‌توانید در آدرس‌های زیر بخوانید:

https://share.google/4rmvqEZXjQH198fOO
https://share.google/tR5RqoUiDF8l8fiBa
https://share.google/BGcA7U3mT5hmSrP37

#مصاحبه
#رضا_شاه_پسند
#بهمن_صباغ_زاده


https://t.me/anjomanghotb

مصاحبه رضا شاه پسند با بهمن صباغ زاده

رضا شاه پسند


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, مصاحبه, رضا شاه پسند
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۴ساعت 20:9  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مصاحبه با غلامعلی مهدی‌زاده؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تربت حیدریه انجمن شعری با سابقه‌‌ای حدود چهل سال دارد و طوری که از بزرگترهای شعر و پیشکسوتان عرصه‌ی شعر در این شهر شنیده‌ایم اولین جلسه‌های شعر در این شعر در دوران جدید که به شکل جمع شدن شاعران به طور هفتگی در منازل یکدیگر بوده است در ابتدای دهه‌ی ششم قرن حاضر شکل گرفته است. یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه جناب آقای غلامعلی مهدیزاده هستند. در ادامه مصاحبه‌ی کوتاهی که با ایشان راجع به شعر تربت داشته‌ام را خواهید خواند. زمان مصاحبه پنجشنبه 19 تیرماه 1393  برابر با دوازدهم ماه رمضان سال 1435 بود و مکان مصاحبه شهرستان تربت حیدریه، خیابان ابوذر غفاری، در محله‌ای که بین مردم به سه راه برزار معروف است.

 

* ابتدا خود را معرفی کنید و از پیشینه‌ی خود بگویید.

مرحوم تهرانچی در کتاب قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه خاندان مهدیزاده را به طور کامل معرفی کرده است و همان‌طور که در آن کتاب آمده است مهدیزاده‌های تربت از مهاجرین افغانی هستند که از هرات به تربت حیدریه آمده‌اند. دلیل آن هم آزار و اذیتی بوده که در آن زمان شیعه‌ها در افغانستان می‌دیده‌اند. جمعیتی که شامل پدربزرگ بنده و برادران و پسرعموهایش بوده همراه با خانواده‌هایشان کوچ می‌کنند و به خراسان ایران می‌آیند و تربت حیدریه را برای سکونت انتخاب می‌کنند. در راس آن‌ها می‌شود به حاج ابوالقاسم هراتی، شیخ مهدی هراتی (پدربزرگ من)، کربلایی محمد تقی سیاح هراتی، حاج غلامعلی هراتی اشاره کرد. پدربزرگ من که یکی از پسران شیخ مهدی بوده است نامش علی اکبر بود و از این رو در دورانی که شهرت رواج یافته پدر من شهرت مهدیزاده را برگزید. پدر من سه پسر داشت و من کوچکترین پسرش بودم. از وقتی که یادم می‌آید پدرم تجارت می‌کرد و در بازار حجره‌ای داشت. یادم می‌آید که در دوره‌ای پدر من با شراکت یکی از دوستانش پودر سرشک که نوعی چسب است را به عراق می‌فرستاد که مناسبات ایران و عراق در آن زمان برهم خورد و آن مرحوم مقروض شد و هر چه ملک و املاک داشت فروخت تا توانست دیونش را به دیگر کاسبان ادا کند. من غلامعلی مهدیزاده هستم و در 28/3/1313 در همین محله (یعنی محله‌ی بُرزار) به دنیا آمده‌ام. در آن زمان این محله با امروز تفاوت بسیار داشت و اولین آن هم مربوط با باغ‌ها بود. رسم بود که هر کس در منزلش باغی هم داشت که معمولا از بیست سی مَن (دو سه هزار متر مربع) شروع می‌شد و کسانی که وضع مالی بهتری داشتند تا صد من و دویست من (یک هکتار و دو هکتار، در گویش عامیانه تربت هر هکتار زمین را یک خروار می‌گفتند، یعنی هر خروار صد مَن بوده است) هم داشتند. خانه‌ی پدری من هم مانند دیگر خانه‌های آن زمان باغی داشت که ما بچه‌ها تابستان‌های زیبایی را در آن ‌گذراندیم و بزرگ شدیم. یادم می‌آید باغی که ما هم سر ِ خانه‌مان داشتیم از یک خروار بیشترک بود و به سه قسمت تقسیم شده بود. بزرگترین بخش آن را درخت بادام و تاک کاشته بودنم. زمانی که من نوجوان بودم پدرم پیاز زعفران از قاین آورد و در آن‌جا کاشت.

 

* تحصیلات‌تان چگونه شروع شد؟ در مدارس جدید درس خواندید یا مدارس قدیم؟

فکر می‌کنم هفت هشت سال بیشتر نداشتم که پدرم مرا به مکتب‌خانه‌ای در نزدیکی خانه‌مان یعنی در همین محله‌ی برزار فرستاد. کسی که مکتب را اداره می‌کرد خانمی بود موسوم به خانم‌آغا که مکتبش بیشتر اختصاص به دخترها داشت.

 

* مکتب شیخ حسین هم در آن زمان مشغول به کار بود؟

بله آن هم بود منتها سطح درس‌ها در آن مکتب بالاتر بود و جامع‌المقدمات و دیگر دروس را می‌گفتند و در مکتب خانم آغا به یاددادن قرآن و چند کتاب دیگر اکتفا می‌شد.

آن دوران هنوز خانواده‌ها به مدارس جدید اعتماد نداشتند چون علما بر منبر می‌گفتند که در مدارس جدید بچه‌ها را بی‌دین می‌کنند. از طرفی آن‌ها که به اصطلاح روشنفکرتر بودند برای مدارس جدید تبلیغ می‌کردند و مدارس جدید هم تشکیل شده بود. سال به سال تعداد دانش‌آموزان مدارس جدید اضافه می‌شد و از دانش‌آموزان مکتب‌خانه کاسته. من هم چند سالی در همان مکتب در محله‌ی برزار بودم و بعد از آن مرا بردند به دبستان رضاییه و آن‌جا ثبت نامم کردند. وقتی امتحان ورودی دادم توانستم قبولی پایه‌ی دوم را بگیرم و در کلاس سوم بنشینم. تا کلاس ششم در همان مدرسه بودم و بعد به دبیرستان قطب رفتم و چون در آن زمان فقط دیپلم علمی ارائه می‌شد من هم مشغول به تحصیل در رشته‌ی علمی شدم. البته در آن زمان دو نوع دیپلم وجود داشت دیپلم ناقص و دیپلم کامل. کسانی که قبولی کلاس پنجم داشتند به عنوان این که دیپلم ناقص گرفته‌اند اکثرا از تحصیل کناره می‌گرفتند و معمولا به دنبال گذراندن سال ششم نبودند. جالب این جاست که خیلی از آن‌ها با همان مدرک دیپلم ناقص در ادارات استخدام می‌شدند. دسته‌ای دیگر از دانش‌آموزان که به دنبال دانشگاه رفتن بودند سال ششم را هم می‌گذراندند و بعد در امتحانات دانشگاه‌ها شرکت می‌کردند. من هم در سال 1334 توانستم قبولی پنجم علمی را بگیرم و دیگر تمایلی به خواندن ششم هم نداشتم لذا به عنوان دیپلم ناقص ادبی از ادامه‌ی تحصیل چشم پوشیدم.

 

* بعد رفتید سربازی؟

بله، سال 35 و 36 را سرباز بودم و در ارتش مشهد به عنوان افسر وظیفه در نیروی پیاده خدمت می‌کردم. خدمت سربازی‌ام حدود یک سال و نیم بیشتر طول نکشید و مدتی به عنوان فرمانده‌ی گروهان، فرمانده‌ی تانک خدمت کردم و مدتی را هم در مزدوران سرخس گذراندم.

 

* خدمت سربازی‌تان که تمام شد استخدام فرهنگ شدید؟

سال 1337 بود که در دوره‌ی تربیت معلم در مشهد پذیرفته شدم و به استخدام اداره‌ی فرهنگ درآمدم. در ابتدای خدمتم تربت حیدریه به عنوان شهر محل خدمتم انتخاب کردم و راهی روستای عباس آباد فرامیشان شدم. چند سالی در آن‌جا خدمت کردم. به رسم مدرسه‌های روستایی دانش‌آموزان تمام پایه‌ها با هم سر یک کلاس می‌نشستند. مدرسه‌ی روستای محل خدمت من هم چهار پایه دانش‌آموز داشت. من هم معلم‌شان بودم و هم مدیر و هم ناظم و هم دفتردار و هم سرایدار. خودم بودم و خودم. سال 1340 بود که ازدواج کردم و بعد از مدتی تقاضانامه‌ای به رئیس فرهنگ تربت نوشتم و خواستم که به تربت حیدریه منتقل شوم. اولین محل خدمتم در تربت مدرسه‌ی نحوی در محله‌ی حُسنی بود (محله‌ای است در مرکز شهر که به خاطر وجود مزار بی‌بی حسنیه به حُسنی مشهور است) و به طور کلی مدرسه‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام و پُست‌های مختلفی را هم. حدود هفده سال از سال‌های خدمتم را مدیر و ناظم بودم و بقیه را به عنوان معلم به کلاس رفتم.

 

* تا آخر خدمت‌تان در اداره‌ی فرهنگ بودید؟ ادامه تحصیل هم دادید؟

ادامه‌ی تحصیل در زمانی که معلم بودم اتفاق افتاد. پانزده شانزده سال سابقه‌ی تدریس و کار اداری داشتم که به فکر تکمیل تحصیلاتم افتادم. سال 1351 بود که در کلاس‌هایی که مخصوص فرهنگیان بود شرکت کردم و سال بعد موفق شدم ششم را تمام کنم و 1352 سالی بود که دیپلم گرفتم. بعد از حدود شش هفت سال باز به فکر ادامه‌ی تحصیل افتادم به مشهد رفتم و سه سال در دوره‌ی تکمیلی که معادل فوق دیپلم بود شرکت کردم و سال 1362 توانستم فوق دیپلم بگیرم. چندماهی از گرفتن این مدرک نگذشته بود که نامه‌ی بازنشستگی‌ام آمد و سال 1362 از خدمت فرهنگ بازنشسته شدم.

 

* با شعر چگونه آشنا شدید و چه شد که شاعر شدید؟

روزی در سال 1332 در کلاس انشا، معلمم از دانش‌آموزان خواست که انشایی درباره‌ی تعطیلات نوروزی بنویسند و من هم ذوقم گل کرد و آن انشا را به شعر نوشتم. وقتی شعر را در زنگ انشا خواندم معلمم خیلی تشویقم کرد و با تشویق‌های معلم انشا کم کم به شعر علاقه‌مند شدم. هنگامی که دانش‌آموز بودم معمولا همکلاسی‌هایم اولین شونده‌ی شعرهایم بودند و اغلب سر کلاس به معلم اصرار می‌کردند که آقا، مهدیزاده شعر گفته و بگذارید بخواند و من هم می‌خواندم. به همین خاطر بنا به موقیعت‌هایی که پیش می‌آمد چیزهایی سر هم می‌بستم که بعد از مدتی بیشتر دوستانم آن‌ها را حفظ می‌کردند و می‌خواندند. بعد از آن هم در زمان تحصیل و هم در زمان تدریس گاه و بیگاه شعری می‌گفتم و توسط دوستانم منتشر می‌شد. در سال 1352 با مرحوم سید علی اکبر بهشتی (شرح حال و اشعار ایشان در آرشیو وبلاگ) آشنا شدم و هم‌کلامی با این شاعر بزرگوار و تشویق‌های او باعث شد شعر را جدی بگیرم. در همین سال‌ها مادرم فوت کرد و من هم که غمگین بودم شعری در این مورد سرودم و مرحوم بهشتی وقتی شعرم را دید تشویقم کرد و از من خواست که با او در جمع دوستانه شاعران شرکت کنم. کم کم با شاعران تربت که دوستان مرحوم بهشتی بودند آشنا شدم. معمولا هر هفته همراه استاد بهشتی در منزل دوستان شاعر دور هم جمع می‌شدیم و این‌گونه بود که انجمن قطب شکل گرفت. (توضیح مفصل چگونگی شکل‌گیری انجمن شعر در تربت حیدریه در آرشیو وبلاگ)

 

* از مرحوم بهشتی بگویید.

آن شادروان از نظر اخلاقی مورد قبول تمام شعرا بود و همه او را به کمال قبول داشتند. معمولا در جلسه‌هایی که آن زمان با هم داشتیم حرف اول و آخر را مرحوم بهشتی می‌زد. مرحوم بهشتی هرگز از خودش و شعرش تعریف نمی‌کرد و همواره متواضع و فروتن بود. وقتی می‌خواست ایراد شعر کسی را بگوید خیلی ملاحظه می‌کرد و با بهترین الفاظ منظورش را می‌رساند. خدا رحمتش کند.

 

* چه تعریفی از شعر دارید.

شعر کلامی‌ است مرتب که دارای وزن و هماهنگی باشد و بیان کننده‌ی احساسات شاعر باشد.

 

* چه قالبی را بیشتر می‌پسندید.

غزل.

 

* شعر کدام شاعران را دوست دارید؟ چه کسی بر شعر شما بیشترین تاثیر را داشته است؟

از شاعران قدیم حضرت حافظ و در شعر معاصرین ملک الشعرا بهار؛ اما مرحوم بهشتی بیشترین تاثیر را بر من داشت. البته هم در شعر نمونه بود و هم در اخلاق و در هر دو مورد معلم من بود. این مرحوم چشم و چراغ شعر تربت بود.

 

* با تشکر از وقتی که گذاشتید در پایان اگر حرفی مانده است خودتان بفرمایید.

حرفی خاصی نیست اما دوست دارم این را اضافه کنم که مرحوم بهشتی را خیلی دوست داشتم و او را بهترین دوستم در تمام زندگی‌ام می‌دانم. افسوس که زود رفت. همیشه در جلسات احترام کوچک و بزرگ را نگاه می‌داشت و به احترام برخورد می‌کرد. شعرم را هم از این بزرگ‌مرد دارم و تشویق‌های او بود که مرا به شعر علاقه‌مند کرد و در این راه معلمم و همراهم بود. خدا رحمتش کند.

***

 

در زمستان سال 1392 مراسمی از طرف اداره‌ی آموزش و پرورش مراسمی برای تجلیل از پیشکسوتان عرصه‌ی فرهنگ شهرستان تربت حیدریه برگزار شد که از شش نفر از جمله آقای غلامعلی مهدیزاده تجلیل کردند.

غلامعلی مهدی‌زاده از ورزشکاران پیشکسوت در ورزش زورخانه‌ای تربت حیدریه و خراسان است و در زمینه‌ی این ورزش باستانی هم افتخارات زیادی کسب کرده است. (متاسفانه من در زمینه‌ی ورزش باستانی اطلاعاتی ندارم و ای کاش جوانان باستانی‌کار و ورزشکاران اهل تحقیق زندگی این همشهری را از دید پیشکسوت بودن در ورزش هم مورد بررسی قرار دهند و منتشر سازند)

به طور کلی آقای مهدیزاده به شرکت در جشنواره‌ها تمایل چندانی نشان نداده است اما یک بار به احترام آخوند ملا عباس تربتی در کنگره‌ای که به نام این آخوند بزرگوار در سال 1386 در تربت حیدریه تشکیل شده بود شرکت کردند و شعرشان مورد تایید اساتید قرار گرفت. ایشان تا کنون مجموعه‌ی مستقلی منتشر نکرده‌اند اما چند شعر محلی از ایشان در کتاب "فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه" تالیف دکتر محمد رشید در سال 1383 چاپ شده است و اشعاری هم از ایشان در کتاب "سخنوران زاوه" نوشته‌ی محمود فیروزآبادی سال 1383 و "شعر دربی" به اهتمام استاد سیدعلی موسوی سال 1390 موجود است که علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. ایشان کتاب شعر آماده‌ی چاپی هم در دست دارند که در انتشارات دانشوران رشید مراحل مقدمات چاپ را می‌گذراند.

با دعای خیر و آرزوی عمر با برکت برای این شاعر بزرگوار

بهمن صباغ زاده

 

نمونه‌ی اشعار آقای غلامعلی مهدیزاده را می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید:

زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%E2%80%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87

شعر محلی غلامعلی مهدیزاده

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d9%84%db%8c-%d8%ba%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:7  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ مصاحبه؛ با کاروان حله (گفتگو با استاد محمد قهرمان)؛ محمدرضا خوشدل

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در این شماره به جای کنفرانس‌ها و مقاله‌هایی که معمولا در این بخش می‌آمد مصاحبه‌ای را خواهید خواند از شاعر همشهری آقای محمدرضا خوشدل، که او این مصاحبه را با استاد قهرمان انجام داده است. استاد قهرمان را همه می‌شناسند و تربتی‌ها مخصوصا از زحمات این بزرگ‌مرد در عرصه‌ی شعر گویشی باخبر هستند، اما شاید کسانی باشند تربتی و اهل شعر، اما  محمدرضا خوشدل را نشناسند. محمدرضا خوشدل متولد 1345 دولت‌آباد زاوه است. من اولین بار در سال 1375 نام او را پشت جلد کتاب ادبیات شفاهی روستاهای تربت حیدریه دیدم و اصلا از طریق این کتاب با شعرهای محلی تربت آشنا شدم. در چند روز اول بیشتر شعرهای محلی کتاب را که شعرهای استاد قهرمان و استاد صاحبکار بود را حفظ کردم. آن کتاب در آن زمان تنها منبع بود برای علاقه‌مندان به شعر محلی چون هنوز هیچ کتاب دیگری در این زمینه چاپ نشده بود. بعدها توفیقی شد نویسنده‌ی کتاب یعنی آقای خوشدل را از نزدیک ملاقات کردم و دانستم که ایشان خواهرزاده‌ی شادروان ذبیح‌الله صاحبکار هستند و خودشان هم شاعرند و شیفته‌ی شعرهای محلی تربت. انشاالله در آینده‌ی نزدیک زندگی‌نامه‌ی آقای خوشدل را هم در بخش شاعر همشهری خواهم آورد تا شما خوانندگان عزیز بیشتر با ایشان آشنا شوید.

 

با کاروان حله (گفتگو با استاد محمد قهرمان)؛ محمدرضا خوشدل

به همراه دوستی عزیز به دیدار استاد می‌رویم. بس که چپ و راست مزاحم ایشان شده بودم، از رویش خجالت داشتم که دوباره باز مزاحمتی و خلاصه ... . مثل همه‌ی بزرگان خراسان و ایران، متواضع و افتاده، محجوب و بزرگوار، ما را پذیرفت و مثل هر بار دیگر با سینی چای و شیرینی پذیرایمان شد. اگر چه اصلاً اهل مصاحبه و گفت‌وگو و این قبیل حرف‌ها نبوده و نیست، ولی این بار سکوت را شکست و برایمان از خودش گفت. 

 

استاد! خودتان را مختصراً معرفی بفرمایید. 

 

* در سال 1308 در تربت حیدریه به دنیا آمدم و تحصیلاتم را تا سال سوم متوسطه خوانده بودم که خواهر بزرگم که واقعاً حق مادری به گردنم داشت مرا برای ادامه‌ تحصیل به نزد خودش در تهران برد. سال پنجم علمی را در مشهد گذراندم که همان سال با دوست عزیز همه سال‌های عمرم تا هنگام فوت آن نازنین "مرحوم مهدی اخوان ثالث" آشنا شدم. سال تحصیلی 27-1326 بود که با مرحوم اخوان در یک میز می‌نشستیم و جمعه‌ها با هم به انجمن ادبی می‌رفتیم و به شعر شعرای مطرح آن روزگار خراسان گوش می‌سپردیم. سال بعد به تهران رفتم و کلاس ششم ادبی‌ام را تمام کردم و در دانشکده‌ی حقوق به ادامه‌ی تحصیل پرداختم. پنج خواهر و برادر بودیم که همه‌شان خوش‌ذوق و صاحب‌قریحه بودند و شعر هم می‌سرودند؛ برادرم غلامحسین قهرمان، دکتر حسین قهرمان، خواهر بزرگم و خواهر دیگرم عشرت قهرمان. سال 38 با دختر عمویم ازدواج کردم که حاصل آن دو فرزند پسر است. از اول مهر 1339 تا نهم آذر 1340 در بانک عمران به کار مشغول شدم و پس از آن در سال 1340 به سمت کتابدار در دانشکده‌ی ادبیات مشغول و در سال 67 به تقاضای خودم بازنشسته شدم. از سال 67 تا کنون هم در منزل به کارهای ادبی مشغولم.

 

از چه زمانی سرودن را آغاز کردید و به قول معروف، احساس کردید که قریحه‌ی شاعری دارید؟

 

* من از کلاس سوم ابتدایی شعر می‌سرودم. در آن سال‌ها بیشتر تک بیت می‌سرودم. مثلاًَ یکی، دو بیت از آن شعرها را که به خاطر دارم:

تو گر می‌توانی که نیکی کنی

بود بهتر از بد که با کس کنی

و یا این بیت که در آن سن و سال بدک هم نشده است:

بد مکن زانکه بد چو کارت بود

گر پشیمان شوی ندارد سود

گاهی هم به مناسبت‌های مختلف شعر می‌سرودم، مراسم ترحیم مادربزرگم یا مناسبتی این چنین.

 

شعر محلی را از چه زمانی شروع کردید و اگر مطلع اولین سروده‌تان را به خاطر دارید  بفرمایید.

 

* از سال 1324 که برای فوت مادربزرگم شعری به لهجه‌ی تربتی سرودم، این شیوه از سرودن را آزمودم و شروع کردم. مطلع آن این بود که:

مُسوزُم و نُمُپُرسی که حالِ مُو چِطُووَه

بیا بیا که دِ وَل وَل دل از اَتیشِ تُووَه

اما علت اصلی که باعث شد این شیوه را جدی و مصمم دنبال کنم و در این راه تشویق شدم، با تأکید مرحوم ملک‌الشعرای بهار بود. سال 1328 یک غزل به لهجه‌ی تربتی سروده بودم و برای آن مرحوم خواندم که مورد تشویق قرار گرفتم و مرا ترغیب به ادامه‌ی آن شیوه کردند. حتی به خاطر دارم که وقتی ترکیب "ور سر میه" را در ردیف شعرم یا مطلع آن به کار برده بودم و استاد شنیدند، با خودشان آن را تکرار کردند و از قرار در لهجه‌ی مشهدی هم که ایشان به آن لهجه اشعاری داشتند آن ترکیب وجود نداشت و با خودشان دو، سه مرتبه گفتند: با سر میه، به سر میه، ور سر میه. سری جنباندند و مرا مورد تقدیر و تشویق قرار دادند. خلاصه از آن تاریخ تاکنون، اشعاری به لهجه‌ی تربتی سروده‌ام که مجموعه‌ی آن‌ها در حال حاضر در حال چاپ است و زحمت تایپ آن را که به دلیل این که با زیر و زبر می‌باشد و حساسیت خاصی دارد، دوست بزرگوارم جناب مهندس جیحونی در اصفهان در انتشارات خودشان می‌کشند. اشعار حدود دو، سه هزار بیت است در قالب‌های گوناگون که البته روی چند سی‌دی خوانده‌ام که انشاالله ضمیمه‌ی مجموعه‌ی اشعار خواهد شد.

 

استاد، جایگاه شعر محلی را چگونه ارزیابی می کنید؟

 

* من همان دل‌نگرانی را که مرحوم ملک الشعرای بهار در خصوص گویش‌ها و لهجه‌ها داشتند، دارم. ایشان بر این عقیده بودند که با رواج رادیو و وسایل ارتباط جمعی، بیم به فراموشی سپرده شدن این لهجه‌ها می رود. از سویی، چون من بر این عقیده‌ام که در متون کهن، واژه‌ها و لغات قدیمی زیاد است و با آوردن این واژگان در شعر، این لغات ماندگار می‌شود و اگر کسی بخواهد روی متن قدیمی‌ای کار کند، لغات کهن خراسانی برایش بیگانه نخواهد بود. از سویی، این لغات و تعبیرات و کنایات در واقع دارای اصالت خراسانی است و هنگامی که به شعر درآید، امکان ماندگاری آن و از بین نرفتنش به حداقل {ن و: به حداثر} می‌رسد. از این جهت، گویش محلی و حفظ این گویش‌ها اهمیت پیدا می‌کند. شما تصور کنید اگر در هر محلی برای خودش روی لهجه‌اش و ضرب‌المثل‌ها و کنایاتش کار شود، در کل ایران چه دایرة‌المعارف غنی و خوبی از این خرده‌فرهنگ‌ها و لهجه‌ها به دست می‌آید و فراهم می‌شود. 

 

استاد با توجه به اینکه شما نزدیک به نیم قرن با یکی از بزرگترین شاعران نوپرداز معاصر یعنی "مرحوم مهدی اخوان ثالث" دوست و رفیق و محشور بودید، آیا در شیوه‌ی نو هم طبع‌آزمایی کرده‌اید یا نه؟ 

 

* اتفاقاًَ مرحوم اخوان بسیار مرا به سرودن شعر نو تشویق می‌کرد و خیلی هم در این امر اصرار داشت. اشعاری هم در این شیوه سرودم اما، چیزی از آب درنیامد که چنگی به دل بزند. بین سال‌های 1347 تا 49 اشعاری به شیوه‌ی نو سرودم، ولی راه به جایی نبردم. 

 

دوستی و رفاقت‌تان با مرحوم استاد صاحبکار از چه زمانی شروع شد؟ 

 

* حدود سال‌های 42-1341 بود که استاد صاحبکار در تربت حیدریه به کار در فرهنگ مشغول بودند و گویا برای گذراندن یک دوره کلاس یک ماهه به مشهد آمده و من هم بسیار علاقه‌مند به دیدار ایشان بودم. آن سال‌ها ما دوشنبه‌ها در منزل مرحوم سرگرد نگارنده جلسه ادبی داشتیم و سه‌شنبه‌ها در منزل خودمان. اما، برای این که آقای صاحبکار هم به منزل ما تشریف بیاورند، جلسه را به روز چهارشنبه که گمان کنم ایشان آن روز را می‌توانست بیاید، آوردیم و خلاصه باب آشنایی و رفاقت و ارادت از آن سال‌ها باز شد که تا واپسین لحظات عمر آن عزیز سفرکرده ادامه داشت. 

 

با توجه به اینکه مرحوم استاد صاحبکار همشهری شما بودند، در زمینه‌ی ادبیات محلی، اشعار ایشان را چگونه ارزیابی می کنید؟ 

 

* مرحوم صاحبکار در زمینه‌ی شعر محلی بسیار کم‌کار بودند، به جز چند شعری که برای من سروده‌اند، دو، سه قطعه دیگر بیشتر نسروده‌اند، هر چند در این زمینه خوش‌ذوق و با استعداد بودند. 

 

چه شد که به فکر افتادید انجمن ادبی مستقلی در منزلتان راه بیندازید؟ 

 

* جمعه‌ها در منزل مرحوم استاد فرخ انجمن ادبی بود که دوستان جمع می‌شدند و مراسم شعرخوانی بود. دوشنبه‌ها هم مرحوم سرگرد نگارنده که اصفهانی الاصل بودند، در منزل خودشان انجمن ادبی نگارنده را اداره می‌کردند. من بعد از آن‌ها با دوستان مشورت کردم که اگر یک انجمن ادبی در منزل ما تشکیل شود که حلقه‌ی دوستان، صمیمی‌تر و نزدیک‌تر به یکدیگر شود و برای همدیگر شعر بخوانیم بد نخواهد بود و با آقای حبیب بیگناه و آقای جعفر محدث و مرحوم احمد کمالپور و مرحوم غلامرضا قدسی و آقای باقرزاده و آقای محمد عظیمی و مرحوم صاحبکار این انجمن راه‌اندازی شد که به حمدا... تاکنون برقرار مانده و بهانه‌ی خوبی است تا دوستان هفته‌ای یک شب گرد هم جمع شویم و دیداری و شعر تازه‌ای و نقدی و خلاصه بحث و جدل ادبی‌ای ...

 

محوراصلی بحث‌های مطرح شده در "انجمن ادبی قهرمان" حول چه موضوعاتی می‌چرخد؟ 

 

* آن اوایل که انجمن را تأسیس کردیم، بیشتر شعر خود اعضای انجمن برای یکدیگر قرائت می‌شد و مورد نقد و بررسی قرار می‌گرفت. گاهی هم قصیده‌ای از متقدمان می‌خواندیم و روی آن بحث می‌کردیم، تا سال‌های 51-1350 که قرار شد اشعاری از صائب هم قرائت شود. پس از مدتی قرار بر این شد که من ابیاتی را که بهتر بود گزینش کنم و برای جمع بخوانم که در همان سال‌ها به پیشنهاد آقای دکتر خدیوجم، گزیده‌ای هم از اشعار صائب گرد آوردم که آن سال‌ها ایشان آن گزیده را به انجمن فرانکلین که در آنجا مشغول به کار بودند، دادند و چند صفحه‌ای هم چاپ شد و بعد دیگر معلوم نشد چه شد و پیگیری هم صورت نگرفت. البته، در همان سال‌ها انگیزه گردآوری اشعار مولانا صائب در ذهنم زده شد که بعد به همت دوست عزیزم آقای دکتر شفیعی کدکنی، نسخه‌ی منحصر به فردی از اشعار صائب برای دانشکده‌ی ادبیات مشهد خریداری شد.

 

علت عمده‌ای که به کار سترگ تصحیح اشعار صائب روی آوردید چه بود؟ 

 

* البته در وهله‌ی نخست، عشق و علاقه درونی‌ای که به اشعار صائب داشتم و دارم و در وهله‌ی بعد، به دلیل همان علاقه، به هر کاری که در خصوص صائب انجام شده بود مراجعه می‌کردم، پُر از غلط و اشکال بود و ناقص کار شده بود. لذا تصمیم گرفتم مجموعه‌ی اشعار این صیاد معنی و مضمون را تصحیح کنم. 

 

کارهای ارزنده و جاودانه‌ای از شما به بازار کتاب عرضه شده، اگر ممکن است اشاره‌ای به تصحیحاتی که تاکنون داشته‌اید به ترتیب توالی بفرمایید؟ 

 

* دیوان صیدی تهرانی از شعرای درجه دو سبک هندی که سال 1364 چاپ شد اولین تصحیحم بود. البته متعاقب آن در همان سال، اولین جلد صائب هم از چاپ درآمد و تا سال 1370 که ششمین جلدش روانه بازار شد. بعد از آن، دیوان کلیم همدانی را تصحیح کردم و بعد دیوان کامل حاج محمدجان قدسی وسپس ناظم هروی و دانش مشهدی را تصحیح نمودم. سپس منتخبی از اشعار صائب را با عنوان "مجموعه‌ی رنگین گل" گرد آوردم که مورد استقبال قرار گرفت و به چاپ هشتم هم رسید. به سفارش انتشارات "سمت" برگزیده اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی را گرد آوردم و سپس برگزیده‌ی دیگری با عنوان "برگزیده‌ی سخن‌سرایان شیوه‌ی هندی" را گرد آوردم. یک گزیده‌ی دیگری از کل شعرای سبک هندی هم با عنوان "صیادان معنی" و منتخب دیگری از اشعار صائب با عنوان "خلوت خیال" را که چاپ اصفهان است هم گرد آوردم. کار دیگری که انجام داده‌ام با عنوان "تجلی امام علی (ع) در شعر طغرای مشهدی" است که از شعرای هم‌عصر با صائب می‌باشد. مجموعه‌ای از گزیده‌ی دیوان طغرای مشهدی با عنوان "ارغوان‌زار شفق" را نیز گرد آوردم. تصحیح مجموعه‌ی اشعار سلیم تهرانی نیز به زودی چاپ خواهد شد. دیوان کامل اشعارم با عنوان "حاصل عمر" چاپ شده و مجموعه اشعار محلی‌ام به لهجه‌ی تربتی در اصفهان در انتشارات دوست عزیزم مهندس جیحونی در حال چاپ است که عنوانش "خدی خدای خودم" می‌باشد.

 

استاد بر مجموعه‌های دیگری هم نظارت داشته‌اید و یا به صورت جدی همکاری کرده اید که...؟

 

* بله، مجموعه‌ی اشعار مرحوم احمد کمالپور در زمان حیاتشان با نظارت من چاپ شد. دیوان مرحوم قدسی را بنا به وصیتش تدوین کردم، با مرحوم صاحبکار در تصحیح "تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین" همکاری داشتم و همچنین اشعار مرحوم یوسف ازغدی که به لهجه مشهدی است را در دست چاپ دارم. 

 

استاد، می دانم که این روزها به دلیل نزدیکی به نکوداشتی که برای جناب عالی در پیش است، سرتان شلوغ است و زیاد مزاحم اوقاتتان نمی شوم و آخرین سؤالم را مطرح می کنم. از شعرای کهن و معاصر، شعر کدام را بهتر و بیشتر می پسندید و در بین نوپردازان به کدام متمایلید؟ 

 

* در بین شعرای کهن به حافظ و صائب، و از معاصران به شعر خانم سیمین بهبهانی و مرحوم امیری فیروزکوهی و رهی معیری، و از نوپردازان به اشعار مرحوم مهدی اخوان ثالث و دوست عزیزم جناب آقای دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج . 

 منبع: وبلاگ گلخانه‌ی پیام آشنا

تاریخ درج مطلب در وبلاگ سه‌شنبه‌شب‌ها (طرفداران استاد محمد قهرمان)  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1001 به تاریخ 920311, کنفرانس ادبی, مصاحبه, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:42  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |