سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

برای نوشتن این یادداشت ناچار شدم ابتدا چند ساعتی ایمیل‌های قدیمی‌ام را بررسی کنم. سال‌هاست کسی پیامی در ایمیل برایم نمی‌فرستد و غالب پیام‌ها را در تلگرام دریافت می‌کنم تنها دوستی که هنوز از ایمیل استفاده می‌کند همشهری شاعرم در امریکا آقای سعید یوسف است. این‌بار که صندوق دریافت را باز کردم لینکی از یوتیوب برایم گذاشته بود که به یک فایل ویدئویی مصاحبه منتهی می‌شد. در این ویدئو سعید یوسف در مصاحبه با خانمی به نام یسنا احمدی از زندگی خود می‌گفت. به ذهنم رسید که خوب است دست به قلم -یا دقیق‌تر بگویم دست به صفحه کلید- شوم و بر اساس این مصاحبه‌ی ویدئویی مطلبی راجع به این شاعر همشهری بنویسم.

آشنایی من و سعید یوسف بعد از درگذشت استاد محمد قهرمان اتفاق افتاد. در تدارک مراسمی برای استاد محمد قهرمان در تربت حیدریه بودم و در جستجوهای عکس‌های قدیمی استاد در اینترنت رسیدم به مطلبی به قلم سعید یوسف که اشاره‌ای داشت به شعری منتشر نشده از استاد قهرمان. متوجه شدم سعید یوسف خود شاعر است، در تربت حیدریه به دنیا آمده و خواهرزاده‌ی شاعر نامدار همشهری استاد محمد قهرمان است.

با جستجوی بیشتر، وبلاگ اشعار و مقالات سعید یوسف را پیدا کردم و شعرهایش را خواندم و تصمیم گرفتم زندگی‌نامه‌اش را بنویسم. کل اطلاعاتی را که می‌شد در فضای مجازی به دست آورد فراهم آوردم اما حاصل حاوی اطلاعات مختصری بود. همان اطلاعات اندک را در قالب معرفی یک شاعر همشهری منتشر کردم. بعد از مدتی ایمیلی به دستم رسید از سعید یوسف که اظهار لطف کرده بود و یکی از شعرهای تربتی‌اش را برایم فرستاده بود. آن زمان گزارش‌های انجمن قطب را بعد از انتشار در وبلاگ، در قابل ایمیل منتشر می‌کردم و زندگینامه‌ی سعید یوسف هم بخشی از یکی از گزارش‌های انجمن قطب بود. یکی از مخاطبین همیشگی این ایمیل‌ها روزبه قهرمان فرزند بزرگ استاد محمد قهرمان بود که ایمیل را برای سعید یوسف بازارسال کرده بود و باعث شد باب آشنایی بین ما باز شود.

باری، با خواندن شعر سعید یوسف، به تعبیر مردمان تربت حیدریه آب در سرم خشک شد، یک ترکیب‌بند ساده، روان و شاهکار. در حد شعرهای تربتی استاد محمد قهرمان، از آن شعرهایی که خواندنش نور چشم را زیاد می‌کند و حفظ کردنش مایه‌ی قوت قلب است. سعید یوسف این شعر را در سال ۱۳۵۳ در زندان شاه سروده بود: «ای فصلِ بِهار ای کُتابَه/ ای ساخت پوراخم و تخم و بِرزَخ». بعدها فهمیدم آقای یوسف از چهره‌های شناخته شده‌ی چریک‌های فدایی خلق است و به خاطر مبارزات سیاسی‌اش مدتی در زندان ساواک بوده است.

چقدر افسوس خوردم وقتی فهمیدم این شعر لهجه‌ای، تنها شعر تربتی سعید یوسف است. مثل این بود که محمد قهرمان بعد از «تا از او دورا یکی ور سر میه» شعر تربتی دیگری نگفته باشد. چند سال بعد هم شعری به لهجه‌ی تربتی و به یاد زادگاه از آقای یوسف به دستم رسید: «تربت دِگَه مُر مونِ خیابوش نِخَدی» نمی‌دانم تشویق‌های من کارساز بود یا نه اما امیدوارم این شاعر خوب همشهری باز قلم به سمت شعر لهجه بچرخاند و با شعرهای زیبایش بر زیبایی دفتر شعرهای لهجه‌ی تربت حیدریه بیفزاید.

سعید یوسف در ۲۹ مهر ۱۳۲۷ در تربت حیدریه به دنیا آمد. مادرش عشرت قهرمان شاعر همشهری و پدرش فتح الله قهرمانی بود که مشهور بود به «شازده فتح‌الله‌میرزا». پدر و مادرش عموزاده بودند. او در یک خانواده‌ی متمول چشم به جهان گشود. روستای فتح آباد در جلگه‌ی محولات تربت حیدریه از دارایی‌های پدرش بود. پدرِ مادرش نیز مشهور به محمدصادق میرزا از ملاکان بزرگ تربت بود و چند پارچه آبادی و تعداد کلاته را در تملک خود داشت از جمله روستای امیرآباد زادگاه محمد قهرمان از املاک محمدصادق میرزا پدر بزرگ سعید یوسف بود. سعید یوسف هم ثروت و نوکر و کلفت و زندگی اشرافی را تجربه کرد و هم زوال اشرافیت یک خانواده‌ی پرآوازه‌ی قجری را به چشم دید.

اختلاف سن پدر و مادرش زیاد بود. مادرش عشرت قهرمان همسر دوم فتح‌الله میرزا بود و سعید کوچک‌ترین فرزند این شاهزاده‌ی قاجاری بود. سعید یوسف هفت ماهه بود که مادرش از پدرش طلاق گرفت. برادر و خواهرانش هم‌سن و سال او نبودند حتی بعضی از برادرهایش از مادرش مسن‌تر بودند. این تنهایی سعید را به کتاب خواندن سوق داد و سال‌های کودکی سعید رنگ و بوی کتاب گرفت.

فتح‌الله میرزا در تربت حیدریه در کارهای خیر زبانزد بود، آب‌انبار و مدرسه و دیگر ساختمان‌های عام‌المنفعه می‌ساخت. باستانی پاریزی در کتاب «حماسه‌ی کویر» از فتح‌الله‌میرزا قهرمانی به عنوان شخصی نیک‌اندیش یاد می‌کند که مدرسه‌ای را در دهی ساخته و معلمی استخدام کرده بود و از جیبش حقوق آن معلم را پرداخت می‌کرد. فتح‌الله‌ میرزا شخصیتی ملی‌گرا بود اما از سیاست دوری می‌جست.

مادر سعید یوسف، عشرت قهرمان زنی هنرمند بود. عشرت قهرمان که بعدها به جمع شاعران پیوست در سال‌های کودکی سعید شعر نمی‌گفت اما در حدود پنجاه سالگی به یک‌باره ذوقش گل کرد و طبعش جوشیدن گرفت. تخلص «نکیسا» را انتخاب کرد و خیلی زود به عنوان یکی از زنان شاعر خراسان مطرح شد. عشرت قهرمان تقریبا سالی یکی دو کتاب شعر می‌سرود و تا قبل از درگذشتش حدود چهل مجموعه‌ی شعر از او منتشر شد.

سعید یوسف به موروثی بودن شعر اعتقاد ندارد. شاید بشود گفت در خانواده‌ی او شعر مهم بود. وقتی می‌دید عمویم یزدانبخش قهرمان یا دایی‌ام محمد قهرمان شاعران شناخته‌شده‌ای هستند و در جامعه‌ی ادبی و بین مردم از احترام برخوردارند ترغیب می‌شد به شعر گفتن و گرنه او به موروثی بودن شعر اعتقاد نداشت.

غیر از یزدانبخش قهرمان و محمد قهرمان که شاعران ممتازی هستند خانواده‌ی قهرمان شاعران دیگری هم دارد، دایی دیگر سعید یوسف، حسین قهرمان، مادرش عشرت قهرمان، خاله‌اش مهرمنیر قهرمان و عموزادگانش تیمور قهرمان، هاشم قهرمان، آزیتا قهرمان هم شاعر بودند و اشعاری از ایشان به یادگار مانده است و بر این لیست بلندبالا بسیار نام‌های دیگر می‌توان افزود که همه از خانواده‌ی قهرمان یا قهرمانی هستند و طبع و ذوق شعر گفتن دارند.

سعید یوسف در راه شاعری بیشترین تاثیر را از دایی‌اش محمد قهرمان گرفت. در سال‌های نوجوانی سعید، محمد قهرمان شاعری بود که نامش مرزهای خراسان را درنوردیده بود. محمد قهرمان در مشهد زندگی می‌کرد و زیاد به تربت حیدریه می‌آمد و با سعید یوسف ارتباط گرمی داشت. کتاب‌هایی را که سعید می‌خواست از مشهد می‌خرید و همراه خود به تربت حیدریه می‌آورد.

سعید از سال‌های نوجوانی شعر گفتن را آغاز کرد. اشعار اولیه‌اش در روزنامه‌های محلی تربت حیدریه و خراسان از حدود سال ۱۳۴۳ یعنی زمانی که تنها ۱۶ سال داشت چاپ می‌شد. تحت تاثیر کتاب‌های جلال آل احمد سعی می‌کرد شعرهایش انتقادی باشد اما شکل‌های دیگر شعر را هم تجربه می‌کرد.

سعید یوسف دبیرستان را که تمام کرد در مهرماه ۱۳۴۶ برای خواندن زبان انگلیسی وارد دانشکده‌ی ادبیات مشهد شد. حضور محمد قهرمان در جایگاه رئیس کتابخانه‌ی دانشکده‌ی ادبیات و شعرهای چاپ شده‌ی سعید یوسف در جراید خراسان باعث شده بود در جوانی در دانشکده‌ی ادبیات به عنوان شاعر شناخته شود.

سعید یوسف در دانشگاه خیلی زود رابطه‌ی گرمی با دیگر دانشجویان برقرار کرد. بهمن آژنگ که ورودی ۱۳۴۵ رشته‌ی زبان انگلیسی بود یکی از اولین دوستانش بود که گرایشات سیاسی داشت بود. بعدا آشنایی با حمید توکلی، غلامرضا علوی، محمد مختاری او را بیشتر به سیاست نزدیک کرد و کم‌کم عضو سازمان چریک‌های فدایی خلق شد. سازمان چریک‌های فدایی متشکل از جوانانی بود که روش جبهه‌ی ملی و حزب توده را در مبارزه با شاه و حکومتش نمی‌پذیرفتند و اعتقاد به مبارزه‌ی مسلحانه داشتند. فن بیان و قلم خوب و جسارتی که داشت خیلی زود او را به مرکز مبارزات کشاند.

دوره‌ی دانشجویی سعید که با درگذشت پدرش همزمان شد بیشتر با مطالعه‌ی آثار ایدئولوژیک همراه شده بود. رفاقت با دانشجویان سیاسی سیر مطالعاتی این جوان شهرستانی را عوض کرده بود و سعی می‌کرد آن‌چه را در کتاب‌ها می‌خواند در دنیای واقعی عینیت ببخشد. از اولین اعتراضاتی که سعید یوسف به طور فعال در آن حضور داشت یک اعتصاب دانشجویی در سال ۱۳۴۸ بود. این اعتصاب در اعتراض به سیلی خوردن یک دانشجو از استاد شکل گرفت و با حمایت دانشجویان دانشگاه را به تعطیلی کشاند. در این اعتصاب سعید یوسف توسط ساواک دستگیر شد و دو روز در بازداشت بود.

قهرمان‌ها و قهرمانی‌ها فامیل بزرگی هستند و در آن دوران بعضی از آن‌ها از عوامل نظام حاکم بودند و در درجات بالای اداری و نظامی حکومت خدمت می‌کردند و بعضی از منتقدان حکومت شاه. یزدانبخش قهرمان دیگر شاعر همشهری که عموی سعید بود شعرهایی تند در ذم خاندان پهلوی می‌سرود و دایی‌اش محمد قهرمان در سال‌های جوانی تحت تاثیر مهدی اخوان ثالث تمایل به حزب توده داشت اما هیچ کدام کار عملیاتی نکرده بودند. به تدریج فضای دانشگاه سعید یوسف را به میانه‌ی مبارزات مسلحانه علیه شاه کشاند و او در سال‌های آخر دانشجویی تبدیل شد به یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار چریک‌های فدایی خلق در مشهد.

بهار ۱۳۵۰ در واکنش به واقعه‌ی سیاهکل فضای اطلاعاتی-سیاسی مشهد بسیار امنیتی شد و بسیار از شخصیت‌هایی که ساواک از قبل آن‌ها را تحت نظر داشت دستگیر شدند. در آن زمان سعید یوسف برای دیدن خواهرش به تربت حیدریه آمده بود. او در تربت حیدریه در منزل خواهرش دستگیر شد و به مشهد فرستاده شد تا تحت بازجویی قرار بگیرد. دوران بازجویی و زندان او تا سال ۱۳۵۳ طول کشید و او اسارت در زندان‌های اوین، جمشیدیه، قزل قلعه، کمیته‌ی مشترک و قصر را تجربه کرد.

شاعری سعید یوسف از این دوره به بعد تحت تاثیر مبارزات سیاسی‌اش بود. باورهایش در شعرهایش متجلی می‌شد، شعرهایی در سوگ دوستان مبارزش می‌سرود و اشعار حزبی می‌گفت. حتی سرودی که بعد به عنوان سرود چریک‌های فدایی خلق در زندان‌های مختلف و در سحرگاه‌های اعدام توسط چریک‌های فدایی خوانده می‌شد کار او بود که در زندان سرود و توسط هم‌بندانش به بیرون راه یافت.

اواخر بهار ۱۳۵۳ با آزادی از زندان، سعید یوسف به تربت حیدریه برگشت اما بعد از مدت کوتاهی برای تحصیل و کار عازم تهران شد. با همفکری حسین ادیبی دبیر دبیرستان رازی که بعد دکترای جامعه‌شناسی گرفته بود و در دانشگاه تهران تدریس می‌کرد سعید برای ادامه‌ی تحصیل در دوره‌ی فوق لیسانس، رشته‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران را انتخاب کرد. وی با توجه به مهارتی که در زبان انگلیسی داشت در موسسات خصوصی و دبیرستان‌های تهران کلاس‌هایی برداشت و از همان سال در تهران مشغول به کار و تحصیل شد.

مدتی بعد از آزادی از زندان شاه از طرف سازمان چریک‌های فدایی با سعید یوسف تماس گرفتند تا همکاری‌اش را از سر بگیرد. او هم که تمایل به همکاری داشت با تجربه‌هایی که از دوران زندان به دست آورده بود تصمیم گرفت قلمش را علیه شاه به کار بیندازد. سازمان چریک‌های فدایی در سال‌های پیش از انقلاب رادیویی را در خارج از کشور تاسیس کرده بود که پیام‌هایی بر علیه شاه پخش می‌کرد. سعید تصمیم گرفت که برای کار در این رادیو از کشور خارج شود. خروج از کشور به دلایل مختلف به تعویق افتاد تا در نهایت سال ۱۳۵۷ وطن را ترک کرد. مدتی بعد برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان رفت و در رشته‌های ادبیات انگلیسی و ادبیات آلمانی از دانشگاه فرانکفورت فوق لیسانس گرفت. بعد از آلمان راهی کانادا شد و از دانشگاه تورنتو دکترای ادبیات تطبیقی گرفت و از سال 2002 به بعد در دانشگاه شیکاگو مشغول تدریس زبان و ادبیات فارسی است.

سعید یوسف به زبان‌های انگلیسی و آلمانی مسلط است و هنوز پیگیر و کوشا شعر می‌نویسد و در شعرهایش با زبان طنز و گاه جدی به حوادث روز ایران می‌پردازد. وی همچنین در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، ترجمه و نقد ادبی فعالیت می‌کند. از زمانی که در ایران تحصیل می‌کرد و از نیمه‌ی دهه‌ی ۴۰ همکاری با نشریات گوناگون را شروع کرد. بعد که به کانادا رفت عضو کانون نویسندگان ایران و انجمن قلم کانادا شد.

وی همچنین از اعضای «کانون نویسندگان ایران در تبعید» و «انجمن قلم ایران در تبعید» است و علاوه بر عضویت، عضو هیئت دبیران این دو نهاد نیز بوده است. او «کانون فرهنگی لاهوتی» را در آلمان و تاسیس کرد و در دهه‌های 80 و 90 میلادی مجله‌ای با عنوان «گاهنامه‌ی ويژه‌ی شعر» منتشر می‌کرد.

سعید یوسف در طول سال‌های شاعری‌اش فراز و نشیب‌هایی داشته است اما به اعتقاد خودش از وقتی وارد کار حزبی شد معنای شعر برایش عوض شد. او اوایل کارهایش را چندان جدی نمی‌گرفت و حتی اعتقاد داشت در این اوضاع آشفته‌ی مملکت چه جای شعر و شاعری اما با این حال گاه دردهای اجتماع را در قالب شعر روی کاغذ می‌آورد. بعدا رفیق‌های حزبی‌اش کارهایش را جدی گرفتند و تشویق بسیار کردند حتی بعضی به جد اعتقاد داشتند که رسالت او این است که شعر بگوید و در بازتاب دردهای جامعه‌اش نقش داشته باشم.

کم‌کم سرودن شعر برای سعید یوسف در شعر متعهد خلاصه شد اما جنبه‌ی زیبایی‌شناسی و هنری شعر را نیز لازم می‌دانست. سعید یوسف مثل هر شاعری از شاعران پیش از خود خواه‌ناخواه تاثیر پذیرفت اما برای او شاعران مشروطه تاثیرگذاری بیشتری داشتند. از شاعران مشروطه که بگذریم ابوالقاسم لاهوتی، محمدرضا شفیعی کدکنی،‌ اسماعیل خویی و سعید سلطان‌پور دیگر شاعرانی بودند که شعرشان را می‌پسندید و از ایشان تاثیر می‌گرفت.

از آثار چاپ شده‌ی سعید یوسف اعم از تالیف و ترجمه به زبان‌های فارسی و انگلیسی که به صورتِ کتاب منتشر شده است می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: درآمدی بر انسان‌شناسی، ترجمه، نشر سپهر، تهران، ۱۳۵۷؛ شعر جنبش نوين، مجموعه شعر، انتشارات توس، تهران، ۱۳۵۷؛ زان ستاره‌ی سوخته‌ی دنباله‌دار، مجموعه شعر، نشر هوای تازه، آلمان، ۱۳۶۳؛ سرودهای ستايش، ترجمه‌ی اشعار برشت، نشر خاوران، پاريس، ۱۳۵۴؛ نوعی از نقد بر نوعی از شعر، انتشارات نويد، آلمان، ۱۳۶۵؛ تأملی در راه، جلد اول گزينه‌ی اشعار، نشر صدا، تهران، ۱۳۷۳؛ غبارروبی، جلد دوم گزينه‌ی اشعار، نشر باران، سوئد، ۱۳۷۳؛ جان باختگان به بوی فردایی نو، منظومه، انتشارات قطره، پاریس، ۱۳۸۲
Poetics and Politics -East and West: The Poetries of AhmadShāmlu and Bertolt Brecht (Canada: Javān Publishers, 2007)؛ Basic Persian – A Grammar and Workbook [English] (London: Routledge, 2012)؛ Intermediate Persian – A Grammar and Workbook [English] (London: Routledge, 2013)

سعید یوسف در شعرهایش بیشتر به زمینه‌های اجتماعی و سیاسی می‌پردازد و حتی در شعرهای عاشقانه‌اش هم رگه‌هایی از دردهای اجتماعی را می‌توان دید. وی زبانی ساده و روان دارد و از آوردن کلمات و عبارات ساده و به اصطلاح کوچه‌ و بازاری در شعرش ابایی ندارد. تا جایی که من اشعار وی را مطالعه کردم می‌توانم بگویم بیشتر دغدغه‌ی محتوا دارد تا فرم؛ و همانند شاعرانی مانند ایرج‌میرزا، عشقی و برخی از شاعران مشروطه برای او یک دستی زبان در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. تسلط و علاقه‌ی او به شعر فرنگی را نیز می‌توان در جای‌جای شعرش مشاهده کرد. همچنین به نظر من تاثیر شاعران مشروطه در شعر ایشان پررنگ است. در ادامه نمونه‌هایی از اشعار سعید یوسف را با هم می‌خوانیم:

می‌توان گاهی مردد شد.
رد پایی هست؛ شاید رد پاهایی؛
نیز، می‌دانیم،
رد پا را هست معنایی:
رد پا یعنی که از اینجا کسی رد شد
رد پا، ردی است از تنها یکی گام و همین، اما؛
بی‌خبر از گام‌های دیگرست و آن‌چه‌ها کاندر پی‌اش آید:
می‌رسد شاید به راهی، شاید اما پرتگاهی، حفره‌ای، چاهی.
اندکی آیا دچار شک نباید شد؟
ور کسی شک کرد، باید طرد کرد او را و باید گفت مرتد شد؟
رد پا یعنی که از اینجا کسی رد شد.
با تو از یک گام می‌گوید که لرزان بوده یا محکم؛
بوده از یک مرد یا زن؛ با تأنی یا شتابان یا تفرّج‌گر.
هست در هر رد پایی سمت و سویی نیز،
رنگ و بویی هم.
هست گاهی رد پایی از عزیزی، آشنایی، همرهی، یاری.
ما نمی‌دانیم، اما تا کجا رفته ست.
اندکی آن سوترک شاید که دیواری
راه بر او بست- یا با مانعی دیگر
راه او سد شد
وان سرود سرخوشی یک آه ممتد شد.
رد پا یعنی که از اینجا کسی رد شد.

بازگردیم؟
می‌توان برگشت.
می‌توان بر سنگی پیغامی نیز نوشت
و گذاشت
و گذشت.
می‌توان گفت
با سر افرازی حتّی
که ندانستیم.
می‌توان افزود:
پیش‏ رفتن را
در جهلِ مرکب
ما نیز
می‌توانستیم.
شاید این برگشتن، جمع شدن باشد مانندِ فَنَر
شاید این برگشتنْ پژواکی باشد از بانگی در کوهستان
شاید این برگشتنْ بازْدَمی سختْ حیاتی باشد.
می‌توان کرد به هر چیز نظر
با نگاهی دیگرگونه کنون؛
می‌توان در واپس‏ رفتن نیز،
چون تقلاّی سرگینْ‌غلتان،
دید زیبائی از وصفْ برون.
می‌توان شب را باور کرد.
می‌توان در جائی کرد اُتراق
خستگی در کرد.
می‌توان از نو کرد آغاز.
می‌توان شمعی دیگر افروخت
و مدادی دیگر سر کرد
و نوشت
و گذاشت
و گذشت.
می‌توان برگشت.

خطوط جبهه در آن دور جابجا شده اند
و خانه هائی ویران و دود زده
سه بار دست به دست شدند
و حال بی صاحب مانده و رها شده اند
و در چراگاهی چند گاو لاغر
گرسنه مانده و گیج اند و بی کس اند
گروهی از زنها، بچه ها،
کنارِ ریلِ قطارند منتظر
که نعشها برسند

(برای بهمن آژنگ)
باورت می‌شود؟
سال پنجاه بود،
حال، پنجاه سال می‌گذرد.
شال زردت تکان خورَد در باد.
و چه آرام، گردِ قوزکِ پا،
می‌خورَد پیچ و مثلِ خواب و خیال
مارِ خوش خطّ و خال می‌گذرد.
گَردِ پیری نشسته بر سر و روی.
نتکانیم گَرد را از تن؟
وقت جاروب و رُفت و روب نشد؟
و ببینم، رفیق،
چیست این لکّه، چیست این سوراخ؟
رفت پنجاه سال و در سرِ تو
جای تیرِ خلاص خوب نشد؟

تا مقدمِ سپیده دمان می‌رویم ما
تا هست پای رفتن‌مان می‌رویم ما
با باد، می‌رویم چو عطرِ شکوفه ها
در جوی، همچو آب روان می‌رویم ما
بر شاخه‌های باغ می‌آییم سبز و سرخ
با برگ‌های زردِ خزان می‌رویم ما
بیرون کشیده رختِ خود از ورطه‌ی وحوش
تا سرزمینِ آدمیان می‌رویم ما
آن‌جا که غیرِ خنده و غوغای کودکان
از های و هوی نیست نشان می‌رویم ما
(پیران ببین به سوکِ جوانان نشسته‌اند:
در این دیارِ شوم، جوان می‌رویم ما)

کلام خویش چو گفتی، کلام او بشنو!
همین نه گفته خود را، که «گفتگو» بشنو!
همین نه هرچه خوشایندِ شخصِ توست؛ تو را
دو گوش بهرِ چه دادند؟ از دو سو بشنو!
بسا که نیست خوشایندت آنچه می‌گویند؛
مترس ازینکه به گوشت رود فرو! بشنو!
ز هر کسی سخنِ راست را شنید توان:
اگر که دوست تو را گوید، ار عدو، بشنو!
گلایه ای کس اگر گفت از تو در برِ غیر
و گر به نزدِ تو گویند و روبرو، بشنو!
دلی که شکوه کند از شکنجِ زنجیری
به گوش گیر تو آن شکوه، مو به مو بشنو!
اگر گلایه‌ای از سنگِ بیستون گویند،
حدیثِ سنگدلی‌هایش از سبو بشنو!
نسیم، خوش وزد، امّا حدیثِ آن گلِ سرخ
که گشته پرپر ازین بادِ هرزه پو بشنو!
بسنج پندِ مرا نیک و گر نکو یابی
به گوشِ هوش نیوش از من و نکو بشنو!

مداد، مسئله اش انتشارِ آگاهی ست
مرامِ دفترِ کاهی برابری خواهی ست
مداد چرخد و هر سو دَوَد به هر صفحه
که ازدیادِ خطوط از کمالِ آگاهی ست
ببین صفی ز اَلِف های انقلاب اینجا
به سوی دالِ دژِ دشمنان ما راهی ست
ببین به سرکشِ این کاف ها: چو روسری ای
که پر زنان سرِ چوبی چو کفتری چاهی ست
ببین کشیدگی «سین»، ببین به سرکشِ «گاف»،
که جمع شان چو نسیمِ خوشِ سحرگاهی ست
ببین به پرچم و این جمعِ نقطه ها در «پ»
که یادگارِ جوانانِ سالِ پنجاهی ست
مداد، ناشرِ آگاهی است و بس، که جز این
هر اتّهام که بر او کسی زند، واهی ست
به اتّهامِ تخطّی ز خطّ آزادی
شکسته خط کش و در حال معذرت‌خواهی ست


از نسلِ آن اخترِ بی افولیم
از جنسِ کوه و تفنگِ دولولیم
با شاخه هائی که غرقِ شکوفه ست
استاده در چارراهِ فصولیم
این گل ببوئید و برگی بچینید
ما پر نثاریم، ما پر شمولیم
قدری، بفهمی نفهمی، دلیریم
قدری، بفهمی نفهمی، چپولیم
ترسی نداریم و تنها به راهیم
در جنگ با لشکری نرّه غولیم
از اینکه عالم در این وضع و حال است
ما هم، بفهمی نفهمی، ملولیم
گر اهلِ قالید، ما را نیابید
گر اهلِ حالید، سهل الوصولیم
دادندمان وعده‌ی وصل روزی
عمری ست در انتظار وصولیم
راهی ست این زندگی پر خروجی
ما بیشتر در خیال دخولیم
ما را چه بسیار در درسِ این عشق
تجدید کردند و حالا قبولیم

ای فصلِ بِهارِ ای کتابَه
ای ساخْت پور اَخْم و تَخْم و بِرْزَخ!
یا جَـْلَه و سِیْل و سوزِ برفَه
یا اَفْتُوِ داغ و باد و دُلَّخ
قوم و رِگ و خارِ خوشکه از دَم
چاردوبَرِ ما هَزار فِرْسَخ
امّا مو و تو دو تا دِرَخْتِم
پوشیدَه قِبای سُوْزِ نَخ‌نَخ
اَستیدَه دِ مینِ ای بیابو
ریشَه دِ زِمینِ ای بیابو
کیْ بود مُو و تو بودِم اوساخت
قُچّاق و رِشیدْ هَم‌سَرِ لوک
حالا دِگَه چند سالَه رِفْتَه
مویایْ سَرِما سِفِدْ تَک و توک
روزِمْ خَـْمَه که ما خَـْبودِم
دو پیرِ لِمَشْتِ جیشْت و عِنّوک
دو دایِ شِگِستَه و خِرَ بَه
دو لِتِّه‌ی پَـْرَه، پودَه، پِتّوک
ما بَلِّ هَمِم، بِرِیْ هَمِم ما
تا هَستِمْ ما، خِدِیْ هَمِم ما
مارْ جَـْهِل و خوم گِریفْت دِنْیا
اَنْداخْ دِ اَتیش‏ و کرد پُختَه
اَجّاش خِبَرُم مِگی نِدَ رَه
از ماستِ تُروشِ که فُرُختَه
غَـْفِل، که اَخِر خَـْکرد کورِش
دود و دَمِ خِرمِنای سُختَه
ماهارْ که دِ گور خَـْکرد، امّا
گورِ خودِشُم خَـْکند اَزُختَه
خِندیدَه که مارْ دیَه دِ زِندو
فِردام خَـگِریست و مار خَـخِندو
اِیْ اَبرِ کنیسک خوشک بی نَم
کیْ از تو خَـْرَفت آسِمو پاک؟
اُوْهایِ خُنوک شیری از تو
کی واز بِدَر خَـْقُـلّی، اِی خاک؟
کی تُور خَـْگُلُندَن از نُوْ، اِی توی؟
کی خوشَه خَـْکرْدی از نُوْ، اِی تاک؟
کی واز خَـْخُندی از قِفَستِت
اِی مُرغِ سَکول مَکولِ غِمناک؟
وَختِ اَتیشِ نِمُندَه بَـْشَه؟
یا وَختِ نِه دوی، نِه کندَه بَـْشَه؟

تربت دِگه مُر مونِ خیابوش نِخَـْدی
حُکمِ قِدیما دوبَرِ مِیدوش نِخَـْدی
پیشکوش سَرِ جاشَه، ولی هیشکِه دِگَه مُر
لَم دایَه دِ سِیکاش و لُوِْ جوش نِخَـْدی
با چرخ چه جولونِ مِدایُم مُو دِ تربت
هیشکِه دِگَه او چرخ و او جولوش نِخَـْدی
چَشمِ مو دِگَه تِپِّه ی باغ‌ملّیِ شَهرِر
با سُوْزی و گُل‌های فِراووش نِخَـْدی
از خَنِه‌ی ما هیچِّه نِمُندَه، دگه چَشمُم
او خَـْنَه رِ با بیدِش و ناجوش نِخَـْدی
آقای خِطیبی که کُتاب دیشت و مِجِلَّه
مُر مونِ کتاباش و دِ دیکّوش نِخَـْدی
آقای نِجَف‌زاده، دِبیرِ ادِبیّات
بَلِّ مُو دِگَه بِچِّه‌ی باهوش نِخَـْدی
او دخترِ که وِر رَدِ او بودُم و حِیروش
مُر وِر رَدِش و عاشق و حِیروش نِخَـْدی

سعید یوسف

فتح الله میرزا قهرمان

فتح الله میرزا

سعید یوسف بهمن آژنگ

سعید یوسف

سعید یوسف، ۱۴۰۳ عکس از یوتیوب

سعید یوسف، ۱۴۰۳ عکس از یوتیوب


برچسب‌ها: سعید یوسف, شاعران تربت حیدریه, تربت حیدریه, بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۴ساعت 12:1  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شعر محلی تربت؛ یاد تربت، تربت دگه مر مین خیابوش نخدی؛ سعید یوسف

سعید یوسف در 1327 در تربت حیدریه به دنیا آمده است. از دانشگاه مشهد لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته است. بعد برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان رفته است و در رشته‌های ادبیات انگلیسی و ادبیات آلمانی از دانشگاه فرانکفورت فوق لیسانس گرفته است. بعد به کانادا رفته است و از دانشگاه تورنتو دکترای ادبیات تطبیقی گرفته و از سال 2002 به بعد در دانشگاه شیکاگو مشغول تدریس زبان و ادبیات فارسی است. وی همچنین در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و نقد ادبی فعالیت می‌کند.

نکاتی چند جهت بهتر خواندن شعر گویشی

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/post-2802.aspx

نسخه‌ی صوتی شعر با صدای شاعر

http://s8.picofile.com/file/8344722468/yaad_e_torbat.m4a.html

 

پیش از این یک ترکیب‌بند بسیار زیبا از آقای سعید یوسف منتشر کرده بودم که به نام بهار که مورد توجه دوستان قرار گرفت. شعر بهار به گویش تربتی سروده شده بود. وقتی فهمیدم این شعر تنها شعر تربتی جناب یوسف است بسیار متاسف شدم که شاعر به این خوبی با این میزان تسلّط بر گویش تربت و استعداد شاعری چرا تنها یک شعر تربتی باید داشته باشد. چند روز پیش که یک شعر تربتی دیگر از ایشان خواندم بسیار خوشحال شدم. در ادامه این غزل زیبا را با هم می‌خوانیم.

 

تربت دِگه مُر مونِ خیابوش نِخَـْدی

حُکمِ قِدیما دوبَرِ مِیدوش نِخَـْدی

پیشکوش سَرِ جاشَه، ولی هیشکِه دِگَه مُر

لَم دایَه دِ سِیکاش و لُوِْ جوش نِخَـْدی

با چرخ چه جولونِ مِدایُم مُو دِ تربت

هیشکِه دِگَه او چرخ و او جولوش نِخَـْدی

چَشمِ مو دِگَه تِپِّه ی باغ‌ملّیِ شَهرِر

با سُوْزی و گُل‌های فِراووش نِخَـْدی

از خَنِه‌ی ما هیچِّه نِمُندَه، دگه چَشمُم

او خَـْنَه رِ با بیدِش و ناجوش نِخَـْدی

آقای خِطیبی که کُتاب دیشت و مِجِلَّه

مُر مونِ کتاباش و دِ دیکّوش نِخَـْدی

آقای نِجَف‌زاده، دِبیرِ ادِبیّات

بَلِّ مُو دِگَه بِچِّه‌ی باهوش نِخَـْدی

او دخترِ که وِر رَدِ او بودُم و حِیروش

مُر وِر رَدِش و عاشق و حِیروش نِخَـْدی

 

آذر 1397؛ سعید یوسف

***

تربت دِگه مُر مونِ خیابوش نِخَـْدی

حُکمِ قِدیما دوبَرِ مِیدوش نِخَـْدی

1- تربت دیگر مرا میان خیابانش نخواهد دید/ مانند قدیم‌ها اطراف میدانش نخواهد دید.

پیشکوش سَرِ جاشَه، ولی هیشکِه دِگَه مُر

لَم دایَه دِ سِیکاش و لُوِْ جوش نِخَـْدی

2- پیشکوهش سر جایش است، ولی هیچکس دیگر مرا/ لم داده در سایه و لب جویش (اشاره به پیشکوه) نخواهد دید. (پیشکوه دامنه‌ی کوه سه‌قلّه است که در گویش تربتی «پیشکو» (pišku) تلفّظ می‌شود مکانی‌ست تفریحی‌ست در تربت حیدریه. «سِیکا» (seykâ) همان سایه است در مقابل «اَفتُوْ» یعنی آفتاب)

با چرخ چه جولونِ مِدایُم مُو دِ تربت

هیشکِه دِگَه او چرخ و او جولوش نِخَـْدی

3- با دوچرخه چه جولانی می‌دادم من در تربت/ هیچکس دیگر آن دوچرخه و آن جولانش را نخواهد دید.

چَشمِ مو دِگَه تِپِّه ی باغ‌ملّیِ شَهرِر

با سُوْزی و گُل‌های فِراووش نِخَـْدی

4- چشم من دیگر تپّه‌ی باغملّی شهر را/ با سبزی و گُل‌های فراوانش نخواهد دید. (باغملّی تربت بر تپّه‌ای در مرکز شهر واقع شده است)

از خَنِه‌ی ما هیچِّه نِمُندَه، دگه چَشمُم

او خَـْنَه رِ با بیدِش و ناجوش نِخَـْدی

5- از خانه‌ی ما هیچ‌چیز نمانده، دیگر چشمم/ آن خانه را با بیدش و ناژویش نخواهد دید. («در گوش تربتی درخت کاج را «نَـْجو» (nāju) می‌گویند)

آقای خِطیبی که کُتاب دیشت و مِجِلَّه

مُر مونِ کتاباش و دِ دیکّوش نِخَـْدی

6- آقای خطیبی که کتاب داشت و مجلّه/ مرا میان کتاب‌هایش و در مغازه‌اش نخواهد دید. («خطیبی» از قدیمی‌ترین کتاب‌فروشی‌های تربت بوده که چند نسل است کتابفروشی دارند و امروز هم در خیابان فردوسی جنوبی مغازه دارند. «دیکو» (diku) تلفّظ گویشی دکان است)

آقای نِجَف‌زاده، دِبیرِ ادِبیّات

بَلِّ مُو دِگَه بِچِّه‌ی باهوش نِخَـْدی

7- آقای نجف زاده دبیر ابیات/ مانند من دیگر بچّه‌ی باهوش نخواهد دید. (مصرع اوّل این بیت اشاره دارد به استاد احمد نجف زاده که سالیان سال در دبیرستان‌های تربت ادبیات درس داده‌اند و امروز هم به تربیت و راهنمایی شاعران تربت مشغولند)

او دخترِ که وِر رَدِ او بودُم و حِیروش

مُر وِر رَدِش و عاشق و حِیروش نِخَـْدی

8- آن دختری که دنبال او بودم و حیرانش/ مرا دنبال خود و عاشق و حیرانش نخواهد دید. («وِر رَد» یعنی بر اثر به دنبال و در تعقیب.

***

توضیح ابیات:

بهمن صباغ زاده

13/9/1397

خراسان؛ تربت حیدریه


برچسب‌ها: شعر محلی تربت, شعر محلی سعید یوسف, دانلود شعر تربتی صوتی, سعید یوسف
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷ساعت 18:37  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شعر محلی تربت؛ بهار، ترکیب‌بند؛ ای فصل بهار ای کتابه؛ سعید یوسف

سعید یوسف در 1327 در تربت حیدریه به دنیا آمده است. از دانشگاه مشهد لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته است. بعد برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان رفته است و در رشته‌های ادبیات انگلیسی و ادبیات آلمانی از دانشگاه فرانکفورت فوق لیسانس گرفته است. بعد به کانادا رفته است و از دانشگاه تورنتو دکترای ادبیات تطبیقی گرفته و از سال 2002 به بعد در دانشگاه شیکاگو مشغول تدریس زبان و ادبیات فارسی است. وی همچنین در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و نقد ادبی فعالیت می‌کند.

نکاتی چند جهت بهتر خواندن شعر گویشی

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/post-2802.aspx

نسخه‌ی صوتی شعر با صدای بهمن صباغ زاده

http://s6.picofile.com/file/8265695634/bahar_saeed_yusof.MP3.html

نسخه‌ی PDF شعر

http://s6.picofile.com/file/8265700126/bahar_saeed_yusof.pdf.html

 

این ترکیب‌بند یکی از نمونه‌های خوب شعر تربتی است که در سال‌های اخیر دیده شده است. چقدر متاسف شدم وقتی فهمیدم شاعر این شعر آقای سعید یوسف تنها همین یک شعر را به گویش تربتی سروده است. با آقای سعید یوسف به لطف روزبه قهرمان پسر ارشد زنده‌یاد محمد قهرمان آشنا شدم. ایشان خواهرزاده‌ی محمد قهرمان هستند. آقای یوسف فرزند مرحوم عشرت قهرمان است که در شعر «نکیسا» تخلص می‌کرد و ده‌ها مجموعه‌ شعر به قلم ایشان منتشر شده است.

وقتی این شعر آقای سعید یوسف را خواندم به یاد ترکیب‌بندی به نام «دِردِ دل» از محمد قهرمان افتادم که در کتاب خدی خدای خودم با عنوان شعر شماره‌ی 23 چاپ شده است. قهرمان در این ترکیب‌بند 18 بندی که 90 بیت دارد با خدا سخن می‌گوید و بعد روی سخن را به تقدیر و چرخ و آسمان و شب و روز و ... می‌کند و سفره‌ی دلش را باز می‌کند. «اِی او که دِ بال سَر نِشِستی/ قربونِ خداییِت بِگِردُم/ هر بد که تو وِر سَرُم دُوُندی/ گفتُم خُبَه گیلِه‌یِ نِکِردُم/ ...» (این ترکیب‌بند در آرشیو وبلاگ موجود است) خوشبختانه استاد قهرمان تاریخ سرودن اشعارشان را قید کرده‌اند و با توجه به تاریخ سروده شدن این ترکیب‌بند که آذر 1354 است می‌شود فهمید که تحت تاثیر ترکیب‌بند بهار سعید یوسف بوده‌اند. مرادم از اشاره به این موضوع این بود که بگویم شعری آن‌هم به گویش تربت که بتواند مرحوم قهرمان را تحت تاثیر قرار دهد بی‌شک ویژگی‌های برجسته‌ی بسیاری دارد.

از نکته‌های برجسته‌ی این ترکیب‌بند استفاده‌ی مناسب از فعل‌های مستقبل است که در گویش تربت متفاوت با گویش معیار به زبان می‌آید. تصویرهای زنده و زبان روان و صمیمی از ویژگی‌های بارز این شعر است. در ادامه با هم این ترکیب‌بند زیبا را می‌خوانیم.

 

ای فصلِ بِهارِ ای كُتابَه

ای ساخْت پور اَخْم و تَخْم و بِرْزَخ!

یا جَـْلَه و سِیْل و سوزِ برفَه

یا اَفْتُوِ داغ و باد و دُلَّخ

قوم و رِگ و خارِ خوشكَه از دَم

چاردوبَرِ ما هَزار فِرْسَخ

امّا مو و تو دو تا دِرَخْتِم

پوشیدَه قِبای سُوْزِ نَخ‌نَخ

اَستیدَه دِ مینِ ای بیابو

ریشَه دِ زِمینِ ای بیابو

 

كِیْ بود مُو و تو بودِم اوساخت

قُچّاق و رِشیدْ هَم‌سَرِ لوك

حالا دِگَه چند سالَه رِفْتَه

مویایْ سَرِما سِفِدْ تَك و توك

روزِمْ خَـْمَه كه ما خَـْبودِم

دو پیرِ لِمَشْتِ جیشْت و عِنّوك

دو دایِ شِگِستَه و خِرَ ْبَه

دو لِتِّه‌ی پَـْرَه، پودَه، پِتّوك

ما بَلِّ هَمِم، بِرِیْ هَمِم ما

تا هَستِمْ ما، خِدِیْ هَمِم ما

 

مارْ جَـْهِل و خوم گِریفْت دِنْیا

اَنْداخْ دِ اَتیش‏ و كِرد پُختَه

اَجّاش خِبَرُم مِگی نِدَ ْرَه

از ماستِ تُروشِ كه فُرُختَه

غَـْفِل، كه اَخِر خَـْكِرد كورِش

دود و دَمِ خِرمِنای سُختَه

ماهارْ كه دِ گور خَـْكِرد، امّا

گورِ خودِشُم خَـْكَند اَزُختَه

خِندیدَه كه مارْ دیَه دِ زِندو

فِردام خَـگِریست و مار خَـخِندو

 

اِیْ اَبرِ كِنیسكِ خوشكِ بی نَم

كِیْ از تو خَـْرَفت آسِمو پاك؟

اُوْهایِ خُنوكِ شیری از تو

كِی واز بِدَر خَـْقُـلّی، اِی خاك؟

كِی تُور خَـْگُلُندَن از نُوْ، اِی توی؟

كِی خوشَه خَـْكِرْدی از نُوْ، اِی تاك؟

كِی واز خَـْخُندی از قِفَستِت

اِی مُرغِ سَكول مَكولِ غِمناك؟

وَختِ اَتیشِ نِمُندَه بَـْشَه؟

یا وَختِ نِه دوی، نِه كُندَه بَـْشَه؟

بهار 1353؛ زندانِ شاه؛ سعید یوسف

***

 

ای فصلِ بِهارِ ای كُتابَه

ای ساخْت پور اَخْم و تَخْم و بِرْزَخ!

1- این فصل بهار این کتاب است/ این‌گونه پُر اَخم و تَخم و برافروخته! («کتاب» در گویش تربتی به صورت «کُتاب» (kotab) تلفظ می‌شود. «ساخت» (sâxt) یا «ساخ» (sâx) در گویش تربتی به معنی نحو و گونه است. «بَرزَخ» که در تربت «بِرزَخ» (berzax) تلفظ می‌شود به معنی ناراحت، عصبانی و برافروخته از خشم است. در فرهنگ معین نیز به این معنی اشاره شده است. ظاهرا این اصطلاح به همین معنی تا قرن هشت مصطلح بوده است چنانچه در منظومه‌ی «خورشید و جمشید»، سلمان ساوجی در وصفِ شیری که قصد حمله به ملِک‌جمشید را دارد می‌گوید: «دو چشمش چون دو دُر در عین برزخ/ دهان و سر چو چاهِ ویل و دوزخ». در این بیت شاعر با تعجب می‌گوید بهار که زیباترین فصل سال است نباید این‌گونه باشد و در بیت بعد به تصویر کردن این بهار می‌پردازد.)

یا جَـْلَه و سِیْل و سوزِ برفَه

یا اَفْتُوِ داغ و باد و دُلَّخ

2- یا تگرگ و سیل و سرمای برف است/ یا آفتاب داغ و باد و گرد و خاک (در گویش تربت تگرگ را «جَـْلَه» (jāla) یعنی ژاله می‌گویند. «سوز» (suz) یعنی سرمایی که پوست را بسوزاند و به پوست آزار برساند. در گویش تربتی «دُلَّخ» (dollax) یا «دُلِّخ‌باد» (dollexbâd) بادی است که همراه با گرد و خاک باشد. دولت‌آبادی در شاهکار خود «کلیدر» اصطلاح «دودلاخ» (dud lâx) را این‌گونه آورده است: «امنیه‌ها بر اسب‌ها نشستند. زن‌ها به دور «کلمیشی» گرد آمدند… دودلاخی از خاک بر رد سواران بر جا ماند.)

قوم و رِگ و خارِ خوشكَه از دَم

چاردوبَرِ ما هَزار فِرْسَخ

3- قُم و ریگ و خارِ خشک است به تمامی/ اطراف ما هزار فرسنگ («قوم» (gum) به معنی شن نرمی است که در مناطق کویری خراسان یا حاشیه‌ی کویر به وفور یافت می‌شود با باد جابه‌جا می‌شود و تپه‌ماهورهای کوچکی را پدید می‌آورد. «رِْگ» (rēq) که با کسره‌ی کشیده تلفظ می‌شود تلفظ تربتی ریگ است. «خوشک» (xušk) نیز تلفظ گویشی خشک است در مقابل تر و خیس. «از دَم» به معنی از یک کنار، یک‌سره و به تمامی است. «چاردوبَر» به معنی اطراف و هر چهار طرف است. «فِرسَخ» (fersax) تلفظ گویشی فرسنگ است که از واحدهای مسافت در قدیم بوده است. هر فرسنگ یا فرسخ معادل شش کیلومتر امروزی می‌شود.)

امّا مو و تو دو تا دِرَخْتِم

پوشیدَه قِبای سُوْزِ نَخ‌نَخ

4- اما من و تو دو تا درخت هستیم/ پوشیده قبای سبز نَخ‌نما (در گویش تربت سبز را «سُوْز» (sowz) به وزن حوض تلفظ می‌کنند. «نَخ‌نَخ» به معنی نَخ‌نما و پوسیده و فرسوده است.)

اَستیدَه دِ مینِ ای بیابو

ریشَه دِ زِمینِ ای بیابو

5- ایستاده در میان این بیابان/ ریشه در زمین این بیابان (در گویش تربت بیابان را گاه «بیَـْبو» (biyābu) و گاه «بیَـْوو» (biyāvu) تلفظ می‌کنند.(

 

كِیْ بود مُو و تو بودِم اوساخت

قُچّاق و رِشیدْ هَم‌سَرِ لوك

6- کی (چه وقت) بود من و تو بودیم آن گونه / تنومند و بلندبالا مانند شتر نر («ساخت» (sâxt) یا «ساخ» (sâx) در گویش تربتی به معنی نحو و گونه است. «قُچاّق» (goččâg) در گویش تربتی هم به معنی فربه و تنومند و هم به معنی قدرتمند و قُلدُر است. «رِشید» (rešid) نیز در تربتی به معنی خوش‌قد و بالا و خوش‌هیکل به کار می‌رود. «هَم‌سَر» (hamsar) یعنی مانند، شبیه و هم‌قدر. «لوک» (luk) به معنی شتر کم‌موی بارکش و شتر نر درشت‌هیکل است و در این بیت کنایه از قوی‌بنیه بودن است.)

حالا دِگَه چند سالَه رِفْتَه

مویایْ سَرِما سِفِدْ تَك و توك

7- حالا دیگر چند سال است که شده/ موهای سر مان سفید تک و توک (روزگار جوانی گذشته است و دیگر برخی از موهای سر من و تو سفید شده است.)

روزِمْ خَـْمَه كه ما خَـْبودِم

دو پیرِ لِمَشْتِ جیشْت و عِنّوك

8- روزی خواهد آمد که ما خواهیم بود/ دو نفر پیر کثیف و زشت و نق‌نقو («خَـْمَه» (xāma) یا «خَئَمَه» (xaāma) در گویش تربتی به معنی «خواهد آمد» است. به طور کلی در گویش تربتی وقتی «خَـْـ» بر سر فعل می‌آید آن را مستقبل می‌کند. در زبان معیار برای ساختن فعل مستقبل «خواه + شناسه + بُنِ ماضی» می‌شود مانند «خواهَم گفت»، «خواهی گفت»، «خواهد گفت» و ... ؛ اما در گویش تربتی «خواه + بُنِ ماضی + شناسه» می‌شود مانند «خواه گفتَم»، «خواه گفتی»، «خواه گفت» و ... که در گویش محلی به صورت «خَـْگُفتُم»، «خَـْگُفتی»، «خَـْگُفت» و ... تلفظ مي‌شود. «خَـْبودِم» یعنی خواهیم بود. باید دقت داشت که در تربت عدد دو با هجای کشیده (du) و به وزن قو تلفظ می‌شود. «لِمَشت» (lemašt) در گویش تربتی به معنی کثیف و ناپاکیزه، «جیشت» (jišt) به معنی زشت و «عِنّوک» (ennuk) به معنی نق‌نقو یعنی کسی که نق نق کند است. در مورد «عِنّوک» بد نیست این توضیح را هم اضافه کنم که «ـوک» که در آخر این کلمه آمده است در گویش تربتی کلمه را فاعلی می‌کند مانند «تِرسوک» به معنی کسی که می‌ترسد یا «مُنّوک» به معنی کسی که مُن مُن می‌کند، یعنی مبهم سخن می‌گوید. حالا اگر نق‌نق کردن را عِن‌عِن کردن در نظر بگیریم «عِنّوک» یعنی کسی که عِن‌عِن می‌کند یا به عبارت بهانه‌گیر و نق‌نقو است.)

دو دایِ شِگِستَه و خِرَ ْبَه

دو لِتِّه‌ی پَـْرَه، پودَه، پِتّوك

9- دو دیوار شکسته و خراب/ دو پارچه‌ی پاره و پوسیده و فرسوده (باید دقت داشت که در تربت عدد دو با هجای کشیده (du) و به وزن قو تلفظ می‌شود. در گویش تربتی دیوار را «دای» (dây) می‌گویند. در لغت‌نامه «دای» به معنی رده یا چینه‌ی دیوارِ گِلی آمده است اما در گویش تربتی به طور کلی دیوار گِلی و یا دیگر دیوارها را نیز «دای» می‌گویند. «لِتَّه» (letta) در گویش تربتی به معنی تکه پارچه‌ی بی‌ارزش است. «پَـْرَه» (pāra) همان پاره است که در گویش تربتی با فتحه‌ی کشیده تلفظ می‌شود مانند «خَـْنه» (xāna) به جای خانه. تربتی‌ها پوسیده را «پوده» (puda) می‌گویند اگر اشتباه نکنم یعنی چیزی که تارش پوسیده و ریخته و تنها پودش بر جای مانده است. دیگر این که اصطلاح «پیر و پوده» (piro puda) نیز در گویش تربتی‌ها زیاد به کار برده می‌شود که کنایه از پیر شدن و از کار افتادن است. «پِتّوک» (prttuk) به معنی فرسوده و پوسیده می‌باشد و غالبا در مورد پارچه‌های کهنه‌ای که زود پاره می‌شوند به کار می‌برند.)

ما بَلِّ هَمِم، بِرِیْ هَمِم ما

تا هَستِمْ ما، خِدِیْ هَمِم ما

10- ما مانند هم هستیم، برای هم هستیم ما/ تا هستیم ما با هم هستیم ما («بَلّ» (ball) در گویش تربتی به معنی مثل، مانند، مشابه و نظیر است. مثلا می‌گویند: «ای بَلِّ اویَه» یعنی این مثل آن است. «تَلّ» (tall) و «چَلّ» (čall) هم مترادف «بَلّ» است و گاه به صورت «بَلّ و تَل» یا «بَلّ و چَل» استفاده می‌شود؛ مثلا می‌گویند «ایم بَلّ و تَلِّ هَمویَه» یعنی این هم مثل و مانند همان است. «خِدِی» در گویش تربتی به معنی «با» و «همراه با» است.)

 

مارْ جَـْهِل و خوم گِریفْت دِنْیا

اَنْداخْ دِ اَتیش‏ و كِرد پُختَه

11- ما را جوان و خام گرفت دنیا/ انداخت در آتش و پخته کرد («جَـْهِل» (jāhel) یا جاهل در گویش تربتی به معنی جوان است و بار منفی‌ای ندارد. «خوم» (xum) تلفظ گویشیِ خام است در مقابل پخته.)

اَجّاش خِبَرُم مِگی نِدَ ْرَه

از ماستِ تُروشِ كه فُرُختَه

12- اصلا خبر هم می‌گویی ندارد/ از ماست ترشی که (به ما) فروخته است (معنی بیت به طور کلی این است که دنیا که به ما کلک زده است به روی خودش هم نمی‌آورد. در گویش تربتی «اَجّاش» (ajjâš) را در معنی هرگز و اصلا و ابدا به کار می‌برند. «اَجّاش» مخفف «از جایش» است مثلا وقتی در گویش تربتی  گفته شود: «اَجّاش نُمُرُم» (ajjâš nomorom) یعنی هرگز نمی‌روم، عمرا که بروم. تربتی‌ها تُرش را «تُروش» (toruš) تلفظ می‌کنند.)

غَـْفِل، كه اَخِر خَـْكِرد كورِش

دود و دَمِ خِرمِنای سُختَه

13- غافل است که آخر او را کور خواهد کرد/ دود و دَم خرمن‌های سوخته («غَـْفِل» (gāfel) با فتحه‌ی کشیده بر روی حرف اول تلفظ گویشی غافل است. «خَـْکِرد» (xakerd) در گویش تربتی معادل خواهد کرد است.)

ماهارْ كه دِ گور خَـْكِرد، امّا

گورِ خودِشُم خَـْكَند اَزُختَه

14- ما ها را در گور خواهد کرد اما/ گور خودش را هم خواهد کند تا آن وقت («خَـْکِرد» (xakerd) و («خَـْکَند» (xakand) در گویش تربتی معادل «خواهد کرد» و «خواهد کند» است. «اَزُختَه» (azoxta) در گویش تربتی معادل از آن وقت، تا آن زمان، تا آن موقع است. راستش این اصطلاح را از زمان کودکی تا حال نشنیده بودم و الان که در این شعر آن را خواندم یادم آمد که در امیرآباد که زادگاه مادرم است و من گاه در کودکی تابستان‌ها را آن‌جا سپری می‌کردم این اصطلاح را چند بار شنیده بودم.)

خِندیدَه كه مارْ دیَه دِ زِندو

فِردام خَـگِریست و مار خَـخِندو

15- خندیده است که ما را دیده در زندان/ فردا هم خواهد گریست و ما را خواهد خنداند. (ابیات فوق همه خطاب به دنیاست و هر چه آن‌چه شاعر را به زندان انداخته است. «خَگِریست» (xagerist) معادل خواهد گریست و گریه خواهد کرد. «خَخِندو» (xaxevdu) یعنی خواهد خنداند، باعث خنده‌ی ما خواهد شد.

 

اِیْ اَبرِ كِنیسكِ خوشكِ بی نَم

كِیْ از تو خَـْرَفت آسِمو پاك؟

16- ای ابر خسیس خشک بی‌نم/ کی از تو خواهد شد آسمان پاک (در گویش تربتی «کِنِس» به معنی خسیس و لئیم‌الطبع را «کِنِسک» (kenesk) تلفظ می‌کنند. «خَرَفت» (xaraft) یعنی خواهد رفت، خواهد شد.(

اُوْهایِ خُنوكِ شیری از تو

كِی واز بِدَر خَـْقُـلّی، اِی خاك؟

17- آب‌های خُنَکِ شیرین از تو/ کی باز بیرون خواهد جوشید، ای خاک؟ («خُنوک» (xonuk) تلفظ گویشی خنک و «شیری» (širi) تلفظ گویشی شیرین است. «خَقُلّی» (xagolli) یعنی خواهد قُلید، خواهد جوشید، قُل‌قُل خواهد کرد. در گویش تربتی جوشیدن را «قُلّیدَن» (gollidan) و یا قُلیَّن (golliyan) می‌گویند.)

كِی تُور خَـْگُلُندَن از نُوْ، اِی توی؟

كِی خوشَه خَـْكِرْدی از نُوْ، اِی تاك؟

18- کی تو را تکان خواهند داد از دوباره، ای درخت توت؟/ کی خوشه خواهی کرد از دوباره، ای تاک؟ «تُورْ» مخفف تو را است. در گویش تربتی علامت مفعول واسطه به صورت «ر» ساکن به کار می‌رود تُور (tor)، مُور (mor)، اور (ur) یعنی تو را، مرا، او را. «خَگُلُندَن» (xagolondan) یعنی خواهند تکاند، تکان خواهند داد. در گویش تربتی «گُلُندَن» (golondan) یا «گُلو دایَن» (goludâyan) به معنی تکان دادن و تکاندن است و این اصطلاح غالبا در خصوص درختان میوه‌دار و گاه در مورد سفره و تشک و نظایر آن به کار می‌رود. «توی» (tuy) به معنی توت است و توت درختی است با میوه‌های سفیدرنگ، کوچک، شیرین و آبدار که در خراسان به وفور یافت می‌شود و برگ این درخت غالبا خوراک کرم ابریشم می‌شود که در خراسان «کُخ‌پیلَه» گفته می‌شود و در صنعت ابریشم‌کشی ارزشمند است. «خوشه کردن» یا خوشه بستنِ تاک به معنی به بار نشتن انگور است یعنی خوشه‌های انگور از درخت تاک آویخته شود.)

كِی واز خَـْخُندی از قِفَستِت

اِی مُرغِ سَكول مَكولِ غِمناك؟

19- کی دوباره خواهی خواند از قفس‌ات/ ای مرغ افسرده‌ی غمگین؟ («خَـْخُندی» (xaxondi) یعنی خواهی خواند. «قِفَستِت» (gefastet) در گویش تربتی یعنی قفس تو. در گویش تربتی کلمه‌هایی با تلفظ مشابه را با اضافه کردن یک «ت» ساکن به آخر آن تلفظ می‌کنند که این کمک به راحت‌تر شدن تلفظ می‌کند مانند «نِفَست» (nefast)‌ به جای نفس. «مُرغ» به معنی پرنده به طور کلی است. «سَکول مَکول» (sakul makul) به معنی بی‌حوصله، افسرده، غمگین و بی حال است. اصطلاح «بی‌حال و هُمب» (bi hâlo homb) را هم در گویش تربتی داریم که مترادف با همین معنی است.

وَختِ اَتیشِ نِمُندَه بَـْشَه؟

یا وَختِ نِه دوی، نِه كُندَه بَـْشَه؟

20- وقتی آتشی نمانده باشد؟/ یا وقتی که نه دود و نه هیزمی مانده باشد؟ («دوی» (duy) همان دود است. «کُندَه» (konda) عبارت است از هیزم‌های بزرگ که معمولا با تبر قطعه قطعه می‌شود. مصرع دوم اشاره‌ای هم دارد به ضرب‌المثل دود از کنده بلند می‌شود.)

 

***

بهمن صباغ زاده

21/3/1395

خراسان؛ تربت حیدریه

***

 


برچسب‌ها: شعر محلی تربت, شعر محلی سعید یوسف, دانلود شعر تربتی صوتی, سعید یوسف
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷ساعت 18:30  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

چهار کتاب از شاعر همشهری سعید یوسف منتشر شد.

درود دوستان عزیز. جناب آقای سعید یوسف از شاعران خوب همشهری است که قبلا یک شعر تربتی ناب و زندگی‌نامه‌ی ایشان را در وبلاگ منتشر کرده‌ام. خبر خوشحال‌کننده این‌که به تازگی ایشان چهار مجموعه شعر را همزمان منتشر کرده‌اند. چون کتاب‌های ایشان در خارج از کشور منتشر شده است تنها از طریق سایت آمازون می‌شود کتاب‌های ایشان را تهیه کرد. اگر نسخه‌هایی از کتاب‌های ایشان به دستم برسد حتما راجع به این کتاب‌های بیشتر توضیح خواهم داد و در صورت امکان اشعار ایشان را بازنشر خواهم داد و یا اگر بشود با شاعران همشهری جلسه‌ی نقدی برگزار خواهیم کرد. دوستان برای آشنایی بیشتر با شاعر همشهری سعید یوسف به آرشیو وبلاگ رجوع کنید:

شعر تربتی سعید یوسف

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81

زندگینامه و اشعار سعید یوسف

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/tag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81

در ادامه یادداشتی خواهید خواند از نویسنده و شاعر همشهری آقای سعید یوسف که همراه با خبر چاپ کتاب‌های چهارگانه‌شان منتشر شده است:

 

دوستان، رفقا، عزیزان... سلام 

بیست و اندی سال بود که هیچ کتاب شعری چاپ نکرده بودم، بجز یک شعر بلند در سال 1382 (به نام جان باختگان به بوی فردائی نو، مزیّن به طرحهای زنده یاد اردشیر محصص).  وقت آن رسیده بود که سر و سامانی به شعرها بدهم و اکنون گزیده‌ای از شعرهائی را که هنوز در قالب کتاب چاپ نشده بودند – یا اصلاً به هیچ شکلی چاپ و منتشر نشده بودند – به دست چاپ سپرده‌ام، به صورت چهار کتاب:

-         از تلخیِ چای تا بکاهم (دفتری از عاشقانه‌ها).

-         و من در چشمِ خرگوشم (تأملاتی در مقولاتی)

-         از بوتۀ بوطیقا (اشعار پوئتولوژیک، یعنی اشعاری که به خود شعر می‌پردازند و به دغدغه‌های یک شاعر، یا توسّعاً به هنر و خلاقیت، با نمونه‌هائی از گفتگوهای شاعرانه با دیگر شاعران.)

-         پارسی‌گوی دگرخو (دربرگیرندهٔ اشعاری که به مسائل ملی-زبانی یا امورات غیرتی-ناموسی می‌پردازند، یا سر به سر دین و ایمان و خدا و شیخ و ملا می‌گذارند، یا به نوعی دیگر از مقولۀ طنز و هزل و اخوانیات هستند.  تعدادی شعر کودکان هم در میان آنها هست.)

دو کتاب از تلخیِ چای تا بکاهم و از بوتۀ بوطیقا را بصورت کتاب الکترونیک نیز می‌توان تهیه کرد (علاوه بر شکل چاپی) و راههائی برای سفارش آنها از داخل ایران نیز پیش‌بینی شده است.

با سپاس از عزیزانی که مرا در به سامان رسیدن این کار یاری کردند، بویژه دوست شاعرم صمصام کشفی، برای تهیهٔ کتابها می‌توانید به سایت آمازون (زیر نام Saeed Yousef) مراجعه کنید.

سعید یوسف، اردیبهشت ۱۳۹۶

 

 

 

 


برچسب‌ها: از تلخیِ چای تا بکاهم, و من در چشمِ خرگوشم, از بوتۀ بوطیقا, پارسی‌گوی دگرخو
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:59  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شعر محلی تربت؛ بهار، ترکیب‌بند؛ ای فصل بهار ای کتابه؛ سعید یوسف

سعید یوسف در 1327 در تربت حیدریه به دنیا آمده است. از دانشگاه مشهد لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته است. بعد برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان رفته است و در رشته‌های ادبیات انگلیسی و ادبیات آلمانی از دانشگاه فرانکفورت فوق لیسانس گرفته است. بعد به کانادا رفته است و از دانشگاه تورنتو دکترای ادبیات تطبیقی گرفته و از سال 2002 به بعد در دانشگاه شیکاگو مشغول تدریس زبان و ادبیات فارسی است. وی همچنین در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و نقد ادبی فعالیت می‌کند.

نکاتی چند جهت بهتر خواندن شعر گویشی

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com/post-2802.aspx

نسخه‌ی صوتی شعر با صدای بهمن صباغ زاده

http://s6.picofile.com/file/8265695634/bahar_saeed_yusof.MP3.html

نسخه‌ی PDF شعر

http://s6.picofile.com/file/8265700126/bahar_saeed_yusof.pdf.html

 

این ترکیب‌بند یکی از نمونه‌های خوب شعر تربتی است که در سال‌های اخیر دیده‌ام. چقدر متاسف شدم وقتی فهمیدم شاعر این شعر آقای سعید یوسف تنها همین یک شعر را به گویش تربتی سروده است. با آقای سعید یوسف به لطف روزبه قهرمان پسر ارشد زنده‌یاد محمد قهرمان آشنا شدم. ایشان خواهرزاده‌ی محمد قهرمان هستند. آقای یوسف فرزند مرحوم عشرت قهرمان است که در شعر «نکیسا» تخلص می‌کرد و ده‌ها مجموعه‌ شعر به قلم ایشان منتشر شده است.

وقتی این شعر آقای سعید یوسف را خواندم به یاد ترکیب‌بندی به نام «دِردِ دل» از محمد قهرمان افتادم که در کتاب خدی خدای خودم با عنوان شعر شماره‌ی 23 چاپ شده است. قهرمان در این ترکیب‌بند 18 بندی که 90 بیت دارد با خدا سخن می‌گوید و بعد روی سخن را به تقدیر و چرخ و آسمان و شب و روز و ... می‌کند و سفره‌ی دلش را باز می‌کند. «اِی او که دِ بال سَر نِشِستی/ قربونِ خداییِت بِگِردُم/ هر بد که تو وِر سَرُم دُوُندی/ گفتُم خُبَه گیلِه‌یِ نِکِردُم/ ...» (این ترکیب‌بند در آرشیو وبلاگ موجود است) خوشبختانه استاد قهرمان تاریخ سرودن اشعارشان را قید کرده‌اند و با توجه به تاریخ سروده شدن این ترکیب‌بند که آذر 1354 است می‌شود فهمید که تحت تاثیر ترکیب‌بند بهار سعید یوسف بوده‌اند. مرادم از اشاره به این موضوع این بود که بگویم شعری آن‌هم به گویش تربت که بتواند مرحوم قهرمان را تحت تاثیر قرار دهد بی‌شک ویژگی‌های برجسته‌ی بسیاری دارد.

از نکته‌های برجسته‌ی این ترکیب‌بند استفاده‌ی مناسب از فعل‌های مستقبل است که در گویش تربت متفاوت با گویش معیار به زبان می‌آید. تصویرهای زنده و زبان روان و صمیمی از ویژگی‌های بارز این شعر است. در ادامه با هم این ترکیب‌بند زیبا را می‌خوانیم.

 

ای فصلِ بِهارِ ای كُتابَه

ای ساخْت پور اَخْم و تَخْم و بِرْزَخ!

یا جَـْلَه و سِیْل و سوزِ برفَه

یا اَفْتُوِ داغ و باد و دُلَّخ

قوم و رِگ و خارِ خوشكَه از دَم

چاردوبَرِ ما هَزار فِرْسَخ

امّا مو و تو دو تا دِرَخْتِم

پوشیدَه قِبای سُوْزِ نَخ‌نَخ

اَستیدَه دِ مینِ ای بیابو

ریشَه دِ زِمینِ ای بیابو

 

كِیْ بود مُو و تو بودِم اوساخت

قُچّاق و رِشیدْ هَم‌سَرِ لوك

حالا دِگَه چند سالَه رِفْتَه

مویایْ سَرِما سِفِدْ تَك و توك

روزِمْ خَـْمَه كه ما خَـْبودِم

دو پیرِ لِمَشْتِ جیشْت و عِنّوك

دو دایِ شِگِستَه و خِرَ ْبَه

دو لِتِّه‌ی پَـْرَه، پودَه، پِتّوك

ما بَلِّ هَمِم، بِرِیْ هَمِم ما

تا هَستِمْ ما، خِدِیْ هَمِم ما

 

مارْ جَـْهِل و خوم گِریفْت دِنْیا

اَنْداخْ دِ اَتیش‏ و كِرد پُختَه

اَجّاش خِبَرُم مِگی نِدَ ْرَه

از ماستِ تُروشِ كه فُرُختَه

غَـْفِل، كه اَخِر خَـْكِرد كورِش

دود و دَمِ خِرمِنای سُختَه

ماهارْ كه دِ گور خَـْكِرد، امّا

گورِ خودِشُم خَـْكَند اَزُختَه

خِندیدَه كه مارْ دیَه دِ زِندو

فِردام خَـگِریست و مار خَـخِندو

 

اِیْ اَبرِ كِنیسكِ خوشكِ بی نَم

كِیْ از تو خَـْرَفت آسِمو پاك؟

اُوْهایِ خُنوكِ شیری از تو

كِی واز بِدَر خَـْقُـلّی، اِی خاك؟

كِی تُور خَـْگُلُندَن از نُوْ، اِی توی؟

كِی خوشَه خَـْكِرْدی از نُوْ، اِی تاك؟

كِی واز خَـْخُندی از قِفَستِت

اِی مُرغِ سَكول مَكولِ غِمناك؟

وَختِ اَتیشِ نِمُندَه بَـْشَه؟

یا وَختِ نِه دوی، نِه كُندَه بَـْشَه؟

بهار 1353؛ زندانِ شاه؛ سعید یوسف

***

 

ای فصلِ بِهارِ ای كُتابَه

ای ساخْت پور اَخْم و تَخْم و بِرْزَخ!

1- این فصل بهار این کتاب است/ این‌گونه پُر اَخم و تَخم و برافروخته! («کتاب» در گویش تربتی به صورت «کُتاب» (kotab) تلفظ می‌شود. «ساخت» (sâxt) یا «ساخ» (sâx) در گویش تربتی به معنی نحو و گونه است. «بَرزَخ» که در تربت «بِرزَخ» (berzax) تلفظ می‌شود به معنی ناراحت، عصبانی و برافروخته از خشم است. در فرهنگ معین نیز به این معنی اشاره شده است. ظاهرا این اصطلاح به همین معنی تا قرن هشت مصطلح بوده است چنانچه در منظومه‌ی «خورشید و جمشید»، سلمان ساوجی در وصفِ شیری که قصد حمله به ملِک‌جمشید را دارد می‌گوید: «دو چشمش چون دو دُر در عین برزخ/ دهان و سر چو چاهِ ویل و دوزخ». در این بیت شاعر با تعجب می‌گوید بهار که زیباترین فصل سال است نباید این‌گونه باشد و در بیت بعد به تصویر کردن این بهار می‌پردازد.)

یا جَـْلَه و سِیْل و سوزِ برفَه

یا اَفْتُوِ داغ و باد و دُلَّخ

2- یا تگرگ و سیل و سرمای برف است/ یا آفتاب داغ و باد و گرد و خاک (در گویش تربت تگرگ را «جَـْلَه» (jāla) یعنی ژاله می‌گویند. «سوز» (suz) یعنی سرمایی که پوست را بسوزاند و به پوست آزار برساند. در گویش تربتی «دُلَّخ» (dollax) یا «دُلِّخ‌باد» (dollexbâd) بادی است که همراه با گرد و خاک باشد. دولت‌آبادی در شاهکار خود «کلیدر» اصطلاح «دودلاخ» (dud lâx) را این‌گونه آورده است: «امنیه‌ها بر اسب‌ها نشستند. زن‌ها به دور «کلمیشی» گرد آمدند… دودلاخی از خاک بر رد سواران بر جا ماند.)

قوم و رِگ و خارِ خوشكَه از دَم

چاردوبَرِ ما هَزار فِرْسَخ

3- قُم و ریگ و خارِ خشک است به تمامی/ اطراف ما هزار فرسنگ («قوم» (gum) به معنی شن نرمی است که در مناطق کویری خراسان یا حاشیه‌ی کویر به وفور یافت می‌شود با باد جابه‌جا می‌شود و تپه‌ماهورهای کوچکی را پدید می‌آورد. «رِْگ» (rēq) که با کسره‌ی کشیده تلفظ می‌شود تلفظ تربتی ریگ است. «خوشک» (xušk) نیز تلفظ گویشی خشک است در مقابل تر و خیس. «از دَم» به معنی از یک کنار، یک‌سره و به تمامی است. «چاردوبَر» به معنی اطراف و هر چهار طرف است. «فِرسَخ» (fersax) تلفظ گویشی فرسنگ است که از واحدهای مسافت در قدیم بوده است. هر فرسنگ یا فرسخ معادل شش کیلومتر امروزی می‌شود.)

امّا مو و تو دو تا دِرَخْتِم

پوشیدَه قِبای سُوْزِ نَخ‌نَخ

4- اما من و تو دو تا درخت هستیم/ پوشیده قبای سبز نَخ‌نما (در گویش تربت سبز را «سُوْز» (sowz) به وزن حوض تلفظ می‌کنند. «نَخ‌نَخ» به معنی نَخ‌نما و پوسیده و فرسوده است.)

اَستیدَه دِ مینِ ای بیابو

ریشَه دِ زِمینِ ای بیابو

5- ایستاده در میان این بیابان/ ریشه در زمین این بیابان (در گویش تربت بیابان را گاه «بیَـْبو» (biyābu) و گاه «بیَـْوو» (biyāvu) تلفظ می‌کنند.(

 

كِیْ بود مُو و تو بودِم اوساخت

قُچّاق و رِشیدْ هَم‌سَرِ لوك

6- کی (چه وقت) بود من و تو بودیم آن گونه / تنومند و بلندبالا مانند شتر نر («ساخت» (sâxt) یا «ساخ» (sâx) در گویش تربتی به معنی نحو و گونه است. «قُچاّق» (goččâg) در گویش تربتی هم به معنی فربه و تنومند و هم به معنی قدرتمند و قُلدُر است. «رِشید» (rešid) نیز در تربتی به معنی خوش‌قد و بالا و خوش‌هیکل به کار می‌رود. «هَم‌سَر» (hamsar) یعنی مانند، شبیه و هم‌قدر. «لوک» (luk) به معنی شتر کم‌موی بارکش و شتر نر درشت‌هیکل است و در این بیت کنایه از قوی‌بنیه بودن است.)

حالا دِگَه چند سالَه رِفْتَه

مویایْ سَرِما سِفِدْ تَك و توك

7- حالا دیگر چند سال است که شده/ موهای سر مان سفید تک و توک (روزگار جوانی گذشته است و دیگر برخی از موهای سر من و تو سفید شده است.)

روزِمْ خَـْمَه كه ما خَـْبودِم

دو پیرِ لِمَشْتِ جیشْت و عِنّوك

8- روزی خواهد آمد که ما خواهیم بود/ دو نفر پیر کثیف و زشت و نق‌نقو («خَـْمَه» (xāma) یا «خَئَمَه» (xaāma) در گویش تربتی به معنی «خواهد آمد» است. به طور کلی در گویش تربتی وقتی «خَـْـ» بر سر فعل می‌آید آن را مستقبل می‌کند. در زبان معیار برای ساختن فعل مستقبل «خواه + شناسه + بُنِ ماضی» می‌شود مانند «خواهَم گفت»، «خواهی گفت»، «خواهد گفت» و ... ؛ اما در گویش تربتی «خواه + بُنِ ماضی + شناسه» می‌شود مانند «خواه گفتَم»، «خواه گفتی»، «خواه گفت» و ... که در گویش محلی به صورت «خَـْگُفتُم»، «خَـْگُفتی»، «خَـْگُفت» و ... تلفظ مي‌شود. «خَـْبودِم» یعنی خواهیم بود. باید دقت داشت که در تربت عدد دو با هجای کشیده (du) و به وزن قو تلفظ می‌شود. «لِمَشت» (lemašt) در گویش تربتی به معنی کثیف و ناپاکیزه، «جیشت» (jišt) به معنی زشت و «عِنّوک» (ennuk) به معنی نق‌نقو یعنی کسی که نق نق کند است. در مورد «عِنّوک» بد نیست این توضیح را هم اضافه کنم که «ـوک» که در آخر این کلمه آمده است در گویش تربتی کلمه را فاعلی می‌کند مانند «تِرسوک» به معنی کسی که می‌ترسد یا «مُنّوک» به معنی کسی که مُن مُن می‌کند، یعنی مبهم سخن می‌گوید. حالا اگر نق‌نق کردن را عِن‌عِن کردن در نظر بگیریم «عِنّوک» یعنی کسی که عِن‌عِن می‌کند یا به عبارت بهانه‌گیر و نق‌نقو است.)

دو دایِ شِگِستَه و خِرَ ْبَه

دو لِتِّه‌ی پَـْرَه، پودَه، پِتّوك

9- دو دیوار شکسته و خراب/ دو پارچه‌ی پاره و پوسیده و فرسوده (باید دقت داشت که در تربت عدد دو با هجای کشیده (du) و به وزن قو تلفظ می‌شود. در گویش تربتی دیوار را «دای» (dây) می‌گویند. در لغت‌نامه «دای» به معنی رده یا چینه‌ی دیوارِ گِلی آمده است اما در گویش تربتی به طور کلی دیوار گِلی و یا دیگر دیوارها را نیز «دای» می‌گویند. «لِتَّه» (letta) در گویش تربتی به معنی تکه پارچه‌ی بی‌ارزش است. «پَـْرَه» (pāra) همان پاره است که در گویش تربتی با فتحه‌ی کشیده تلفظ می‌شود مانند «خَـْنه» (xāna) به جای خانه. تربتی‌ها پوسیده را «پوده» (puda) می‌گویند اگر اشتباه نکنم یعنی چیزی که تارش پوسیده و ریخته و تنها پودش بر جای مانده است. دیگر این که اصطلاح «پیر و پوده» (piro puda) نیز در گویش تربتی‌ها زیاد به کار برده می‌شود که کنایه از پیر شدن و از کار افتادن است. «پِتّوک» (prttuk) به معنی فرسوده و پوسیده می‌باشد و غالبا در مورد پارچه‌های کهنه‌ای که زود پاره می‌شوند به کار می‌برند.)

ما بَلِّ هَمِم، بِرِیْ هَمِم ما

تا هَستِمْ ما، خِدِیْ هَمِم ما

10- ما مانند هم هستیم، برای هم هستیم ما/ تا هستیم ما با هم هستیم ما («بَلّ» (ball) در گویش تربتی به معنی مثل، مانند، مشابه و نظیر است. مثلا می‌گویند: «ای بَلِّ اویَه» یعنی این مثل آن است. «تَلّ» (tall) و «چَلّ» (čall) هم مترادف «بَلّ» است و گاه به صورت «بَلّ و تَل» یا «بَلّ و چَل» استفاده می‌شود؛ مثلا می‌گویند «ایم بَلّ و تَلِّ هَمویَه» یعنی این هم مثل و مانند همان است. «خِدِی» در گویش تربتی به معنی «با» و «همراه با» است.)

 

مارْ جَـْهِل و خوم گِریفْت دِنْیا

اَنْداخْ دِ اَتیش‏ و كِرد پُختَه

11- ما را جوان و خام گرفت دنیا/ انداخت در آتش و پخته کرد («جَـْهِل» (jāhel) یا جاهل در گویش تربتی به معنی جوان است و بار منفی‌ای ندارد. «خوم» (xum) تلفظ گویشیِ خام است در مقابل پخته.)

اَجّاش خِبَرُم مِگی نِدَ ْرَه

از ماستِ تُروشِ كه فُرُختَه

12- اصلا خبر هم می‌گویی ندارد/ از ماست ترشی که (به ما) فروخته است (معنی بیت به طور کلی این است که دنیا که به ما کلک زده است به روی خودش هم نمی‌آورد. در گویش تربتی «اَجّاش» (ajjâš) را در معنی هرگز و اصلا و ابدا به کار می‌برند. «اَجّاش» مخفف «از جایش» است مثلا وقتی در گویش تربتی  گفته شود: «اَجّاش نُمُرُم» (ajjâš nomorom) یعنی هرگز نمی‌روم، عمرا که بروم. تربتی‌ها تُرش را «تُروش» (toruš) تلفظ می‌کنند.)

غَـْفِل، كه اَخِر خَـْكِرد كورِش

دود و دَمِ خِرمِنای سُختَه

13- غافل است که آخر او را کور خواهد کرد/ دود و دَم خرمن‌های سوخته («غَـْفِل» (gāfel) با فتحه‌ی کشیده بر روی حرف اول تلفظ گویشی غافل است. «خَـْکِرد» (xakerd) در گویش تربتی معادل خواهد کرد است.)

ماهارْ كه دِ گور خَـْكِرد، امّا

گورِ خودِشُم خَـْكَند اَزُختَه

14- ما ها را در گور خواهد کرد اما/ گور خودش را هم خواهد کند تا آن وقت («خَـْکِرد» (xakerd) و («خَـْکَند» (xakand) در گویش تربتی معادل «خواهد کرد» و «خواهد کند» است. «اَزُختَه» (azoxta) در گویش تربتی معادل از آن وقت، تا آن زمان، تا آن موقع است. راستش این اصطلاح را از زمان کودکی تا حال نشنیده بودم و الان که در این شعر آن را خواندم یادم آمد که در امیرآباد که زادگاه مادرم است و من گاه در کودکی تابستان‌ها را آن‌جا سپری می‌کردم این اصطلاح را چند بار شنیده بودم.)

خِندیدَه كه مارْ دیَه دِ زِندو

فِردام خَـگِریست و مار خَـخِندو

15- خندیده است که ما را دیده در زندان/ فردا هم خواهد گریست و ما را خواهد خنداند. (ابیات فوق همه خطاب به دنیاست و هر چه آن‌چه شاعر را به زندان انداخته است. «خَگِریست» (xagerist) معادل خواهد گریست و گریه خواهد کرد. «خَخِندو» (xaxevdu) یعنی خواهد خنداند، باعث خنده‌ی ما خواهد شد.

 

اِیْ اَبرِ كِنیسكِ خوشكِ بی نَم

كِیْ از تو خَـْرَفت آسِمو پاك؟

16- ای ابر خسیس خشک بی‌نم/ کی از تو خواهد شد آسمان پاک (در گویش تربتی «کِنِس» به معنی خسیس و لئیم‌الطبع را «کِنِسک» (kenesk) تلفظ می‌کنند. «خَرَفت» (xaraft) یعنی خواهد رفت، خواهد شد.(

اُوْهایِ خُنوكِ شیری از تو

كِی واز بِدَر خَـْقُـلّی، اِی خاك؟

17- آب‌های خُنَکِ شیرین از تو/ کی باز بیرون خواهد جوشید، ای خاک؟ («خُنوک» (xonuk) تلفظ گویشی خنک و «شیری» (širi) تلفظ گویشی شیرین است. «خَقُلّی» (xagolli) یعنی خواهد قُلید، خواهد جوشید، قُل‌قُل خواهد کرد. در گویش تربتی جوشیدن را «قُلّیدَن» (gollidan) و یا قُلیَّن (golliyan) می‌گویند.)

كِی تُور خَـْگُلُندَن از نُوْ، اِی توی؟

كِی خوشَه خَـْكِرْدی از نُوْ، اِی تاك؟

18- کی تو را تکان خواهند داد از دوباره، ای درخت توت؟/ کی خوشه خواهی کرد از دوباره، ای تاک؟ «تُورْ» مخفف تو را است. در گویش تربتی علامت مفعول واسطه به صورت «ر» ساکن به کار می‌رود تُور (tor)، مُور (mor)، اور (ur) یعنی تو را، مرا، او را. «خَگُلُندَن» (xagolondan) یعنی خواهند تکاند، تکان خواهند داد. در گویش تربتی «گُلُندَن» (golondan) یا «گُلو دایَن» (goludâyan) به معنی تکان دادن و تکاندن است و این اصطلاح غالبا در خصوص درختان میوه‌دار و گاه در مورد سفره و تشک و نظایر آن به کار می‌رود. «توی» (tuy) به معنی توت است و توت درختی است با میوه‌های سفیدرنگ، کوچک، شیرین و آبدار که در خراسان به وفور یافت می‌شود و برگ این درخت غالبا خوراک کرم ابریشم می‌شود که در خراسان «کُخ‌پیلَه» گفته می‌شود و در صنعت ابریشم‌کشی ارزشمند است. «خوشه کردن» یا خوشه بستنِ تاک به معنی به بار نشتن انگور است یعنی خوشه‌های انگور از درخت تاک آویخته شود.)

كِی واز خَـْخُندی از قِفَستِت

اِی مُرغِ سَكول مَكولِ غِمناك؟

19- کی دوباره خواهی خواند از قفس‌ات/ ای مرغ افسرده‌ی غمگین؟ («خَـْخُندی» (xaxondi) یعنی خواهی خواند. «قِفَستِت» (gefastet) در گویش تربتی یعنی قفس تو. در گویش تربتی کلمه‌هایی با تلفظ مشابه را با اضافه کردن یک «ت» ساکن به آخر آن تلفظ می‌کنند که این کمک به راحت‌تر شدن تلفظ می‌کند مانند «نِفَست» (nefast)‌ به جای نفس. «مُرغ» به معنی پرنده به طور کلی است. «سَکول مَکول» (sakul makul) به معنی بی‌حوصله، افسرده، غمگین و بی حال است. اصطلاح «بی‌حال و هُمب» (bi hâlo homb) را هم در گویش تربتی داریم که مترادف با همین معنی است.

وَختِ اَتیشِ نِمُندَه بَـْشَه؟

یا وَختِ نِه دوی، نِه كُندَه بَـْشَه؟

20- وقتی آتشی نمانده باشد؟/ یا وقتی که نه دود و نه هیزمی مانده باشد؟ («دوی» (duy) همان دود است. «کُندَه» (konda) عبارت است از هیزم‌های بزرگ که معمولا با تبر قطعه قطعه می‌شود. مصرع دوم اشاره‌ای هم دارد به ضرب‌المثل دود از کنده بلند می‌شود.)

***

بهمن صباغ زاده

21/3/1395

خراسان؛ تربت حیدریه

***


برچسب‌ها: شعر محلی تربت, شعر محلی سعید یوسف, دانلود شعر تربتی صوتی, سعید یوسف
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵ساعت 19:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |